-
تعداد ارسال ها
33 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
نوع محتوا
نمایه ها
تالارهای گفتگو
وبلاگها
بخش دریافت
Articles
تمامی مطالب نوشته شده توسط کریمی
-
دیدگاه قرآن کریم در رابطه با بدعت چیست؟ پاسخ اجمالی: قرآن کریم بدعت را به عنوان دخالت ناروا در دین الهی معرفی میکند؛ یعنی افزودن یا تغییر دادن احکام و آیینهای دینی بدون اذن خداوند؛ در آیات متعدد، این عمل به شدت نکوهش شده و از مؤمنان خواسته شده است که تنها از وحی الهی و سنت پیامبر اکرم (ص) پیروی کنند؛ نمونههایی مانند رهبانیت، تحریم و تحلیل خودسرانه، تغییر آیات، و ساخت آیینهای جدید بدون اجازه خداوند، همگی مصادیقی از بدعتگذاری هستند که قرآن آنها را مردود و گمراهکننده میداند. پاسخ تفصیلی: اصطلاح "بدعت" یکی از مفاهیم مهم در قرآن کریم است؛ این مفهوم به معنای افزودن یا تغییر دادن در دین الهی بدون اجازه خداوند متعال است؛[1] اهمیت این موضوع به حدی است که در آیات متعدد قرآن کریم به آن اشاره شده و بر نهی از آن تأکید شده است؛ در اینجا به چند نمونه از آیات مرتبط اشاره میشود: خداوند متعال آیینی به نام رهبانیت را به عنوان یک رسم دینی مقرر نکرد، اما خود راهبان این رسم را بنیان نهادند و به نوعی بدعت گذاشتند؛ قرآن کریم در سوره مبارکه حدید می فرماید: «و رهبانیتی که آنها ابداع کردند، ما بر آنان مقرر نکردیم...»[2] در آیه دیگری خداوند به مخالفان پیامبر اسلام (ص) می فرماید که رسالت دادن به شخصی مانند محمد (ص) امری تازه و بدعت نیست، بلکه خداوند پیش از او نیز به کسانی این مقام را داده است؛ این ماجرا در سوره مبارکه احقاف اینگونه از قول خداوند متعال ذکر شده است: «بگو: من از بین رسولان، اولین پیغمبر نیستم (که تازه در جهان آوازه رسالت بلند کرده باشم تا تعجب و انکار کنید) و نمیدانم که با من و شما عاقبت چه میکنند؟ من جز آنچه بر من وحی میشود پیروی نمیکنم و جز آنکه با بیان روشن (خلق را آگاه کنم و از خدا) بترسانم وظیفهای ندارم.»[3] نمونه دیگری از آیات که با وجود عدم استفاده از واژه "بدعت" یا همخانوادههایش، محتوای آن نشاندهنده نهی از بدعتگذاری در دین است، در مورد نکوهش مشرکان توسط خداوند می باشد؛ که باری تعالی از آنها میپرسد که چرا بخشی از طعامهای الهی را حرام و بخشی را حلال کردهاند؛ آیا خدا به آنان اجازه داده یا بر خدا دروغ بستهاند؟ در سوره مبارکه یونس اینگونه آمده است: «(به مشرکان عرب) بگو: با من بگویید که آیا رزقی که خدا برای شما فرستاده (و حلال فرموده) و شما از پیش خود بعضی را حرام و بعضی را حلال میکنید، آیا این به دستور خداست یا بر خدا افترا میبندید؟»[4] در جایی دیگر از همین سوره مبارکه خداوند به پیامبر (ص) می فرماید: «و هنگامی که آیات روشن ما بر آنان خوانده شود، کسانی که دیدار [قیامت] ما [و محاسبه شدن اعمالشان] را امید ندارند، می گویند: قرآنی غیر این بیاور یا آن را [به آیاتی دیگر که خوش آیند طبع ما باشد] تغییر ده!! بگو: مرا نرسد که آن را از نزد خود تغییر دهم؛ جز آنچه را به من وحی می شود، پیروی نمی کنم؛ من اگر پروردگارم را نافرمانی کنم، از عذاب روزی بزرگ می ترسم»؛[5] همچنین خداوند متعال به مسلمانان می فرماید: «و شما نباید از پیش خود به دروغ چیزی را حلال و چیزی را حرام گویید و به خدا نسبت دهید تا بر خدا دروغ بندید، که آنان که بر خدا دروغ بندند هرگز روی رستگاری نخواهند دید.»[6] در جایی دیگر، خداوند متعال کسانی را که احکامشان مطابق حکم خدا نیست، کافر، ظالم و فاسق میخواند.[7] همچنین خداوند متعال کسانی را که بدون اجازه او دینی را از ناحیه خود ساختهاند، سخت نکوهش کرده است؛ در سوره مبارکه شوری اینگونه می خوانیم: «آیا مشرکان و کافران معبودانی دارند که بی اذن خدا آیینی را برای آنان پایه گذاری کرده اند؟ [در صورتی که پایه گذاری آیین، حق ویژه خداست و کسی را نرسد که از نزد خود آیینی بسازد] اگر فرمان قاطعانه خدا بر مهلت یافتنشان نبود، مسلماً میانشان [به نابودی و هلاکت] حکم می شد؛ و بی تردید برای ستمکاران عذابی دردناک خواهد بود.»[8] نتیجه گیری: با بررسی این آیات شریفه میتوان نتیجه گرفت که اصطلاح "بدعت" ریشه قرآنی دارد؛ دین خداوند قوانین و احکام مشخصی دارد که هیچکس حق ندارد در آنها تغییر ایجاد کند یا چیزی به آنها بیفزاید؛ هرگونه بدعتگذاری در دین نه تنها ناپسند و غیرقابل قبول است، بلکه گناهی بزرگ و نابخشودنی محسوب میشود؛ پیروی از دستورات خداوند و پیامبرش و بازگشت به قرآن و سنت در هنگام بروز اختلافات، تنها راه درست و منطقی برای حفظ اصالت و خلوص دین خواهد بود. [1] برای توضیح بیشتر رجوع شود به عنوان: بدعت چیست و چگونه تعریف می شود؟ [2] حدید/ 27 (ثُمَّ قَفَّيْنَا عَلَىٰ آثَارِهِمْ بِرُسُلِنَا وَقَفَّيْنَا بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَآتَيْنَاهُ الْإِنْجِيلَ وَجَعَلْنَا فِي قُلُوبِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَرَحْمَةً وَرَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا مَا كَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ إِلَّا ابْتِغَاءَ رِضْوَانِ اللَّهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَايَتِهَا ۖ فَآتَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ ۖ وَكَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ) [3] أحقاف/ 9 (قُلْ مَا كُنْتُ بِدْعًا مِنَ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلَا بِكُمْ ۖ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَىٰ إِلَيَّ وَمَا أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ مُبِينٌ) [4] یونس/59 (قُلْ أَرَأَيْتُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ لَكُمْ مِنْ رِزْقٍ فَجَعَلْتُمْ مِنْهُ حَرَامًا وَحَلَالًا قُلْ آللَّهُ أَذِنَ لَكُمْ ۖ أَمْ عَلَى اللَّهِ تَفْتَرُونَ) [5] یونس/ 15 (وَإِذَا تُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَاتٍ ۙ قَالَ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هَٰذَا أَوْ بَدِّلْهُ ۚ قُلْ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقَاءِ نَفْسِي ۖ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَىٰ إِلَيَّ ۖ إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ) [6] نحل/ 116 (وَلَا تَقُولُوا لِمَا تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هَٰذَا حَلَالٌ وَهَٰذَا حَرَامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ ۚ إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ لَا يُفْلِحُونَ) [7] مائدة/ 44 ، 45 (إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَنُورٌ ۚ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هَادُوا وَالرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتَابِ اللَّهِ وَكَانُوا عَلَيْهِ شُهَدَاءَ ۚ فَلَا تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ وَلَا تَشْتَرُوا بِآيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا ۚ وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ - وَكَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَالْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَالْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ وَالْجُرُوحَ قِصَاصٌ ۚ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَهُ ۚ وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ) [8] شوری/ 21 (أَمْ لَهُمْ شُرَكَاءُ شَرَعُوا لَهُمْ مِنَ الدِّينِ مَا لَمْ يَأْذَنْ بِهِ اللَّهُ ۚ وَلَوْلَا كَلِمَةُ الْفَصْلِ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ ۗ وَإِنَّ الظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ)
-
بدعت در روایات چگونه توصیف شده است؟ پاسخ اجمالی: روایات شیعه و اهل سنت، بدعت را به عنوان یکی از خطرناکترین انحرافات در دین معرفی کردهاند. این روایات تأکید دارند که هرگونه بدعت موجب گمراهی، ترک سنتهای اصیل، و تخریب بنیادهای الهی میشود. امامان معصوم(ع) و پیامبر اکرم(ص) در احادیث متعدد، مسلمانان را به پرهیز از بدعتگذاری، همنشینی با اهل بدعت، و حتی تأیید ضمنی آنان هشدار دادهاند. در منابع اهل سنت نیز بدعت به عنوان عامل زوال سنت و انحراف از مسیر پیامبر(ص) شناخته شده است. مجموع این روایات نشان میدهد که حفظ اصالت دین تنها با تمسک به سنتهای معتبر و اجتناب از بدعت ممکن است. پاسخ تفصیلی: در بسیاری از کتب حدیثی، روایات متعددی درباره بدعت وجود دارد که تأکید میکنند بدعت گناهی بزرگ و حرامی آشکار است و مسلمانان باید به شدت از آن پرهیز کنند؛ این روایات بهطور خلاصه بیان میکنند که از هرگونه بدعتی در دین باید اجتناب شود زیرا هر بدعتی سبب گمراهی است. اینک به برخی از مهمترین روایات در کتب معتبر شیعه و اهل سنت در مسأله "بدعت" اشاره می کنیم: بدعت در روایات شیعه در روایات شیعه، به شدت از بدعتگذاری در دین نهی شده و بدعتگذاران به عنوان افرادی که از مسیر حق منحرف شدهاند، معرفی گردیده اند. امام صادق(ع) می فرمایند: با اهل بدعت معاشرت مکن و با آنها همنشینی مکن، زیرا در نظر مردم مانند یکی از آنها شوی؛ رسول خدا (ص) فرمودند: انسان بر دین دوست و همراه خود است.[1] این روایت از امام صادق(ع) تأکید بر پرهیز از همنشینی و دوستی با اهل بدعت دارد زیرا چنین ارتباطی میتواند باعث شود که دیگران شما را نیز به عنوان یک بدعتگذار ببینند و از طرفی تأثیرات منفی بر دین و اعتقادات شما بگذارد. همچنین امیرالمؤمنین علی(ع) در روایتی چنین می فرمایند: هيچ بدعتى ايجاد نشد مگر اين که سنتى با آن متروک گشت، بنابراين از بدعتها بپرهيزيد و راه راست و روشن را رها نکنيد; چرا که سنتهاى ريشه دارِ پيشين (اسلام)، برترين امور است و بدعتها، بدترين کارهاست![2] پیامبر اکرم(ص) نیز فرموده اند: هرگاه صاحب بدعتی را دیدید، با تندی با او برخورد کنید.[3] و یا در روایتی دیگر چنین فرمودند: هرکس نزد بدعتگذاری برود و او را بزرگ بشمارد، در واقع در تخریب اسلام تلاش کرده است.[4] در روایت دیگری امام صادق(ع) می فرمایند: هرکس به روی بدعتگذار لبخند بزند، در واقع به او در تخریب دینش کمک کرده است.[5] در این روایات تأکید میشود که هنگامی که با فردی که بدعتگذار است مواجه میشوید، باید با او برخورد تندی داشته باشید تا به این ترتیب از گسترش بدعتها و انحراف در دین جلوگیری شود؛ این توصیه بهمنظور حفظ اصالت و سلامت دین و جلوگیری از تغییر و تحریف آموزههای دینی می باشد. و نشاندهنده خطرات و آثار منفی تأیید و حمایت از بدعتگذاران است و اینکه باید همواره از هرگونه ارتباط و احترام به آنان پرهیز کرد تا اصالت و خلوص دین حفظ شود. بدعت در روایات اهل سنت در روایات اهل سنت نیز، بدعت به عنوان انحراف از سنت پیامبر(ص) و آموزههای اصیل دین معرفی شده و همواره مورد نکوهش قرار گرفته است؛ بهعنوان مثال، ابن ماجه و احمدبن حنبل از پیامبر اکرم (ص) نقل کردهاند که هر بدعتی راهی به سوی انحراف است و هیچ قومی بدعتی را بنیان ننهادند مگر اینکه سنتی از میان رفت.[6] این سخن بر اهمیت حفظ سنتهای اصیل دینی و پرهیز از هرگونه نوآوری بیپایه و اساس در امور دینی اشاره دارد. در روایت دیگری عایشه از قول رسول خدا(ص) اینگونه نقل میکند: اگر کسی چیزی نو در دین ایجاد کند که از دین نیست، مردود است.[7] همچنین رسول خدا(ص) در روایتی دیگر چنین فرموده اند: هر که در اسلام سنت حسنهای بیاورد و پس از او به آن عمل شود، پاداشی برابر پاداش کسانی که به آن عمل میکنند خواهد داشت، بدون اینکه از پاداش آنها چیزی کاسته شود. و هر که در اسلام روش بدی بیاورد و پس از او به آن عمل شود، گناهی برابر گناه کسانی که به آن عمل میکنند، بر دوش خواهد داشت، بدون اینکه از گناه آنها چیزی کاسته شود.[8] این روایت نشاندهنده اهمیت تأسیس سنتهای نیکو و پرهیز از بدعتگذاریهای ناپسند است. نتیجه گیری بدعت به عنوان یکی از مسائل اساسی و حساس در دین اسلام، همواره مورد توجه و تأکید قرار گرفته است؛ از دیدگاه روایات شیعه و اهل سنت، بدعتگذاری عملی ناپسند و مضر است که موجب انحراف از مسیر اصیل دین و ترک سنتهای دینی میشود؛ روایات متعدد از پیامبر اسلام(ص) و امامان معصوم(ع) نشاندهنده اهمیت پرهیز از بدعت و حفظ خلوص و اصالت دین است؛ با توجه به این روایات، میتوان نتیجه گرفت که تنها راه صحیح در دین، پایبندی به آموزههای اصیل و سنتهای دینی است و هرگونه نوآوری بیپایه و اساس در دین باید اجتناب شود؛ این تأکیدات به منظور حفظ سلامت دین و جلوگیری از انحراف و تحریف در آموزههای الهی بیان شدهاند. [1] الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص375، ح3 [2] نهج البلاغه، خطبه 145، ص: 202 / بحارالأنوار، العلامه المجلسی، ج2، ص 264 [3] كنز العمال في سنن الأقوال والأفعال، المتقي الهندي، ج 1، ص 388 [4] الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص54 [5] بحارالأنوار، العلامة المجلسی، ج47، ص217 [6] سنن ابن ماجه، ابن ماجه، ج1، ص17 / مسند أحمد، أحمدبن حنبل، ج28، ص375 [7] صحیح مسلم، مسلم، ج3، ص1343 [8] همان، ج4، ص2059
-
بدعت چیست و چگونه تعریف می شود؟ پاسخ اجمالی: بدعت به معنای ایجاد چیزی نو و بیسابقه است که در لغت به هر نوآوری بدون پیشینه اطلاق میشود، اما در اصطلاح دینی، به افزودن گفتار یا عملی به دین بدون پشتوانه از قرآن و سنت گفته میشود. بدعت نوعی دخالت در حوزه تشریع الهی است و در برابر آن، سنت قرار دارد که ریشه در آموزههای پیامبر اکرم(ص) و اهلبیت(ع) دارد. پاسخ تفصیلی: بدعت در طول تاریخ همیشه موضوعی بحثبرانگیز و مورد توجه بوده است؛ از نوآوریهای مثبت و سازنده گرفته تا تغییرات و تحولات منفی که ممکن است ساختارهای اجتماعی، دینی و فرهنگی را تحت تأثیر قرار دهند، بدعت همواره جایگاهی خاص در جوامع داشته است؛ درک مفهوم بدعت و تمایز آن از نوآوری و تغییرات مثبت امری ضروری است، زیرا این امر میتواند به ما کمک کند تا به طور آگاهانه و موثرتر با تحولات و تغییرات روبرو شویم؛ اینک به بررسی تعریف "بدعت" در لغت و اصطلاح می پردازیم: بدعت در لغت: بدعت، از نظر لغوی، به معنای ایجاد چیزی بدون پیشینه و الگوی قبلی است؛[1] این مفهوم میتواند در مورد گفتار یا اعمالی باشد که سابقهای نداشته و به نوعی نوآوری به حساب میآیند؛ به همین دلیل است که خداوند به عنوان خالق آسمانها و زمین، «بَدیعُ السَّماواتِ وَ الاْرْضِ...»[2] نامیده میشود، زیرا او آسمانها و زمین را بدون الگو و شبیه به هیچ چیز پیشین آفریده است. در جایی دیگر از قرآن کریم آمده است: «قُلْ ما کُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ...»؛[3] یعنی بگو من از میان پیامبران چیز جدیدی نیستم و قبل از من نیز پیامبران بسیاری آمدهاند؛ این آیه نیز به همان مفهوم اشاره دارد که نوآوری و بدعت در تاریخ پیامبران نیز وجود داشته است.[4] بدعت در اصطلاح: تعریف اصطلاحی بدعت نیز به معنای ایجاد چیزی جدید است که هیچ اصلی در کتاب و سنت ندارد؛ چنانچه سید مرتضی در تعریف بدعت می فرماید: بدعت یعنی اضافه کردن در دین یا کم کردن از آن با استناد به دین؛[5] همچنین علامه مجلسی نیز در تعریف بدعت اینگونه فرموده است: «بدعت در شرع عبارت است از: چیزی که پس از پیامبر (ص) پدید آمده و نصّ خاصی دربارهٔ آن وارد نشده باشد، و در عمومات شرعی نیز داخل نباشد، یا اینکه نهی خاص یا عامی دربارهٔ آن وارد نشده باشد.»[6] محقق آشتیانی نیز تعریف بدعت را بدین صورت آورده است: «هر عملی که از سوی شارع ثابت نشده باشد، نمیتوان آن را با این اعتقاد انجام داد که از جانب شارع است. اما ممکن است آن را به گونهای انجام داد که گویی از سوی شارع است، یا آن را برای دیگران بهعنوان شرع معرفی کرد؛ و این، نوعی تشریع و وارد کردن در دین است حتی اگر انجامدهنده واقعاً آن را شرعی نداند. و این همان بدعت است.»[7] برای توضیح بیشتر می توانیم اینگونه بدعت را توصیف کنیم: بدعت یک نوع مداخله در حریم تقنین الهی است؛ به این معنا که بدعتگذار قصد دارد خود را جای خدا بگذارد و قوانینی جدید ایجاد کرده و بین مردم رواج دهد؛ به عبارت دیگر، بدعت یعنی نوآوری در اعتقاد یا عمل دینی بدون استناد به منابع معتبر مانند قرآن و سنت معصومین(ع) است. در مقابل بدعت، «سنت» قرار دارد که به مجموعهای از عقاید، اخلاقیات و احکام عملی اطلاق میشود که توسط رسول خدا (ص) و ائمه معصومین(ع) پایهگذاری شدهاند.[8] در پایان، باید توجه داشت که بدعت، با تمام پیچیدگیها و جنبههای متعددی که دارد، میتواند هم چالشبرانگیز و هم فرصتساز باشد؛ تفاوت بین بدعت و سنت در واقع تفاوت بین تغییر بدون استناد به اصول و تغییر با پایبندی به اصول است؛ فهم این تمایز به ما این امکان را میدهد که تحولات را بهتر مدیریت کرده و از نوآوریهای مثبت بهرهبرداری کنیم. [1] مجمع البحرین، الطریحی النجفی، فخرالدین، ج1، ص164. [2] بقره/ 117 (بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ) [3] أحقاف/ 9 (قُلْ مَا كُنْتُ بِدْعًا مِنَ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلَا بِكُمْ ۖ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَىٰ إِلَيَّ وَمَا أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ مُبِينٌ) [4] جمهرة اللغة، ابن درید، ج1، ص298 / تهذیب اللغة، الأزهری، محمد بن أحمد، ج2، ص142 / الفروق فی اللغة، أبوهلال العسکری، ص126 / المفردات فی غریب القرآن، الراغب الإصفهانی، ص39. [5] رسائل الشریف المرتضی، السید الشریف المرتضی، ج2، ص264 [6] بحار الأنوار، العلامة المجلسی، ج74، ص202 [7] بحرالفوائد فی شرح الفرائد، الآشتیانی، المیرزا محمد حسن، ج1، ص384 [8] عوائد الأیام، النراقی، المولی أحمد، ص113 _ (... فالبدعة فعل قرره غير الشارع شرعا...)
-
زندگینامه امام رضا (ع) به چه صورت می باشد؟ پاسخ اجمالی: امام رضا (ع)، هشتمین امام شیعیان، شخصیتی برجسته در علم، عبادت، اخلاق و سیاست بود. ایشان با لقب «رضا» بهسبب رضایت همگان شناخته میشدند و در دوران خلافت عباسی، با حکمت و روشنگری، چهره واقعی حکومت را آشکار ساختند. با وجود تهدید مأمون، ولایتعهدی را بهناچار پذیرفتند و در نهایت، در طوس به شهادت رسیدند. زندگی ایشان نمونهای از صبر، بصیرت و مبارزه با ظلم بود. پاسخ تفصیلی: علی بن موسی، فرزند موسی بن جعفر و هشتمین امام شیعیان، بنا بر نقلهای تاریخی از مادری به نام نجمه یا تکتم متولد شده است؛[1] درباره زمان ولادت ایشان اختلافنظر وجود دارد؛ مشهور آن است که در روز پنجشنبه، یازدهم ذیقعده سال ۱۴۸ هجری قمری، اندکی پس از شهادت امام صادق (ع)، به دنیا آمدهاند؛[2] با این حال، برخی منابع زمان ولادت را در ذیقعده یا ربیعالاول همان سال، و برخی دیگر در سال ۱۴۳ قمری ذکر کردهاند.[3] نام امام هشتم «علی» و کنیهاش «ابوالحسن» است؛ ایشان القاب متعددی دارند، از جمله «رضا»، «صابر»، «زکی»، «ولی»، «وفی»، «صدیق»، «فاضل»، «سراجالله» و «نورالهدی»، اما لقب «رضا» از همه مشهورتر است؛ برخی منابع تاریخی بر این باورند که مأمون این لقب را به امام اعطا کرد، اما روایات معتبر این دیدگاه را رد میکنند؛ طبق حدیثی از امام جواد (ع)، لقب «رضا» از سوی خداوند، پیامبر (ص)، و امام موسی بن جعفر (ع) به آن حضرت داده شده است؛ زیرا ایشان مورد رضایت الهی در آسمان و رضایت پیامبر و امامان در زمین بودند؛ امام جواد (ع) در پاسخ به پرسشی درباره تفاوت این لقب با سایر امامان فرمودند: ویژگی ممتاز امام رضا (ع) آن بود که هم دوستان و هم دشمنان به او رضایت داشتند، و از همینرو «رضا» نامیده شد.[4] مادر امام رضا (ع)، بانویی با فضیلت به نام «نجمه» بود که با القاب گوناگونی چون «امالبنین»، «تکتم»، «سمان» و «خیزران» شناخته میشد؛ پس از ولادت امام، نام «طاهره» نیز بر او نهاده شد.[5] نجمه از سرزمینهای غربی آفریقا به مدینه آورده شد و بنابر نقل شیخ کلینی و شیخ مفید، امام کاظم (ع) او را به فرمان الهی و با رؤیایی معنوی که در آن جدّ و پدرش امیر المومنین (ع)، بشارت تولد فرزندی بزرگ را دادند، خریداری کرد.[6] در برخی روایات آمده است که نجمه ابتدا در خدمت حمیده، مادر امام کاظم (ع)، بود و به دلیل فضیلت، دیانت و اخلاق والایش، به امام کاظم (ع) بخشیده شد؛ حمیده به امام کاظم (ع) فرمود پسرم من از این زن با فضیلت تر و بهتر ندیدم؛ من تردیدی ندارم که خداوند فرزندانش را پُربرکت و نامآور خواهد گردانید. من او را به همسری تو درآوردم، پس با او نیک رفتار کن .[7] بر خلاف امام کاظم (ع)، فرزندان امام رضا (ع) اندک بودهاند؛ بسیاری از منابع معتبر مانند شیخ مفید، طبرسی و ابن شهرآشوب تنها امام جواد (ع) را فرزند ایشان دانستهاند؛[8] برخی منابع وجود فرزندان دیگری را برای امام نام بردهاند؛[9] این اختلاف را میتوان چنین توجیه کرد: یا آن فرزندان متعلق به امام جواد (ع) بودهاند و بهسبب نسبت، به امام رضا (ع) نیز منسوب شدهاند، یا فرزندان خود امام رضا (ع) بودهاند که پیش از شهادت ایشان درگذشتهاند؛ آنچه قطعی است، امام رضا (ع) در هنگام شهادت، تنها یک فرزند داشتند که همان امام نهم شیعیان محمد بن علی (ع) است؛ همسر امام رضا (ع)، سبیکه نوبیه یا خیزران، مادر امام جواد (ع) بود؛[10] همچنین در برخی منابع آمده است که مأمون، پس از ولیعهدی امام، دخترش امحبیب را به عقد ایشان درآورد.[11] شخصیت معنوی امام رضا (ع) در عبادت و اخلاق جلوهای ویژه داشت؛ رجاء بن ابیضحاک نقل میکند که آن حضرت شبها هنگام خواب، قرآن تلاوت میکرد و با رسیدن به آیات بهشت و دوزخ، اشک میریخت و از خداوند بهشت را طلب مینمود و از آتش جهنم پناه میجست.[12] از ویژگیهای برجسته اخلاقی ایشان، احترام به انسانها بود؛ در سفری به خراسان، همه خدمتکاران را فارغ از رنگ و جایگاه بر سر سفره غذا دعوت کرد و در پاسخ به پیشنهاد جدا کردن سفره آنان فرمودند: «خدا یکی است، پدر و مادر همه یکیاند، و پاداش در قیامت بر اساس اعمال است.»[13] از ادله امامت ایشان این است که حضرت موسی بن جعفر (ع) بهصراحت ایشان را به عنوان وصی و حجت پس از خود معرفی کردند[14]، همانگونه که پیامبر (ص) در غدیر خم، امیرالمؤمنین (ع) را به خلافت منصوب نمود. امام رضا (ع) در سال ۱۸۳ هجری قمری، در سن ۳۵ سالگی به امامت رسید و این مسئولیت را به مدت بیست سال بر عهده داشت.[15] امام رضا (ع) در دوران امامت خود با سه خلیفه عباسی همزمان بود: هارون، امین و مأمون. هارون، خلیفهای مقتدر و ستمگر، پس از شهادت امام کاظم (ع) گمان میکرد با حذف ایشان، حکومت خود را تثبیت کرده است؛ اما امام رضا (ع) در مدینه فعالیتهای علنی و روشنگرانهای آغاز کرد که موجب نگرانی شیعیان از جان ایشان شد؛ امام در پاسخ به این نگرانیها فرمودند: همانطور که پیامبر میگفت اگر ابوجهل مویی از سر من کم کند،شهادت بدهید که من پیامبر نیستم، من هم به شما میگویم اگر هارون مویی از سر من کم کند، شهادت بدهید که امام نیستم.[16] علت این صراحت را میتوان در ظهور جریان واقفه دانست؛[17] امام باید جایگاه امامت خود را آشکار میساخت تا از انحراف جامعه شیعه جلوگیری کند؛ ده سال از امامت ایشان در دوران هارون سپری شد؛ این فعالیتها موجب شد برخی اطرافیان خلافت، از جمله عیسی بن جعفر و یحیی بن خالد برمکی، امام را به ادعای قیام علیه حکومت متهم کرده و نزد هارون سعایت کنند. با این حال، هارون از اقدام مستقیم علیه امام خودداری کرد.[18] امام رضا (ع) در آغاز امامت، با اتخاذ سیاستهایی چون خرید حیوانات اهلی در بازار، تلاش کرد توجه حکومت را از خود منحرف سازد[19]؛ این رفتار موجب شد هارون تصور کند امام تهدیدی برای خلافت نیست؛ پس از هارون، امام پنج سال در دوران امین زیست، اما گزارشی از برخورد خاص میان ایشان و امین در منابع نیامده است؛ برخی این سکوت را به بیتوجهی امین به امور حکومتی نسبت دادهاند.[20] هارون بعد از خود، ابتدا امین را ولیعهد کرد، سپس مأمون را به عنوان ولیعهد امین برگزید و این میثاق را در کعبه قرار داد و بر آن بزرگان و فقهای عباسی را به شهادت طلبید تا از نزاع و درگیری جلوگیری کند[21] و این امر نه از آن جهت بود که امین با وجود کوچکی سن از برادر سزاوارتر بود بلکه تنها به این دلیل بود که مادر و دایی های او از بزرگان عباسی بودند و میل عباسیان به امین بود لذا هارون چاره ای نداشت جز اینکه امین را بر مامون مقدم بدارد.[22] بعد از مرگ او با نزاعی که بین مامون و امین پیش آمد امین مامون را عزل و پسرش موسی را به ولیعهدی برگزید، اما مأمون با پشتیبانی فرماندهانی مانند طاهر و هرثمه در سال ۱۹۸ ه.ق پیروز شد و خلافت را تصاحب کرد. امام رضا (ع) پیشتر این رویداد را پیشبینی کرده و فرموده بود که مأمون، امین را خواهد کشت.[23] مامون پس از به قدرت رسیدن، با چالشهای سیاسی و اجتماعی زیادی مواجه شد از جمله آن می توان به قیام علویان که در راس آن محمّد بن ابراهیم بن اسماعیل رهبری می کرد اشاره نمود؛[24] مامون برای تحکیم موقعیت خود، به جای جنگ، راهبرد جدیدی در پیش گرفت: دعوت از امام رضا (ع) به مرو و منصوب کردن ایشان به ولایتعهدی.[25] مامون در بیانی به عباسیان در مورد نیت خود گفت اين مرد كارهاى خود را از ما پنهان كرده و مردم را به امامت خود مى خواند. ما او را بدين جهت وليعهد قرار داديم كه مردم را به خدمت ما خوانده و به سلطنت و خلافت ما اعتراف نمايد؛[26] امام رضا (ع) نیز نیات پنهان مأمون را آشکار کردند و فرمودند: «مقصودت از این کار، آن است که مردم بگویند: علی بن موسی نبود که به دنیا زهد داشت؛ بلکه این دنیا بود که [تا کنون] به او پشت کرده بود. آیا نمی بینید که چگونه به طمع خلافت، ولایت عهدی را پذیرفت».[27] امام رضا (ع) پیش از ترک مدینه، با قلبی آکنده از اندوه به زیارت قبر مطهر پیامبر اکرم (ص) رفت و با قبر حضرت وداع کرد امّا بارها با قبر حضرت وداع مینمود ولی هر بار دوباره به سمت قبر برمیگشت و صدا به گریه و ناله بلند مینمود، راوی می گوید من پیش رفتم و بر او سلام نمودم او جواب سلامم را داد آنگاه من حال او را پرسیدم، به من فرمودند: رهایم کن من از جوار جدم (ص) خارج میشوم و در غربت از دنیا میروم و کنار قبر هارون دفن خواهم شد؛ پیش از حرکت، امام بستگان خود را جمع کرد و دستور داد گریه کنند؛ در پایان، دوازده هزار دینار میان آنان تقسیم کرد و فرمودند: «من هرگز از این سفر بازنخواهم گشت».[28] در ادامه، امام رضا (ع) با تهدید مستقیم مأمون عباسی، ناچار به پذیرش ولایتعهدی شد؛ مأمون صراحتاً اعلام کرد که در صورت مخالفت، امام را خواهد کشت؛ امام با شرط عدم دخالت در امور حکومتی، این منصب را پذیرفت تا از این طریق، ماهیت تحمیلی آن را برای مردم آشکار سازد.[29] پس از پذیرش، امام در هر فرصت، با گفتار و رفتار خود، اجبار و بیثمر بودن این منصب را یادآور میشد. از جمله در پایان مراسم بیعت، به یکی از یاران نزدیک خود فرمودند: «دلت را به این کار مشغول نکن و از آن شادمان مباش؛ زیرا این امری است که به سرانجام نمیرسد.»[30] در پاسخ به اعتراضات، امام با صراحت اعلام کرد:«من به این کار مجبور شدم.»[31]و در پاسخ به ریّان بن صلت که پذیرش ولایتعهدی را با زهد امام ناسازگار میدانست، فرمودند:«خداوند از نارضایتی من آگاه است. زمانی که میان پذیرش و کشته شدن مخیّر شدم، ناچار پذیرش را بر مرگ ترجیح دادم.»[32] افشاگریهای روشنگرانه امام رضا (ع) و مواضع قاطع ایشان در برابر سیاستهای مأمون عباسی، موجب شد تا نقشههای سیاسی مأمون برای مشروعیتبخشی به حکومتش ناکام بماند؛ حضور امام در دستگاه خلافت نهتنها نقشه های مأمون را بیاثر کرد، بلکه جایگاه او را نزد عباسیان نیز متزلزل ساخت. در نتیجه، مأمون که خود را در برابر نفوذ معنوی و محبوبیت روزافزون امام ناتوان میدید، تصمیم به حذف فیزیکی ایشان گرفت. در مسیر بازگشت به بغداد، مأمون در شهر طوس امام رضا (ع) را به منزل خود دعوت کرد و طبق گزارشهای تاریخی، بیواسطه و با دستان خود، با خوراندن انگور یا انار آلوده به سم، امام را به شهادت رساند؛[33] این اقدام، نقطه پایانی بر حضور امام در عرصه سیاسی خلافت عباسی بود؛ حضوری که با حکمت، صبر و افشاگریهای هوشمندانه، چهره واقعی حکومت را برای مردم روشن ساخته بود. در مورد تاریخ شهادت امام رضا (ع)، مشهورترین روایت، پایان ماه صفر سال ۲۰۳ هجری قمری است؛[34] با این حال، برخی منابع تاریخی، تاریخهای دیگری نظیر ۱۷ یا ۲۱ ماه رمضان، ۱۸جمادیالاول، ۲۳ یا پایان ذوالقعده همان سال را نیز ذکر کردهاند؛ همچنین در برخی منابع، سال شهادت حضرت را ۲۰۲ یا ۲۰۶ هجری قمری دانستهاند که نشاندهنده اختلاف نظر میان مورخان در این زمینه است.[35] [1] تاريخ زندگانى امام رضا(ع)، رفیعی، علی، ص25 [2] همان، ص23 [3] أعيان الشيعة، الأمين، السيد محسن، ج2، ص12 [4] الإمام الرضا عليه السلام سيرة وتاريخ، الذهبي، عباس، ص26 [5] الإمام الرضا عليه السلام: قدوة و أسوة ، المدرسي، السيد محمد تقي، ص11 [6] تاريخ زندگانى امام رضا(ع)، رفیعی، علی، ص 26 [7] حياة الإمام الرضا، القرشي، الشيخ باقر شريف، ج1، ص20 [8] الإرشاد ، الشيخ المفيد، ج2، ص271 / مناقب آل أبي طالب - ط علامه ، ابن شهرآشوب ، ج4، ص367 / إعلام الورى بأعلام الهدى، الشيخ الطبرسي، ج2، ص86 [9] أعيان الشيعة، الأمين، السيد محسن، ج2، ص13 [10] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج1، ص492 [11] عيون أخبار الرضا(ع)، الشيخ الصدوق، ج2، ص147 [12] تاريخ زندگانى امام رضا(ع)، رفیعی، علی، ص33 [13] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج8، ص230 [14] همان، ج1، ص312 [15] تاريخ زندگانى امام رضا(ع)، رفیعی، علی، ص85 [16] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج8، ص257 [17] حياة الإمام الرضا، القرشي، الشيخ باقر شريف، ج2، ص213 [18] تاريخ زندگانى امام رضا(ع)، رفیعی، علی، ص103 [19] عيون أخبار الرضا(ع)، الشيخ الصدوق، ج2، ص205 [20] تاريخ زندگانى امام رضا(ع)، رفیعی، علی، ص121 [21] الحياة السياسية للإمام الرضا عليه السلام، العاملي، السيد جعفر مرتضى، ص163 [22] همان، ص161-162 [23] تاريخ زندگانى امام رضا(ع)، رفیعی، علی، ص119-121 [24] امامان شيعه عليهم السلام و جنبشهای مكتبی، محمد تقی، مدرسی، ص255 [25] الحياة السياسية للإمام الرضا (ع)، العاملي، جعفر مرتضى، ص280 [26] عيون أخبار الرضا(ع)، الشيخ الصدوق، ج2، ص170 [27] همان، ص140 [28] بحار الأنوار - ط مؤسسةالوفاء، العلامة المجلسي، ج49، ص117 [29] عيون أخبار الرضا(ع)، الشيخ الصدوق، ج2، ص140 [30] كشف الغمة في معرفة الأئمة، المحدث الإربلي، ج2، ص801 [31] تفسير نور الثقلين، العروسي الحويزي، الشيخ عبد علي، ج2، ص432 [32] الإمام الرضا عليه السلام سيرة وتاريخ، الذهبي، عباس، ص184 [33] تاريخ زندگانى امام رضا(ع)، رفیعی، علی، ص208 [34] الحياة السياسية للإمام الرضا (ع)، العاملی، جعفر مرتضی، ص140 [35] أعيان الشيعة، الأمين، السيد محسن، ج2، ص1
-
مواسات به چه معنا است و مواسات در عزاداری امام حسین(ع) چگونه ظهور و بروز پیدا می کند؟ پاسخ اجمالی: مواسات از ریشه «أسو» به معنای همدردی، همراهی و شریک کردن دیگران در داشتههای خود است. در فرهنگ اسلامی، مواسات مالی آن است که انسان از نیازهای ضروری خود ببخشد، نه فقط از مازاد دارایی. روایات اسلامی، بهویژه از امیرالمؤمنین (ع)، مواسات را در قالب کمک به مؤمنان همعقیده، مقدم داشتن دینداران بر خود، و مساوات در دارایی با اهل ایمان تبیین کردهاند. در جنگ احد، فداکاری علی (ع) نمونهای عملی از مواسات با جان بود. در کربلا نیز یاران امام حسین (ع) با جان خود مواسات کردند؛ از جمله حرّ، عباس (ع)، نافع و عابس. عزاداری شیعیان در عاشورا، پرهیز از خوردن و سینهزنی، نیز جلوهای از مواسات با امام مظلوم است که ریشه در معرفت و همدلی دارد. پاسخ تفصیلی: مواسات از ریشه «أسو» و به معنای بخشیدن از مال خود و شريك کردن دیگران در داشتههای خود است.[1] مواسات از نظر مالی نیز در جايى است كه شخص از كفاف (مورد نياز) خود به كسى ببخشد و اگر از اضافه بر كفافش بدهد، مواسات نيست. [2] مواسات در روایات كاربرد «مواسات» در احاديث اسلامى ، منطبق بر ريشه لغوى آن است و مواسات به کار رفته در روایات گاهی به صورت مطلق[3] و در بسیاری نیز مواسات در مال و معاش و دارایی میباشد. [4] ممکن است روایات مطلق اشاره به معنای عام مواسات یعنی یاری و کمک با مال و جان و آبرو و ... داشته باشد و روایات مواسات مالی، اشاره به مصداق روشن و مهم مواسات یعنی کمک مالی به محرومین داشته باشد. برخی روایات شیعی، به تبیین دقیقتر اصل مواسات و ابعاد اجتماعی و ایمانی آن پرداختهاند. در یکی از این روایات، امیرالمؤمنین (ع) چنین میفرماید: «تو را فرمان میدهم که در آنچه خداوند به تو روزی داده و تو را در آن بر دیگران برتری بخشیده، با برادرانی که در تصدیق پیامبر (ص) و من، و در اطاعت از ما با تو همعقیدهاند، مواسات ورزی؛ فقرشان را برطرف سازی، شکستگی زندگیشان را جبران نمایی. با کسانی که در ایمان همرتبه تو هستند، در آنچه داری مساوی باش، و آنان که در دین بر تو برتری دارند، در بهرهمندی از داراییات بر خود مقدم دار؛ تا خداوند بداند که دین او نزد تو از مال و داراییات عزیزتر است، و اولیای الهی نزد تو از خانوادهات گرامیترند.» [5] در روایت دیگری، أصبغ بن نباته از امیرالمؤمنین (ع) درباره شیوه تحقق مواسات و مساوات پرسش میکند. حضرت در پاسخ میفرماید: «در هر آنچه خداوند به تو روزی کرده، با برادر مؤمنت مواسات کن و او را محروم نساز. او را در دینش مورد آزمون قرار مده؛ و اگر آزمودی و دریافت کردی که ایمان حقیقی و توحید خالص دارد، باید در تمام داراییات – چه اندک و چه فراوان، قدیمی باشد یا جدید – با او به مساوات رفتار کنی.» [6] نمونهای عملی از مواسات در سیره امیرالمؤمنین (ع) را میتوان در جنگ احد مشاهده کرد. آنگاه که شمشیر حضرت شکست، پیامبر اکرم (ص) شمشیر خود، «ذوالفقار»، را به او سپرد. علی (ع) با رشادت تمام از پیامبر دفاع کرد، تا جایی که بنا بر نقل برخی مورخان، بیش از شصت زخم بر سر، صورت و بدن او وارد آمد. در همین لحظه، فرشته وحی خطاب به پیامبر (ص) گفت: «ای محمد! معنای حقیقی مواسات همین است.» پیامبر نیز فرمودند: «علی از من است و من از اویم.» جبرئیل افزود: «و من نیز از هر دوی شما هستم.» [7] از مجموع منابع لغوی و روایی چنین استفاده میشود که انسان «مواسی» کسى است که با دیگران همدردى و همراهی دارد، خود را در رنج و غم دیگران شریک میداند، با مال و جان از آنها دفاع میکند و میان خود و دیگران فرقى نمیگذارد. مواسات با جان در واقعه کربلا مهمترین و سختترین نوع مواسات و همراهی با گرفتاران، مواسات با جان است. در شب عاشورا حضرت سیدالشهدا«علیه السلام» پس از آنکه مطمئن شد گروه باقیمانده بر یاری او مصمم هستند، فرمود: «مَن واسانا بِنَفسِهِ کانَ مَعَنا غَداً فِى الجَنانِ نَجیاً مِن غَضَبِ الرَّحمانِ»[8] و جانهایی را که برای حمایت از عقیدهاش نیازمند بود و یاران باقیمانده را «مواساتکننده با جان» خطاب کرد. همراهی تا پای جان در کربلا جلوههای زیبایی دارد که به برخی از آنها اشاره میشود. وقتی حُر بن یزید ریاحی توبه کرد، نزد امام«علیه السلام» آمد تا جان خود را فداى امام«علیه السلام» کند و چنین گفت: «آمدهام تا با جانم با شما مواسات کنم و جانم را در راه شما فدا کنم.» [9] او ادعای خود را در عمل ثابت کرد. این نوع از مواسات، اوج ایثار و فداکاری است؛ یعنی انسان جان خود را در راه حق و برای یاری مظلومان تقدیم کند. اوج جلوه مؤاسات را حضرت اباالفضل در کنار برادر بـزرگوارشان امـام حـسین (ع) از خود نشان داد. آن حضرت فدایى برادر خود بود تا آنجا که از این خصلت برجسته و جوانمردانه، در زیارتنامه ایشان چنین یاد شده است: «السَّلَامُ عَلَی أَبـِی الْفـَضْلِ الْعَبَّاسِ بـْنِ أَمـِیرِ الْمـُؤْمِنِینَ الْمُوَاسِی أَخَاهُ بِنَفْسِهِ الْآخِذِ لِغَدِهِ مـِنْ أَمـْسِهِ الْفَادِی لَهُ الْوَاقِی السَّاعِی إِلَیهِ بِمَائِهِ الْمَقْطُوعَةِ یدَاهُ....»[10] سـلام برابوالفضل العباس که جـان خـود را در راه برادرش فدانمود، از امروز خـود بـرای فردای (قیامت) توشه ساخت، پاسدار حسین (ع) بود، در اجرای فرمانش برای سـیراب سـازی خاندانش کوشید ودر این راه دو دستش قـطع شـد. در روایتی دیگر، «مسمع» از یاران امام صادق (ع) نقل میکند که در ایام عزای امام حسین (ع)، از خوردن غذا خودداری میکرد تا آثار اندوه و همدردی با مصیبت امام در چهرهاش نمایان شود؛ امام صادق (ع) نیز این رفتار را تحسین کرده و برای او دعا فرمودند؛[11] این عمل، نوعی مواسات با امام مظلوم کربلا بود؛ همدلیای که از دل سوختهی یک شیعه برمیخیزد. بر همین اساس، عزاداری شیعیان برای امام حسین (ع) نیز جلوهای از مواسات است؛ آنان در روز عاشورا، گاه از خوردن و آشامیدن پرهیز میکنند، یا با اعمالی سینه زنی و زنجیر زنی (در چارچوب شرعی و عقلانی)، یاد تشنگی، گرسنگی و زخمهای حضرت را زنده نگه میدارند؛ این رفتارها، اگر با نیت خالص و در مسیر همدلی با مظلومیت سیدالشهداء (ع) باشد، دارای ارزش معنوی و استحباب شرعی است. مواسات با امام حسین (ع)، نهتنها یک عمل احساسی، بلکه یک پیوند عمیق معرفتی و ایمانی است؛ پیوندی که شیعه را به حقیقت عاشورا نزدیکتر میکند و روح او را با روح ایثار و فداکاری اهل بیت (ع) همسو میسازد. [1] «والمُوَاسَاة: الْمُشَارَكَةُ والمُساهَمة فِي الْمَعَاشِ وَالرِّزْقِ» لسان العرب، ابن منظور، ج14، ص 35 / مجمع البحرین، طریحی، فخرالدین، ج۱، ص۷۶ / تاج العروس، زبیدی، محمد مرتضی، ج۳۷، ص۷۶. [2] مجمع البحرین، طریحی، فخرالدین، ج۱، ص۷۶. [3] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص145. [4] الخصال، الشيخ الصدوق، ج2، ص351. تفسير الإمام العسكري ، المنسوب الى الإمام العسكري، ص175 / الإحتجاج، الطبرسي، أبو منصور، ج1، ص238 [5] [6] الهداية الكبرى ، الخصيبي، حسين بن حمدان ، ص:440 [7] تفسير القمي، القمي، علي بن ابراهيم، ج1، ص:116 [8]موسوعة کلمات الامام الحسین، شریفی محمود، ص: 399. [9] تاريخ الأمم و الملوك، الطبري، ابن جرير، ج5، ص: 428 [10] بحار الأنوار - ط مؤسسةالوفاء، العلامة المجلسي، ج: 45، ص: 66. [11] كامل الزيارات، ابن قولويه القمي، ص 108
-
زندگینامه امام کاظم (ع) به چه صورت می باشد؟
کریمی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در امام موسی کاظم (ع)
زندگینامه امام کاظم (ع) به چه صورت می باشد؟ پاسخ اجمالی: امام موسی بن جعفر (ع)، هفتمین امام شیعیان، فرزند امام جعفر صادق (ع) و بانوی پاکدامن حمیده مغربیه بودند؛ ایشان در سال ۱۲۸ هجری در ابواء میان مکه و مدینه متولد شدند و با ویژگیهایی چون علم، تقوا، کرامت و شجاعت در برابر خلفای عباسی شناخته میشوند؛ پس از رحلت امام صادق (ع)، با وجود ادعای امامت عبدالله افطح، امام موسی کاظم (ع) با دلایل روشن و معجزات، امامت خود را اثبات کردند؛ ایشان در دوران سخت خلافت عباسی با تقیه و مبارزات فرهنگی، راه امامت را حفظ کردند و سرانجام در سال ۱۸۳ هجری قمری به دستور هارونالرشید در زندان به شهادت رسیدند؛ امام موسی کاظم (ع) دارای فرزندان بسیاری بودند که امام رضا (ع) برجستهترین آنان است. پاسخ تفصیلی: امام موسی بن جعفر (ع)، هفتمین پیشوای شیعیان، فرزند گرامی امام جعفر صادق (ع) هستند که خود ششمین امام شیعیان بودند؛ [1] مادر بزرگوار ایشان بانویی پاکنهاد به نام حمیده مغربیه بود که از زنان اُمّ ولد به شمار میآمد؛ در برخی منابع، نام ایشان را «نباته» نیز ذکر کردهاند؛[2] درباره خاستگاه این بانوی ارجمند، روایتهای گوناگونی وجود دارد؛ برخی او را اهل شمال آفریقا دانستهاند، و در برخی دیگر آمده که از سرزمین روم بودهاند؛ با این حال، نظر رایجتر آن است که ایشان از ناحیهای در اسپانیا بودهاند.[3] حمیده مغربیه، مادر امام موسی کاظم (ع)، بانویی پاکدامن و بیعیب بود که امامان معصوم (ع) او را همچون طلای ناب و خالص توصیف کردهاند؛ [4] امام باقر (ع) بر پاکی، بزرگواری و مراقبت الهی از او تأکید کردهاند و او را نعمتی الهی برای امامت دانستهاند. [5] در هفتم صفر سال ۱۲۸ هجری، امام موسی بن جعفر (ع) در «ابواء» میان مکه و مدینه چشم به جهان گشودند.[6]-[7] ولادت ایشان چنان شادیآفرین بود که امام صادق (ع) سه روز جشن گرفتند و مردم مدینه را مهمان کردند؛[8] خانواده امام کاظم (ع) پرجمعیت و متنوع بود؛ نام مادر ایشان حمیده میباشد و خواهران و برادرانی چون اسماعیل، عبدالله، امفروه، اسحاق، فاطمه، محمد، عباس، علی و اسماء داشتند که از مادران مختلف به دنیا آمده بودند. [9] در میان برادران امام کاظم (ع)، دو شخصیت برجسته وجود دارند که هر کدام داستان و جایگاه خاص خود را دارند: اسماعیل، فرزند ارشد امام صادق (ع)، به دلیل محبت و توجه ویژه امام، مورد علاقهٔ بسیاری از شیعیان بود؛ این جایگاه رفیع، این تصور را ایجاد کرده بود که او جانشین پدر خواهد شد؛ اما ایشان در دوران حیات امام، در منطقه «عریض» دار فانی را وداع گفت و در بقیع به خاک سپرده شد.[10] دیگر برادر بزرگوار امام کاظم (ع)، اسحاق هستند که شخصیتی با تقوا و پرهیزگار بودند و حتی از مجتهدین برجسته اهل بیت به شمار میرفتند؛ آنچه ایشان را متمایز میکند، این است که ایشان هم از پدر و هم از مادر، با امام کاظم (ع) مشترک بودند و به همین دلیل، به عنوان برادر "خاص" و بسیار نزدیک به حضرت موسی بن جعفر (ع) شناخته میشوند. [11] پس از رحلت امام صادق (ع)، عبدالله افطح که از نظر سنی بزرگترین فرزند ایشان پس از اسماعیل بود، ادعای امامت کرد؛ برخی از اصحاب امام صادق (ع) ابتدا تحت تأثیر این ادعا قرار گرفتند، اما با مشاهده دلایل روشن امامت حضرت موسی بن جعفر (ع)، به امامت ایشان ایمان آوردند و از عبدالله افطح رویگردان شدند؛ گفته شده عبدالله گرایشهایی به اندیشههای حشویه و مرجئه داشته است.[12] از دلایل روشن امامت حضرت موسی بن جعفر (ع)، نصوص صریحی است که از امام صادق (ع) نقل شده و همچنین معجزاتی که از ایشان رخ داده است؛ در حدیثی از کلینی، امام صادق (ع) به فیض بن مختار تصریح میکنند که امام بعد از ایشان، حضرت موسی کاظم (ع) است و او را به پذیرش امامت ایشان دعوت مینمایند؛ امام همچنین میفرمایند که تا آن زمان، اجازه بیان این حقیقت را به هیچکس نداده بودند؛ فیض پس از شنیدن این سخن، آن را با خانواده و دوستانش در میان میگذارد؛ یکی از آنان، یونس ظبیان، برای اطمینان بیشتر، شخصاً نزد امام صادق (ع) میرود و امام نیز سخن فیض را تأیید میکنند؛ در نهایت، یونس نیز به امامت حضرت موسی بن جعفر (ع) ایمان میآورد.[13] پس از رحلت امام صادق (ع)، برخی شیعیان بهاشتباه به سراغ عبدالله افطح رفتند، اما با پاسخهای نادرست او، دچار تردید شدند؛ در این میان، امام کاظم (ع) با احتیاط و در شرایط امنیتی، امامت خود را با پاسخهای علمی و دقیق آشکار ساختند و از پیروان خواستند که این حقیقت را تنها با افراد امین در میان بگذارند. [14] و حتی برای اثبات حقانیت خود، در حضور جمعی از امامیه، هیزمهای زیادی را آتش زد و با لباس خود در میان شعلهها نشست و چند حدیث بیان فرمود، بیآنکه آسیبی ببیند؛ سپس از عبدالله خواست اگر خود را امام میداند، همان کار را انجام دهد؛ عبدالله از ترس، رنگش پرید و بدون پاسخ، خانه را ترک کرد؛ این واقعه به عنوان یکی از معجزات آشکار، امامت حضرت موسیکاظم (ع) را اثبات کرد.[15] امام موسی کاظم (ع) دارای ۳۷ فرزند بودند که شامل پسران و دخترانی از مادران مختلف میشدند؛ از پسران ایشان میتوان به امام علی بن موسی الرضا (ع)، ابراهیم، عباس، قاسم، اسماعیل، جعفر، هارون، حسن، احمد، محمد، حمزه، عبدالله، اسحاق، عبیدالله، زید، فضل، حسین و سلیمان اشاره کرد. دختران ایشان نیز شامل فاطمه کبری، فاطمه صغری، رقیه، حکیمه، امابیها، امجعفر، لبابه، زینب، خدیجه، علیه، آمنه، حسنه، بریهه، عایشه، امسلمه، میمونه و امکلثوم بودند. در میان همه فرزندان، امام رضا (ع) از جایگاه علمی و معنوی والاتری برخوردار بود.[16] در مورد احمد بن موسی باید گفت که او فردی کریم، بزرگوار و پرهیزگار بود؛ امام ابوالحسن موسی (ع) او را دوست میداشت و مورد احترام قرار میداد؛ امام موسی (ع) مِلک معروف به «یسیره» را به احمد بخشید؛ همچنین، روایت شده است که احمد بن موسی هزار برده را آزاد کرد. [17] حمزه بن موسی، فرزند امام کاظم (ع)، در سفر به خراسان همراه امام رضا (ع) بود و با وفاداری کامل خدمت ایشان را انجام میداد؛ هنگام رسیدن به منطقه «سوسمر»، گروهی از طرفداران مأمون به آنان حمله کردند و حمزه به شهادت رسید؛ امام رضا (ع) پیکر او را در باغی در همان محل دفن کرد.[18] امامت امام موسی کاظم (ع) همزمان با خلافت چهار تن از خلفای عباسی؛ منصور دوانقی (۱۳۶-۱۵۸ هـ.ق)، مهدی عباسی (۱۵۸-۱۶۹ هـ.ق)، هادی عباسی (۱۶۹-۱۷۰ هـ.ق) و هارون الرشید (۱۷۰-۱۹۳ هـ.ق) سپری گردید؛[19] دورهای که خلافت عباسی در اوج قدرت و سلطه جهانی قرار داشت و فضای شدید خفقان بر جامعه حاکم بود.[20] فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی امام کاظم (ع) در هدایت جامعه شیعه، موجب نگرانی هارونالرشید شد. در نتیجه، امام در سال ۱۷۹ هجری قمری به بغداد منتقل و زندانی گردید. [21] سرانجام، طبق گزارشهای تاریخی، هارون در سال ۱۸۳ هجری قمری دستور مسمومیت ایشان را صادر کرد و امام موسی بن جعفر (ع) در روز ۲۵ رجب همان سال، در سن ۵۵ سالگی به شهادت رسیدند. [22]-[23] [1] الإرشاد، الشيخ المفيد، ج2، ص215 [2] عمدة الطّالب في أنساب آل أبي طالب، ابن عنبة، ص196 [3] باب الحوائج سیری در زندگانی و فضائل حضرت امام کاظم علیه السلام، سجادی، سیدمجتبی، ص13 [4] الإمام موسى الكاظم عليه السلام سيرة وتاريخ، الكعبي، علي موسى، ص90 [5] اثبات الوصية، المسعودي، علي بن الحسين، ص190 [6] الارشاد، الشیخ المفید، ج2، ص215 [7] اعلام الوری باعلام الهدی، الشیخ الطبرسی، ج2، ص6 [8] الإمام موسى الكاظم عليه السلام سيرة وتاريخ، الکعبی، علی موسی، ص92 [9] إعلام الورى بأعلام الهدى، الشيخ الطبرسي، ج1، ص547 [10] الارشاد، شیخ مفدید، ج2، ص209 [11] الإمام موسى الكاظم عليه السلام سيرة وتاريخ، الكعبي، علي موسى، ص104 [12] الإرشاد، الشيخ المفيد ، ج2، ص211 [13] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج1، ص309 [14] تاريخ زندگانى امام كاظم(ع)، رفیعی، علی، ص 87 [15] الخرائج و الجرائح، الراوندي، قطب الدين، ج1، 309 [16] الإرشاد، الشيخ المفيد، ج2، ص244 [17] مسند الإمام الكاظم أبي الحسن موسى بن جعفر(ع)، العطاردي، الشيخ عزيز الله، ج1، ص181 [18] أعيان الشيعة، الأمين، السيد محسن، ج6، ص251 [19] الإمام موسى الكاظم عليه السلام سيرة وتاريخ، الكعبي، علي موسى، ص11 [20] همان، ص13-14 [21] الإمام موسى الكاظم عليه السلام سيرة وتاريخ، الكعبي، علي موسى، ص59 [22] الارشاد، الشیخ المفید، ج2، ص215 [23] اعلام الوری باعلام الهدی، الشیخ الطبرسی، ج2، ص6 -
امام حسین(ع) با شهادتشان به بالاترین درجه کمال رسیده اند، پس چرا شیعیان در عزای ایشان گریه می کنند؟ پاسخ اجمالی: گرچه امام حسین(ع) با شهادت خود به بالاترین درجات قرب الهی رسیدند و از این جهت جایگاهشان مایه افتخار و شادی است، اما گریه شیعیان بر ایشان از سر اندوه بر ظلمهای عظیمی است که بر آن حضرت و اهل بیتش روا داشته شد؛ این گریه، هم نشانه محبت و هم اعلام همراهی با مظلوم و بیزاری از ظالم است، و در روایات فراوانی به فضیلت آن تأکید شده است؛ بنابراین، عزاداری برای امام حسین(ع) هم جنبه انسانی و عاطفی دارد و هم جنبه دینی و اجتماعی. پاسخ تفصیلی: شهادت جانسوز امام حسین(ع) را میتوان از دو منظر بنیادین مورد توجه قرار داد؛ نخست، جنبه مصائب و مظالمی است که بر آن حضرت و اهل بیت گرامیاش روا داشته شد؛ مصائبی که نهتنها وجدان انسانی را متأثر میسازد، بلکه در آموزههای دینی نیز به سوگواری و ابراز اندوه نسبت به آنها توصیه شده است؛ گریه بر امام حسین(ع) در روایات، نه صرفاً واکنشی احساسی، بلکه تجلی معرفت و پیوند قلبی با حقیقت عاشورا تلقی شده است؛ در ادامه، به برخی از روایات معتبر در این زمینه اشاره میشود: امام رضا(ع) میفرمایند: «هر کس مصائب ما را بازگو کند و بر آن بگرید و دیگران را نیز به گریه وادارد، در روزی که چشمها گریانند، چشم او گریان نخواهد بود.» [1] این روایت، گریه را نه تنها نشانه همدردی، بلکه مایه نجات در قیامت معرفی میکند. امام صادق(ع) نیز در بیانی نورانی میفرمایند: «هر کس حالت گریه بر امام حسین(ع) داشته باشد، از اهل بهشت است.» [2]این سخن، گریه را به مرتبهای از ایمان و اتصال با ولایت ارتقاء میدهد. همچنین از امام رضا(ع) نقل شده است: «برای کسی چون حسین(ع) باید گریست و گریان بود.» [3] این تعبیر، عظمت شخصیت امام حسین(ع) و جایگاه والای مصیبت او را یادآور میشود؛ بنابراین، گریه بر سیدالشهدا(ع) نهتنها واکنشی عاطفی، بلکه نوعی معرفت ورزی و مشارکت در نهضت عاشوراست؛ نهضتی که تا همیشه، وجدانهای بیدار را به تأمل، تحول و تعهد فرا میخواند. نکته قابل توجه دیگر اینست که شهادت، دو بُعد دارد: یکی بُعد الهی و آسمانی، و دیگری بُعد اجتماعی و انسانی؛ از منظر الهی، شهید از رسیدن به مقام قرب الهی شادمان است و هیچ تردیدی در این شادی نیست؛ همانطور که حضرت علی (ع) میفرمایند:«به خدا قسم هیچ اتفاق ناخوشایند یا غیرمنتظرهای برای من رخ نداده است؛ بلکه همان چیزی رخ داده که آرزویش را داشتم؛ من به خواستهام که شهادت بود، رسیدم؛ حال من مانند کسی است که در تاریکی شب به دنبال آب میگردد و ناگهان چشمهای زلال پیدا میکند؛ مانند جویندهای که به مطلوب خود دست یافته است.» [4] مرحوم سید بن طاووس نیز در این زمینه میگوید: اگر اطاعت از قرآن و سنت واجب نبود که ما را به سوگواری و ابراز اندوه در برابر از دست رفتن نشانههای هدایت و گسترش گمراهی فرمان دادهاند در برابر این نعمت بزرگ، لباس شادی و بشارت میپوشیدیم؛ اما چون خداوند روز قیامت، راضی به گریه و ناله در این مصیبت است، ما نیز جامه اندوه بر تن کردیم، با اشک انس گرفتیم، و به چشمان خود گفتیم: «پیاپی گریه کنید»، و به دلهایمان گفتیم: «همچون مادران داغدیده ناله سر دهید»، چرا که امانتهای پیامبر مهربان (ص) در روز جنگ بیرحمانه مورد هجوم قرار گرفتند. [5] بنابراین، شهادت هم بُعد فردی دارد و هم بُعد اجتماعی؛ در بُعد فردی، شهید به مقام قرب الهی رسیده و از جایگاه خود نزد خداوند شادمان است؛ اما در بُعد اجتماعی، شهادت نشانه ظلمی بزرگ است که بر انسانهای پاک روا داشته شده، و همین امر موجب اندوه و سوگواری میشود؛ گریه و ناله در این مصیبت، نهتنها نشانه تأیید راه شهید و همراهی با اوست، بلکه اعلام بیزاری از دشمنان و انزجار از ظلمی است که بر او وارد شده است؛ [6] افزون بر این، گریه و ناله نشانهای از پیوند عاطفی میان انسان و شهید است؛ واکنشی طبیعی در برابر مصیبتی که بر عزیزان انسان وارد میشود، و بیانگر محبت و علاقهای است که نسبت به مظلومان در دل انسان وجود دارد. [1] (ومن ذكر بمصابنا فبكى و أبكى لم تبك عينه يوم تبكي العيون) – الأمالي، الشيخ الصدوق، ص 131 [2] كامل الزيارات، ابن قولويه القمي، ص 105 [3] ( فعلى مثل الحسين فليبك الباكون) - وسائل الشيعة، الشيخ حرّ العاملي، ج10، ص 394 [4] ( و الله ما فجانی من الموت وارد کرهته و لا طالع انکرته و ما کنت الا کقارب ورد و طالب وجد) - نهج البلاغة، السيد الشريف الرضي، ص 378 - نامه 23 [5] اللهوف على قتلى الطفوف، السيد بن طاووس، ص 4 [6] قیام و انقلاب مهدی، مطهری، مرتضی، ص 118-121
-
عزاداری چیست و پیشینه تاریخی آن به چه زمانی باز می گردد؟ پاسخ اجمالی: عزاداری به معنای برگزاری مراسم سوگ برای درگذشتگان است و ریشهای دیرینه در فرهنگ اسلامی دارد. این سنت نهتنها در زمان پیامبر اسلام (ص) رایج بوده، بلکه پیش از ایشان نیز وجود داشته است. روایات متعدد از پیامبر (ص) و اهل بیت (ع) نشان میدهند که عزاداری برای عزیزان از دسترفته، بهویژه امام حسین (ع)، مورد تأیید و توصیه پیشوایان دین بوده و جایگاه معنوی و شرعی دارد. پاسخ تفصیلی: در ابتدا لازم به ذکر است که واژهی "عزا" در لغت به معنای صبر و شکیبایی در برابر اندوه و مصیبت است[1]؛"ماتم" نیز به اجتماع مردم برای ابراز غم یا شادی گفته میشود[2] که بهمرور زمان بیشتر در زمینهی سوگ و اندوه به کار رفته است[3]؛ بر همین اساس، عزاداری به مراسمی گفته میشود که در سوگ از دست دادن عزیزان شکل میگیرد. شواهد تاریخی نشان میدهند که چنین مراسمهایی نه تنها در زمان رسول خدا (ص)، بلکه حتی پیش از ایشان نیز رواج داشته است؛ به عنوان نمونه، مورخان گزارش کردهاند که هنگام وفات حضرت عبدالمطلب، دختران ایشان برای او نوحهسرایی کردند[4]. پس از جنگ اُحد، زمانی که پیامبر اکرم (ص) از کنار خانههای انصار عبور میکردند، صدای گریه و نوحهی زنان را شنیدند که برای شهدای خود سوگواری میکردند؛ این صحنه موجب تأثر پیامبر شد و فرمودند: «حمزه گریهکنندهای ندارد.» [5] همین جمله موجب شد که سنتی در مدینه شکل بگیرد؛ از آن پس، پیش از هر مجلس عزایی، ابتدا برای حمزه گریه و نوحهسرایی میکردند، سپس برای فرد مورد نظر عزاداری انجام میشد[6]. همچنین، در روایتی آمده است که امّ سلمه از پیامبر(ص) اجازه خواست تا برای پسرعموی تازهمسلمان خود که وفات کرده بود، مراسم عزا برگزار کند؛ رسول خدا (ص) نیز با این امر موافقت کردند؛ ام سلمه زنان را گرد آورد، برای آنان غذا تهیه کرد و همراه ایشان برای ولید سوگواری نمود.[7] در نقل دیگری، زمانی که خبر شهادت جعفر بن ابیطالب به پیامبر(ص) رسید، اسماء همسر او به گریه و شیون پرداخت؛ پیامبر (ص) به او فرمودند: «به سینه مکوب و سخن ناپسند نگو»، در حالی که زنان پیرامون اسماء بودند و همه به عزاداری مشغول بودند؛ وقتی پیامبر به خانه دخترشان رفتند، دیدند که او نیز گریه میکند. حضرت فرمودند: «بر کسی چون جعفر باید گریست.» [8] این روایتها نشان میدهند که تشکیل مجالس اندوه و سوگواری برای عزیزانِ از دست رفته، در زمان پیامبر(ص) نه تنها مرسوم بوده، بلکه مورد تأیید ایشان نیز قرار میگرفته است. برگزاری مجالس عزاداری نهتنها در زمان پیامبر اکرم (ص)، بلکه در سیره اهل بیت (ع) نیز امری رایج و مورد تأیید بوده است؛ از جمله، در روایتی از امام محمد باقر (ع) آمده که ایشان به شیعیان خود دستور دادند در روز عاشورا برای امام حسین (ع) مجلس عزا برپا کنند، همراه خانواده گریه کنند و غم و اندوه خود را نسبت به مصیبتهای آن حضرت ابراز نمایند. [9] همچنین روایت شده که شاعران اهل بیت (ع) در ایام سوگواری به محضر امام صادق (ع) میرسیدند و اشعاری در رثای سیدالشهداء (ع) میخواندند؛ این اشعار چنان تأثیرگذار بود که امام و حاضرین همگی گریه میکردند؛ بدین ترتیب، عزاداری در حضور امام، همراه با شعر و گریه، به شیوهای معنوی برای زندهنگهداشتن یاد و مصیبت امام حسین (ع) بدل شده بود.[10] این روایات تنها بخشی از سیره پیامبر (ص) و اهل بیت (ع) در برپایی عزای اولیاء الهی بهویژه وجود مقدس سیدالشهداء (ع) هستند؛ چنین شواهدی نشان میدهند که عزاداری، بهویژه برای حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، نهتنها جایگاه شرعی دارد بلکه سابقهای طولانی در سنت اسلامی دارد و توسط پیشوایان دین توصیه و ترغیب شده است. [1] لسان العرب، ابن منظور، ج15، ص 52 [2] همان، ج 12، ص 3 [3] المصباح المنير في غريب الشرح الكبير للرافعي، الفيومي، أحمد بن محمد، ج1، ص 3 [4] أنساب الأشراف، البلاذري، ج1، ص 85 [5] تاريخ الطبري، الطبري، أبو جعفر، ج2، ص 532 [6] مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، الهيثمي، نور الدين، ج6، ص 120 [7] مغازي الواقدي، الواقدي، ج2، ص 629 [8] الطبقات الكبرى، ابن سعد، ج8، ص 220 [9] كامل الزيارات، ابن قولويه القمي، ج1، ص 193 [10] همان، ص 111-112
