رفتن به مطلب

نوری زاده

کارشناس عقائد
  • تعداد ارسال ها

    26
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

1 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

دستاورد های نوری زاده

Contributor

Contributor (5/14)

  • یک ماه با المصباح
  • یک هفته با المصباح
  • ارسال نخستین سؤال

نشان‌های اخیر

0

اعتبار در سایت

  1. نوری زاده

    چرا استغاثه شرک نیست؟

    چرا استغاثه شرک نیست؟ پاسخ اجمالی استغاثه به غیرخدا به خودیِ خود شرک نیست، زیرا شرک در معنای کلامی یعنی «قائل شدن به استقلال در تأثیرگذاری» برای غیرخدا. اگر کسی از دیگری کمک می‌خواهد، نه به عنوان یک منبع مستقل و رقیبِ خداوند، بلکه به عنوان «مظهر و واسطه‌ای که خداوند به او قدرت داده»، این عینِ اعتراف به توحیدِ فعلیِ خداوند است؛ چرا که او پذیرفته است نظام هستی بر پایه اسباب و مسببات می‌چرخد. مرز این اعتقاد در «نوع نگاه» است: اگر واسطه را «مستقل» بدانی، شرک است، و اگر او را «مجرا و آینه فیض الهی» بدانی، عین توحید است. پاسخ تفصیلی استغاثه (درخواست کمک هنگام غم، اندوه، درد و گرفتاری[1]) به اولیای الهی، پیامبران و ائمه (ع) شرک محسوب نمی‌شود، زیرا ماهیت این عمل، «توسل به واسطه‌های اذن‌دار الهی» است، نه پرستش مستقل آن‌ها. دلایل اصلی این موضوع عبارتند از: ۱. تأکید قرآن بر «اذن خدا»: قرآن کریم به صراحت بیان می‌کند که معجزات و کارهای خارق‌العاده بندگان برگزیده، تنها «بِإِذْنِ اللّهِ» (به اذن خدا) رخ داده است. برای مثال، حضرت عیسی (ع) بیماران را شفا می‌داد و مردگان را زنده می‌کرد، اما خود تصریح کرد که این کارها را به اذن خدا انجام می‌دهد.[2] این قید نشان می‌دهد که قدرت مؤثر نهایی از آنِ خداست و اولیا تنها مجرای فیض و ابزار تحقق اراده الهی هستند. بنابراین، وقتی از آن‌ها به همین صورت («به اذن خدا») تقاضا می‌کنیم، در واقع به توحید اقرار کرده‌ایم. [3] ۲. الگوی قرآنی و تاریخی: در خود قرآن کریم، درخواست کمک و شفاعت از بندگان صالح، امری طبیعی و مشروع دانسته شده است. نمونه بارز آن، درخواست برادران حضرت یوسف (ع) از پدرشان یعقوب (ع) با عبارت «یا أَبانا اسْتَغْفِرْ لَنا»[4] (ای پدر برای ما آمرزش بخواه) است. این آیه نشان می‌دهد که درخواست یاری معنوی و شفاعت از انسان‌های نیکوکار، نه تنها شرک نیست، بلکه در دین اسلام پذیرفته شده است. همچنین روایاتی مانند درخواست شفا از پیامبر اکرم (ص) توسط شخص نابینا که نشان‌دهنده مشروعیت این عمل در منابع دینی است. [5] ۳. فهم صحیح توحید افعالی و نظام اسباب: توحید تنها به معنای یگانگی ذات خدا نیست، بلکه شامل «توحید در ربوبیت و خالقیّت» نیز می‌شود؛ به این معنا که هیچ مؤثری در عالم نیست مگر به اجازه خدا. [6] خداوند جهان را چنان آفریده که امور از طریق «اسباب» (واسطه‌ها) محقق شوند. همان‌طور که رشد گیاه به نور خورشید و باران وابسته است (اما آن‌ها خالق گیاه نیستند، بلکه اسباب هستند)، در امور معنوی نیز مغفرت و نجات نیازمند اسبابی مانند توبه، عمل صالح و شفاعت اولیای خداست. شفاعت، نوعی «سببیت تشریعی» برای نجات است که با توحید منافاتی ندارد، زیرا هر دو به اذن خدا محقق می‌شوند. [7] چالش اصلی در بحث استغاثه (کمک‌خواهی)، خلط میان «مسبب‌الاسباب» و «اسباب» است. منتقدان استغاثه تصور می‌کنند هر نوع توجه به غیرخدا، نادیده گرفتن قدرت خداست، اما در نگاه عمیق کلامی، عالم هستی نظامی است که خداوند اراده کرده از طریق اسباب (مادی یا معنوی) اداره شود.[8] ۴. قدرت امانتی و تبعیت از فرمان الهی: امام علی (ع) در پاسخ به پرسشی درباره استقلال قدرت انسان، فرمودند که قدرت و استطاعت انسان، امانتی الهی است که خداوند به بندگان خود می‌بخشد یا پس می‌گیرد. [9] اولیای الهی نیز مجری و امین این امانت‌ها هستند. لذا شفاعت آن‌ها، تجلی‌گاه تبعیت از فرمان الهی و استفاده از ظرفیتی است که خداوند برای آن‌ها رقم زده است. 5. مرز اعتقادی میان استغاثه و شرک: مرز باریک میان شرک و استغاثه، در «جهان‌بینی» و «باور باطنی» فرد استغاثه‌کننده نهفته است. این مرز بر اساس دو فرض متفاوت ترسیم می‌شود: ۱. حالت شرک‌آمیز (استقلال‌بخشی): اگر فردی از پیامبر یا ولی خدا طلب یاری کند، در حالی که باور داشته باشد آن شخصیت محترم، قدرتی «ذاتی»، «مستقل» و «در عرضِ خدا» دارد که می‌تواند بدون اذن خدا تغییری در تقدیر ایجاد کند، این عمل شرک است. این نگاه، عین شرک جاهلی است که بت‌ها را شریک خدا می‌دانستند و استقلال در تأثیر برای غیر خدا قائل بودند. ۲. حالت توحیدی (قرب و تبعیت): در این فرض که دیدگاه اصلی مکتب اهل‌بیت است، استغاثه به معنای توسل به «اسباب قرب» است. در این نگاه، ولیِ خدا مانند آینه‌ای است که نور خدا را بازتاب می‌دهد؛ همان‌طور که ما برای زنده ماندن به اکسیژن و آب (اسباب مادی) نیاز داریم و در عین حال خدا را «حیات‌بخش» می‌دانیم، در امور معنوی نیز به کسانی پناه می‌بریم که خداوند جایگاه ویژه‌ای به آن‌ها داده است. این یعنی ما برای آن واسطه، «قدرتی در عرضِ خدا» قائل نیستیم، بلکه برای او «قدرتی در طولِ قدرت خدا» قائلیم. به عبارت دیگر، استغاثه به اولیا، استغاثه به اراده‌ی خداست که در وجودِ آن‌ها متبلور شده است. [10] نتیجه‌گیری: بنابراین، مرز اعتقادی میان این دو، در «نیت و باورِ باطنی» نهفته است. اگر استغاثه به قصدِ «استقلال‌بخشی» به غیر انجام شود، این خروج از دایره توحید است. اما اگر استغاثه، طلبِ واسطه‌گری از کسی باشد که خداوند او را «محبوب و مقرّب» خود قرار داده، نه تنها شرک نیست، بلکه بالاترین درجاتِ باور به نظامِ ربوبیِ جهان است؛[11] چرا که استغاثه‌کننده با این کار اعتراف می‌کند که خداوند، جهان را بر اساس نظامی مدیریت می‌کند که در آن، برخی بندگان دارای جایگاه ویژه‌ای برای شفاعت و دستگیری هستند. در واقع، استغاثه به واسطه‌ها، احترام به همان نظامی است که خداوند خود ترسیم کرده است. [1] استغاثه و جایگاه شرعی آن، قادری، محمدطاهر، ص21 [2] آل عمران/ 49 «وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتى‌ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» [3] وهابيت بر سر دو راهى، مكارم شيرازى، ناصر، ص: 89 [4] یوسف/ 97 [5] مسند احمد، احمدبن حنبل، ج28، ص480. [6] الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الأربعة، الملاصدرا، ج2، ص216 - « قد اشتهر من الفلاسفة الأقدمين أن المؤثر في الوجود مطلقا هو الواجب تعالى و الفيض كله من عنده...». [7] پيام قرآن، مكارم شيرازى، ناصر، ج: 6، ص: 408 [8] شرح الکافی، المازندرانی، الملاصالح، ج5، ص168 - « أبى اللّه أن يجري الأشياء إلّا بأسباب...». [9] بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث، العلامة المجلسي، ج5، ص75 [10] شرح دعاء السحر، الخمینی، السید روح الله، ص104 - «و هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن، كذلك الأفعال و الحركات و التأثيرات كلها منه في مظاهر الخلق. فالحق فاعل بفعل العبد و قوةُ العبد ظهور قوة الحق». [11] توسل: توحید یا شرک؟، مکارم شیرازی، ناصر، ص13.
  2. دیدگاه قرآن کریم در رابطه با استغاثه چیست؟ پاسخ اجمالی: استغاثه یعنی طلب یاری و نجات در هنگام سختی، چه با گفتار و چه با رفتار. قرآن کریم استغاثه را رفتاری فطری و نشانه‌ی وابستگی انسان به قدرت برتر می‌داند. در نگاه قرآن، اصلِ استغاثه مخصوص خداوند است؛ زیرا تنها او مالک حقیقی نفع و ضرر است. با این حال، قرآن نشان می‌دهد که طلب یاری از پیامبران و اولیای الهی نیز ممکن و مشروع است و نمونه‌های متعددی از استغاثه پیامبران و مؤمنان را بیان می‌کند. همچنین کمک‌خواستن از انسان‌ها در امور عادی نیز پذیرفته شده، اما استغاثه‌ی حقیقی باید همراه با تضرع، اخلاص و توجه به خداوند باشد؛ و استغاثه‌ی کافران در قیامت سودی نخواهد داشت. پاسخ تفصیلی: استغاثه از ریشه «غ‌و‌ث» به معنای طلب یاری، فریادرسی و نجات‌خواهی در هنگام شدّت و محنت است؛ [1] كه به دو صورت انجام مى‌گيرد: 1 - استغاثه بالقول 2 - استغاثه بالعمل به هنگام مشكل اگر كسى با به‌كار بردن الفاظ و كلماتى از ديگرى كمك بخواهد آن را استغاثه بالقول مى‌گويند و اگر با حالت و عمل درخواست يارى كند آن را استغاثه بالعمل مى‌گويند. [2] قرآن کریم بیان می‌کند که در تنگناها و شدائد، امید بستن به مسبب‌الاسباب و دست به دامان او شدن، فطری انسان است. حتی کسانی که دین ندارند نیز در هنگام بیچارگی و قطع امید از اسباب ظاهری، تنها به درگاه خدا فریاد می‌زنند. آیه شریفه «وَ ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ ثُمَّ إِذا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فَإِلَیْهِ تَجْئَرُونَ»[3] اشاره دارد که تمام نعمت‌ها از خداست و هنگامی که ضرر و بدحالی به انسان می‌رسد، تنها به سوی او نعره می‌زنند (تضرع و استغاثه می‌کنند). این رفتار نشان‌دهنده اعتراف عملی انسان به یگانگی خدا در رفع گرفتاری‌هاست. [4] مصادیق استغاثه در قرآن کریم مشتقات واژه «استغاثه» چهار بار در قرآن آمده است و نمونه‌های مهم آن عبارت‌اند از: - استغاثه مؤمنان در جنگ بدر: مسلمانان در اوج اضطراب از خدا یاری خواستند و خداوند با فرشتگان آنان را یاری کرد: «إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُرْدِفِينَ»[5] - استغاثه پدر و مادر مؤمن برای هدایت فرزند: «وَهُمَا يَسْتَغِيثَانِ اللَّهَ وَيْلَكَ آمِنْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ»[6] - استغاثه یکی از پیروان موسی(ع) در برابر دشمن خود: «فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ»[7] - استغاثه اهل جهنم برای رهایی از عذاب، که اجابت نمی‌شود: «وَإِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغَاثُوا بِمَاءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ»[8] قرآن در آیات متعدد دیگری نیز به موضوع استغاثه پرداخته اگرچه از واژه استغاثه استفاده نکرده مانند: - رهایی حضرت نوح (ع) و خاندانش از اندوه در پی استغاثه به خداوند متعال: «وَنُوحًا إِذْ نَادَىٰ مِنْ قَبْلُ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَنَجَّيْنَاهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ».[9] - بازگشت سلامت به ایوب و افزایش خانواده او، نتیجه استغاثه حضرت ایوب (ع) به درگاه خداوند: «وَأَيُّوبَ إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ * فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَكَشَفْنَا مَا بِهِ مِنْ ضُرٍّ».[10] - استغاثه حضرت زکریا (ع) از خداوند برای درخواست فرزند: «فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَوَهَبْنَا لَهُ يَحْيَىٰ وَأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ ۚ إِنَّهُمْ كَانُوا يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَيَدْعُونَنَا رَغَبًا وَرَهَبًا ۖ وَكَانُوا لَنَا خَاشِعِينَ». [11] - رهایی حضرت یونس (ع) از اندوه در پی استغاثه او در شکم ماهی: «فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تَكُنْ كَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَىٰ وَهُوَ مَكْظُومٌ».[12] نتیجه گیری: دیدگاه قرآن کریم درباره استغاثه را می‌توان در چند محور خلاصه کرد: استغاثه از خداوند در همه حال، به ویژه در شدائد، امری پسندیده و مورد تأیید قرآن است و پیامبران و مؤمنان همواره به آن سفارش شده‌اند. استغاثه از انسان‌ها در امور عادی و طبیعی نیز در قرآن تأیید شده است، چنان‌که حضرت موسی (ع) و ذوالقرنین مورد درخواست کمک قرار گرفتند و پاسخ دادند. استغاثه از اولیای خدا برای دعا و شفاعت، با توجه به مقام آنان نزد خداوند، در قرآن منع نشده است. استغاثه کافران و ظالمان در روز قیامت بی‌اثر خواهد بود و اجابت نمی‌شود. استغاثه واقعی باید با تضرع، زاری و توجه به ربوبیت خداوند همراه باشد. [13] [1] معجم مقائيس اللغة، ابن فارس،ج4، ص 400. [2] استغاثه و جایگاه شرعی آن، قادری، محمدطاهر، ص17 [3] نحل/ 53. [4] الميزان في تفسير القرآن، العلامة الطباطبائي، ج: 12، ص: 272 [5] انفال/9. [6] احقاف/17. [7] قصص/15. [8] کهف/29. [9] انبیاء/ 76 [10] انبیاء/ 83-84 [11] انبیاء/ 90 [12] قلم/ 49 [13] فرهنگ قرآن، هاشمی رفسنجانی، ج3، ص158-168.
  3. استغاثه دارای چند قسم می‌باشد؟ پاسخ اجمالی: استغاثه از نظر فقهی به پنج حکم واجب، حرام، مستحب، مکروه و مباح تقسیم می‌شود. همچنین از جهت مخاطب، یا مستقیماً خطاب به خداوند است و یا با واسطه اولیاءالله؛ که در حالت دوم، بر اساس زمان حیات یا ممات واسطه، نوع توانمندی (بشری یا فرابشری) و موضوع درخواست (دنیوی یا اخروی) دسته‌بندی می‌گردد. پاسخ تفصیلی: استغاثه را می‌توان از جهات گوناگون مورد تقسیم بندی های متعدد قرار داد از جمله: 1. از جهت فقهی و حکم تکلیفی استغاثه واجب: این نوع استغاثه زمانی معنا پیدا می‌کند که حفظ جان، مال یا عرض و آبروی انسان (یا انسانی دیگر) در گروِ درخواست کمک باشد. اگر کسی در معرض خطر مرگ قرار گیرد یا شاهد ستمی بزرگ باشد که تنها با فریادخواهی برطرف می‌شود، شرعاً بر او واجب است که استغاثه کند. در واقع، اینجا سکوت جایز نیست و تلاش برای نجات، یک تکلیف الهی محسوب می‌شود. استغاثه حرام: اگر طلب کمک در مسیر گناه، ستم به دیگران یا یاری رساندن به ظالم باشد، این استغاثه حرام است. همچنین، استغاثه‌ای که بوی شرک بدهد (یعنی فرد را مستقل از اراده خداوند و در عرض قدرت او بدانیم) یا موجب وهن دین و ذلت بی مورد مؤمن شود، در زمره محرمات قرار می‌گیرد. به زبان ساده، فریاد برای انجام کاری که خشم خدا را در پی دارد، مصداق این بخش است. استغاثه مستحب: درخشان‌ترین جلوه استغاثه، نوع مستحب آن است؛ یعنی روی آوردن به درگاه حضرت حق و توسل به اولیای الهی در هنگام سختی‌ها برای گشایش امور معنوی و مادی. این عمل که ریشه در توکل و بندگی دارد، نه تنها برای رفع نیاز، بلکه برای تقرب به خداوند و تقویت روحیه بندگی توصیه شده است. دعا و راز و نیازهای پرشور در دل شب، زیباترین نوع استغاثه مستحب است. استغاثه مکروه: برخی از بزرگان اخلاق و فقه معتقدند که طلب کمک از خلق برای اموری که انسان خودش توانایی انجام آن‌ها را دارد، یا درخواست‌های مکرر از کسانی که تمایلی به کمک ندارند، مکروه است. این کار ممکن است از عزت نفس انسان بکاهد. در واقع، تا زمانی که ضرورت ایجاب نکند، تکیه بر غیر خدا و درخواست از بندگان، مطلوبِ نگاه متعالی اسلام نیست. استغاثه مباح: این بخش شامل درخواست‌های روزمره و عادی زندگی است که هیچ جهت‌گیری خاص شرعی (نه الزامی و نه نهی‌شده‌ای) ندارد. برای مثال، کمک خواستن از همسایه برای جابه‌جایی یک وسیله یا درخواست کمک از همکار در امور اداری. در اینجا، استغاثه یک رفتار اجتماعی معمول است که شارع مقدس آن را به انتخاب خودِ فرد واگذار کرده است. [1] 2. از جهت مخاطب (کسی که از او استغاثه می شود) استغاثه به ذات باری‌تعالی: (فریادرسیِ مطلق) در این عالی‌ترین مرتبه، انسانِ مضطر، تمام اسباب مادی و واسطه‌ها را کنار زده و مستقیماً رو به سوی خالق عالم می‌آورد. این استغاثه، ریشه در «توحید افعالی» دارد؛ یعنی باور به اینکه قدرت مطلق و گره‌گشای حقیقی تنها اوست. جمله‌ی معروف «یا غیاث المستغیثین» در دعای جوشن کبیر، تجلی همین نوع استغاثه است. در اینجا، بنده هیچ حجابی میان خود و پروردگار نمی‌بیند و او را به عنوان تنها پناهگاه می‌خواند. [2] استغاثه به اولیاءالله: در این مرتبه، انسان برای رسیدن به قرب الهی و حل مشکلات، به کسانی متوسل می‌شود که در پیشگاه خداوند آبرو و منزلت دارند. این نوع طلبِ یاری، نه در عرض قدرت خدا، بلکه در طول آن است؛ یعنی ما از اولیای الهی می‌خواهیم که به اذن خداوند و با بهره‌گیری از کرامتی که او به آن‌ها بخشیده، دستگیر ما باشند؛ 3. بر اساس ویژگی‌های مخاطب (کسی که از او استغاثه می شود) از جهت حیات و مماتِ واسطه: استغاثه گاه خطاب به شخصی است که در قید حیات دنیوی است و حضور فیزیکی دارد مانند یاری خواستن از حضرت موسی که قرآن به آن اشاره می کند؛ [3] و گاه خطاب به روحی بلند در حیات برزخی (پس از وفات دنیوی) صورت می‌گیرد.[4] این نگاه بر این باور استوار است که کمالات معنوی اولیاء با مرگ از بین نرفته و پیوند قدسی آنان با عالم ماده برای گره‌گشایی، همواره برقرار است. از جهت قدرت و قلمروِ توانایی: اموری که نوع بشر قدرت انجام آن را دارند مانند استغاثه یکی از یاران حضرت موسی از او برای کمک کردن به وی و دفاع از او در برابر ظالم.[5] و اموری که نوع بشر توانایی انجام آن را ندارند مانند درخواست حضرت سلیمان از درباریان خود برای آوردن تخت بالقیس در زمانی بسیار کوتاه و باورنکردنی که این کار فوق بشری می‌باشد.[6] 4. از جهت موضوع و ساحتِ نیاز استغاثه در امور دنیوی: روی آوردن به اولیاء برای رفع گرفتاری‌های زندگی، شفای بیماری‌ها و گشایش در رزق و زندگی مادی. [7] استغاثه در امور اخروی (طلب شفاعت): عالی‌ترین سطح استغاثه که در آن، بنده برای نجات از اهوال قیامت، بخشش گناهان و رسیدن به سعادت ابدی، از برگزیدگان خدا تقاضای شفاعت و دستگیری می‌کند. [8] در واقع، این تقسیم‌بندی‌ها نشان می‌دهند که حضور اولیاءالله در زندگی مؤمن، حضوری همه‌جانبه است که از ریزترین نیازهای دنیوی تا سرنوشت‌سازترین نیازهای اخروی را در بر می‌گیرد. [1] الموسوعة الفقهية الميسرة، الأنصاري، الشيخ محمد علي، ج3، ص11 -12 [2] مانند استغاثه مومنین که در قرآن به آن اشاره شده: «إذ تستغيثون ربكم فاستجاب لكم أني ممدكم بألف من الملائكة مردفين» انفال / 9 [3] قصص/15 «فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ». [4] الموسوعة الكبرى عن فاطمة الزهراء(ع)، الأنصاري الزنجاني، إسماعيل، ج10، ص236. [5] قصص/15 «فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ». [6] نمل/38 «قالَ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ». [7] بحار الأنوار - ط مؤسسةالوفاء، علامه مجلسی، ج43، ص350 . [8] مانند استغاثه برادران یوسف از پدر جهت دعا برای بخشش الهی «قَالُوا يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ» یوسف/97
  4. نوری زاده

    استغاثه چیست؟

    استغاثه چیست؟ پاسخ اجمالی: استغاثه به معنای فریادرسی و طلب یاری در اوج اضطرار و شداید است که ریشه در مفهوم «غوث» دارد. این عمل، پناه بردنی خالصانه به یک فریادرسِ توانمند جهت رهایی از بحران‌هاست که با تضرع و ابتهال (زاری خالصانه) همراه بوده و فرد را تحت حمایت کامل قرار می‌دهد؛ چنان‌که در قرآن کریم نیز به عنوان یک سیره عملی در مواجهه با سختی‌ها بر آن صحه گذاشته شده است. پاسخ تفصیلی: استغاثه در لغت به معنای طلب یاری و نصرت است[1]. در تبیین ماهیت استغاثه، باید به ریشه لغوی آن یعنی (غَوَثَ) اشاره کرد. این واژه تنها بر یک معنا دلالت دارد و آن «غَوْث» (برگرفته از مصدر اغاثه) است؛ مفهومی که به معنای فریادرسی، یاری‌گری و دستگیری از درماندگان در لحظات سخت و بحرانی است.[2] بر همین مبنا، استغاثه در اصطلاح، به درخواست کمک از دیگری گفته می‌شود.[3] به تعبیر دقیق‌تر می توان گفت: «درخواست کمک هنگام غم، اندوه، درد و گرفتاری.» [4] نکته‌ای که استغاثه را از مفاهیمی مانند توسل متمایز می‌کند، اختصاص آن به زمان‌های شدت، سختی و گرفتاری است، در حالی که توسل می‌تواند چه در مواقع سختی و چه در مواقع آسایش اتفاق بیفتد.[5] در آیات قرآن کریم نیز این واژه دقیقاً با همین مفهوم در موارد متعدد به کار برده شده است؛ از جمله در شرح حال حضرت موسی (ع) آمده است که ایشان روزی وارد شهر شد و با دو مرد روبرو گشت که در حال نزاع و جنگ بودند؛ یکی از پیروان ایشان (از بنی‌اسرائیل) و دیگری از دشمنان (فرعونیان). در آن موقعیت، آن فردِ پیرو برای غلبه بر دشمن، از حضرت موسی (ع) یاری خواست و استغاثه کرد. موسی (ع) نیز با ضربه‌ای محکم بر پیکر دشمن نواخت که منجر به مرگ او شد. پس از این واقعه، حضرت موسی (ع) خاطرنشان کرد که این نزاع و درگیری، از فریب و وسوسه‌های شیطان بوده است.» [6] خداوند در سوره انفال نیز می‌فرماید: «(به خاطر بیاورید) زمانی را (که از شدت ناراحتی در میدان بدر،) از پروردگارتان کمک می‌خواستید؛ و او خواسته شما را پذیرفت (و گفت): من شما را با یکهزار از فرشتگان، که پشت سر هم فرود می‌آیند، یاری می‌کنم.»[7] بر پایه مبانی مطرح‌شده، استغاثه در تبیین علمی به معنای استمداد جهت رهایی از شداید و پناه بردن به شخص فریادرسی است که توانایی حمایت و نجات انسان را داشته باشد. این واژه و مشتقات آن (نظیر اصطلاح «وا غوثاه»)، بیانگر نوعی کمک‌خواهی ویژه برای برون‌رفت از بحران‌ها و تضییقات است که با تضرع، ابتهال و فروتنی کامل همراه می‌باشد؛ به گونه‌ای که مستغیث (استغاثه‌کننده) خود را به تمامی در کنف حمایت و تدبیر مغیث (فریادرس) قرار می‌دهد. [8] [1] ممعجم المصطلحات و الألفاظ الفقهیة ، عبدالمنعم، محمود عبدالرحمن، ج1، ص150 [2] معجم مقائيس اللغة، ابن فارس،ج4، ص 400. [3] المفردات في غريب القرآن-دار القلم، الراغب الأصفهاني، ج1، ص617 [4] استغاثه و جایگاه شرعی آن، قادری، محمدطاهر، ص21 [5] معجم المصطلحات و الألفاظ الفقهیة، عبدالمنعم، محمود عبدالرحمن، جلد 1، صفحه 150 [6] قصص/15 «وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَىٰ حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَٰذَا مِنْ شِيعَتِهِ وَهَٰذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسَىٰ فَقَضَىٰ عَلَيْهِ قَالَ هَٰذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ.» [7] انفال/9 «إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُرْدِفِينَ» [8] فرهنگ قرآن، هاشمی رفسنجانی، ج3، ص158.
  5. نوری زاده

    فلسفه شفاعت چیست؟

    فلسفه شفاعت چیست؟ پاسخ اجمالی: شفاعت در اندیشه شیعه به منزله وسیله‌ای الهی برای تحقق اهداف عمیق تربیتی و امیدبخش در زندگی انسان‌ها است. این پدیده نه تنها بستری برای آمرزش گناهان به شمار می‌رود، بلکه نقش مهمی در نگه‌داشتن امید و انگیزه برای اصلاح رفتار دارد. شفاعت به انسان‌ها یادآوری می‌کند که حتی در سخت‌ترین لحظات، راه بازگشت وجود دارد و اولیای الهی برای آمرزش بندگان دعا می‌کنند. همچنین، شفاعت به تثبیت مرجعیت معنوی پیامبران و ائمه (ع) کمک می‌کند و عزت آن‌ها را در روز قیامت نمایان می‌سازد. در حقیقت، شفاعت پاداشی الهی برای رنج‌های رهبران دین است و به عنوان نشانه‌ای از رحمت و محبت خداوند برای بندگان عمل می‌کند. پاسخ تفصیلی: شفاعت در منظومه فکری شیعه، پدیده‌ای فراتر از یک میانجی‌گری ساده برای بخشش گناهان است. این مکانیسم الهی، ابزاری حکیمانه برای تحقق اهدافی بنیادین است. در این نوشتار، فلسفه شفاعت را در چهار محور اصلی بررسی می‌کنیم. 1. شفاعت؛ امیدواری فعال و ضامن نجات در برابر یأس شفاعت در منطق دینی، تنها یک درخواست برای بخشش نیست، بلکه مکانیسمی تربیتی و امیدبخش برای هدایت انسان است. شفاعت، در حقیقت، تقاضایی است که پیامبر اکرم (ص) و دیگر اولیای الهی از درگاه خداوند متعال برای آمرزش گناهان یا برآورده شدن حاجات بندگان دارند. بنابراین، شفاعت نوعی دعا و امیدواری عمیق به فضل بی‌پایان خداوند است. [1] لذا یکی از مهم‌ترین فواید شفاعت، نقش تربیتی و روان‌شناختی آن در حفظ امید انسان است. وقتی فرد بداند که حتی پس از لغزش، راه بازگشتی وجود دارد و اولیای الهی برای او دعا می‌کنند، دچار یأس و ناامیدی نمی‌شود. این امید، اگر به درستی فهمیده شود، انسان را به سمت گناه سوق نمی‌دهد و او را جری و بی‌باک نمی‌کند؛ بلکه همان‌طور که علامه طباطبایی (ره) در تفسیر المیزان بیان می‌فرمایند، این امید، شخص را از سقوط کامل و یأس نهایی نجات می‌دهد و انگیزه‌ای قوی برای اصلاح رفتار و بازگشت به مسیر حق در او ایجاد می‌کند. [2] متون دینی مشخص کرده‌اند که شفاعت شامل حال کسانی می‌شود که حتی در بدترین لحظات، ذره‌ای زمینه ایمان و میل به بازگشت را در خود حفظ کرده‌اند. شفاعت، پاداش کسانی نیست که عمداً و با تکبر راه حق را بسته‌اند، بلکه رحمتی است برای کسانی که هنوز امید به توبه دارند. بنابراین، شفاعت در اسلام، امیدبخشِ گناهکارانی است که قابلیت اصلاح دارند و جلوه‌ای زیبا از رحمت، حکمت و تربیت الهی است که مانع از سقوط نهایی انسان‌ها می‌شود. 2. شفاعت؛ محرک تربیتی برای ولایت‌پذیری یکی از کارکردهای عمیق شفاعت، تثبیت مرجعیت معنوی پیامبران و ائمه (ع) در میان جامعه است. وقتی رستگاری نهایی انسان منوط به واسطه‌گری این برگزیدگان الهی باشد، پیوندی ناگسستنی میان «نیاز انسان» و «اطاعت از ولی» ایجاد می‌شود. امیرالمؤمنین علی (ع) می‌فرمایند: «به هر کس که نیازمند باشی، اسیر او گردی».[3] این اصل روان‌شناختی نشان می‌دهد که احساس نیاز، همواره با کرنش و اطاعت همراه است. بنابراین، باور به شفاعت باعث می‌شود مؤمن در دنیای مادی، خود را ملزم به رعایت دستورات اولیای الهی بداند و با محبت و تقرب به آن‌ها، مسیر کمال را طی کند. این وابستگی معنوی با باور به ضرورت وجود «حجت خدا» بر روی زمین[4] تکمیل می‌شود. وقتی بدانیم که ثبات زمین و نجات آخرت ما مرهون وجود امام است و او در روز قیامت نیز شفیع ماست، تعهد عملی ما به احکام دین به شدت افزایش می‌یابد و فرد را به سوی رستگاری مبتنی بر آگاهی و تبعیت سوق می‌دهد. 3. شفاعت؛ تجلی‌گاه عزت و جبران مظلومیت اولیای الهی رکن سوم فلسفه شفاعت، آشکار شدن عظمت مقربان درگاه الهی است. سنت الهی بر این است که بندگان راستین و هادیان راه حق، در دنیا اغلب با گمنامی، طرد شدن و مظلومیت روبرو بوده‌اند. تاریخ گواهی می‌دهد که این استوانه‌های فضیلت، نه تنها طرد شدند، بلکه با برچسب‌هایی چون «ساحر» یا «دروغگو» مورد آزار قرار گرفتند. پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «هیچ پیامبری به اندازه من آزار ندیده است»[5] و امام علی (ع) مظلومیت خود را به «خاری در چشم و استخوانی در گلو» تشبیه کردند. [6] اما قرآن کریم اعلام می‌کند که عزت حقیقی تنها از آنِ خدا، رسول و مؤمنان است. [7] از آنجا که این عزت در دنیا به‌طور کامل ظاهر نشد، تحقق وعده الهی مقتضیِ عرصه‌ای است که در آن، شکوه اولیای الهی برای همگان نمایان شود. روز رستاخیز، همان «یوم الظهور» است که در آن مقام والای اولیاء بر همگان روشن می‌گردد. نمونه عینی این عزت، جایگاه حضرت زهرا (س) است. حضور ایشان در قیامت و بازداشتن محبان از آتش، فراتر از یک کمک ساده، تجلی‌گاه پیوند «نام» و «نشان» ایشان است. همان‌گونه که در احادیث آمده، نام «فاطمه» گسستن پیروانشان از آتش است. [8] خداوند با پذیرش شفاعت ایشان، در برابر فرشتگان و پیامبران، مرتبه رفیع آن بانو را تثبیت می‌کند. بنابراین، شفاعت نوعی «مانور قدرت و آبروداری» برای کسانی است که در دنیا برای دفاع از حق، مظلوم واقع شدند. این فرآیند، عدالت الهی را در بازگرداندن عزت به صاحبان اصلی‌اش کامل می‌کند و نشان می‌دهد که شفیعان، محبوبان خاص خداوند هستند. 4. شفاعت؛ پاداش لاهوتی برای رنج‌های پیشوایان دین ساحت چهارم شفاعت، جایگاه آن به عنوان پاداشی الهی در برابر رنج‌ها و دغدغه‌مندی‌های بیکران رهبران دین است. پیامبر اکرم (ص) به عنوان «رحمة للعالمین»، همواره نگران فرجام امت خود بودند و باری سنگین از اندوه بر دوش می‌کشیدند؛ چنان‌که قرآن از این دلسوزی و اندوه پیامبر سخن می‌گوید.[9] شفاعت، مرهمی قدسی بر قلب لبریز از ملال پیامبر (ص) در قبال لغزش‌های امت است. خداوند با اعطای «مقام محمود»[10] به پیامبر، نعمتی عطا کرد که به هیچ پیامبر دیگری نداده است: حق وساطت برای امت تا حدی که خود پیامبر به مقام «رضا» و خشنودی کامل برسد. [11] در این مرتبه، شفاعت پاسخی است به ایثارهای بی‌پایان رهبران الهی. خداوند با گشودن باب شفاعت، به پیامبر اطمینان می‌دهد که رنج‌های دنیایی‌اش در هدایت خلق، با قدرت بخشش در آخرت جبران خواهد شد. بدین ترتیب، شفاعت ابزاری برای تحقق وعده قرآن «وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَیٰ»[12] است تا نشان دهد در نظام عدالت الهی، هیچ اندوهی که بر دل اولیای خدا نشسته، بی‌جبران نمی‌ماند. نتیجه‌گیری به طور خلاصه، فلسفه شفاعت فرآیندی چندبعدی است که همزمان چهار هدف را دنبال می‌کند: تربیت و هدایت خلق از طریق ایجاد امید به فضل الهی، نیاز به ولایت، تثبیت و آشکار شدن عزت اولیای الهی، و تطیب خاطر و خشنود ساختن رهبران الهی از فداکاری‌هایشان. این آموزه نشان می‌دهد که شفاعت، نوعی دعا و امیدواری عمیق به فضل بی‌پایان خداوند و حلقه وصلی میان نیاز بنده و جایگاه رفیع شفیع است که در عالی‌ترین سطح تجلی می‌یابد. [1] الشفاعة حقيقة إسلاميّة ، الأسدي، محمد هادي، ص9. [2] المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج1، ص166. [3] الإرشاد، الشيخ المفيد ، ج1، ص303. [4] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج: 1، ص: 178 / كتاب الغيبة للنعماني، النعماني، محمد بن إبراهيم ، ص141. [5] مناقب آل أبي طالب - ط علامه، ابن شهرآشوب، ج: 3، ص: 247 / الصحيح من سيرة النبي الأعظم ، العاملي، السيد جعفر مرتضى ، ج15، ص161. [6] نهج البلاغة - ط دار الكتاب اللبناني ، السيد الشريف الرضي ،خطبه: 3 (معروف به شقشقیه)، ص48. [7] منافقون/ 8 « وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَٰكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ» [8] بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث ، العلامة المجلسي ، ج8، ص51. [9] شعراء/3 «لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ» [10] اسراء/ 79 «وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَكَ عَسَىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَحْمُودًا» [11] مجمع البيان في تفسير القرآن - ط الأعلمي، الشيخ الطبرسي، ج: 6، ص: 284 / تفسير العيّاشي، العياشي، محمد بن مسعود، ج: 2، ص: 314. [12] ضحی/5
  6. چه کسانی دارای مقام شفاعت هستند؟ پاسخ اجمالی: مطابق با آموزه‌های قرآنی و روایی، شفاعت از آنِ خداوند است، اما او به برخی از بندگان برگزیده‌اش اجازه می‌دهد تا به اذن و اراده او، برای دیگران شفاعت کنند. بر این اساس، پیامبران (به‌ویژه پیامبر اسلام)، امامان معصوم، فرشتگان، شهدا، علما، مؤمنان واقعی، حافظان قرآن کریم و حتی خود قرآن کریم، از جمله کسانی هستند که مقام شفاعت دارند. البته شفاعت‌شوندگان نیز باید دارای شرایطی همچون «رضایت خداوند از ایمان و گفتار آنان» باشند. پاسخ تفصیلی: مبحث شفاعت از مفاهیم کلیدی در اعتقادات اسلامی است که پیوند عمیقی با مسائلی همچون توبه، رحمت الهی و مراتب قرب به خداوند دارد. برخلاف پندارِ برخی که شفاعت را به معنای پارتی‌بازی‌های رایج دنیوی می‌دانند، در فرهنگ قرآنی، شفاعت به معنای ضمیمه شدن نیروی یک موجود مقرب به نیروی ضعیفِ یک بنده برای طی کردن مسیر هدایت است. بر همین اساس، «مقام شفاعت» نه یک امتیاز بی‌قید و شرط، بلکه منصبی است که خداوند تنها به کسانی عطا می‌کند که از نظر عقیده و عمل، شایستگی لازم را برای واسطه‌گری میان رحمت واسعه الهی و بندگان نیازمند دارا باشند. نخستین و اصیل‌ترین صاحب مقام شفاعت، شخصِ «ذات اقدس الهی» است. آیات قرآن تصریح می‌کنند که تمامی شفاعت‌ها از آنِ اوست؛[1] بدین معنا که هیچ‌کس بدون اجازه و رضایت او قدرت شفاعت ندارد. پس از آن، «پیامبر اکرم (ص)» در صدرِ کسانی قرار دارند که «مقام محمود» و شفاعت کبری به ایشان وعده داده شده است. ایشان نه تنها برای امت خود، بلکه برای تمامی بندگان صالح در پیشگاه الهی واسطه‌گری خواهند کرد. [2] در کنار ایشان، «ائمه معصومین (ع)» که مظهر کمالات انسانی و هدایت‌گران راستین هستند، طبق روایات متواتر، دارای جایگاه والای شفاعت برای شیعیان و پیروان خود می‌باشند.[3] علاوه بر رهبران معصوم، گروه‌های دیگری نیز در پرتو اذن الهی به این مقام نائل می‌شوند. «فرشتگان» به عنوان کارگزاران تدبیر الهی،[4] «انبیاء الهی» و «عالمان دین» که با دانش و عمل خود مسیر هدایت را برای مردم گشوده‌اند، «شهدا» که جان خود را در راه اعتلای کلمة‌الله فدا کرده‌اند،[5] از جمله افرادی هستند که از جانب خداوند اذن شفاعت می‌یابند. همچنین، در منابع روایی اشاره شده است که «مؤمنان صالح»[6] و «حافظان قرآن»[7] نیز به اذن خدا در مراتب پایین‌تر، می‌توانند واسطه فیض برای بستگان یا هم‌کیشان خود باشند. نکته ظریف این است که در نظام هستی، شفاعت منحصر به اشخاص نیست؛ بلکه «قرآن کریم»،[8] «اعمال صالح»[9] مانند روزه، و «مناسک عبادی» نیز در قالب‌های تمثیلی یا تکوینی، برای صاحبان خود در قیامت شفاعت می‌کنند. تمامی این واسطه‌ها در یک اصل مشترک‌اند: هیچ‌یک بدون تکیه بر اذن و رضایت الهی، که بر اساسِ «ایمان و عملِ» شفاعت‌شونده استوار است، قدرت شفاعت نخواهند داشت.[10] در نهایت می‌توان گفت که مقام شفاعت، تجلی رحمتِ بی‌کران خداوند در نظامِ پاداش و جزا است. این جایگاه، منحصر به افراد خاصی نیست که بدون ضابطه عمل کنند، بلکه منصبی است که تنها به بندگانِ برگزیده (مانند پیامبران، امامان، شهدا و عالمان) که پیوندی عمیق با حق داشته‌اند، اعطا می‌شود. شفاعت در حقیقت، پاداشی برای کسانی است که عمر خود را در راه اطاعت و خدمت به خلق صرف کرده‌اند و اکنون می‌توانند پیوندی میان بندگانِ پشیمان و رحمت بی‌پایانِ حضرت حق باشند. بنابراین، مقام شفاعت بیش از آنکه امتیازی برای شفاعت‌کننده باشد، نشانه‌ای از پیوستگیِ جریانِ هدایت الهی و اهمیتِ جایگاهِ والای بندگانِ مقرب در عالمِ آخرت است. [1] زمر/44 «قُلْ لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعًا لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ». [2] مجمع البیان فی تفسیر القرآن، الشیخ الطبرسی، ج6، ص671. [3] اوائل المقالات فی المذاهب و المختارات، الشیخ المفید، ص79. [4] نجم/ 26 «وَ كَمْ مِنْ‌ مَلَكٍ‌ فِي السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى‌» / المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج19، ص39. [5] الخصال، الشیخ الصدوق، ج1، ص156. [6] الکافی، الشیخ الکلینی، ج8، ص101. [7] وسائل الشیعه، الشیخ حرالعاملی، ج6، ص169. [8] نهج البلاغه، صبحی صالح، ص252. [9] التبیان فی تفسیرالقرآن، الشیخ الطوسی، ج7، ص150. [10] انبیاء/28 «...وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَىٰ...».
  7. شفاعت در قرآن چگونه جلوه پیدا کرده است؟ پاسخ اجمالی: قرآن شفاعت را مختص خداوند و مشروط به اذن و رضایت او می‌داند. آیات متعدد قرآنی در موضوع شفاعت به دو دسته تقسیم می گردد: 1. آیات نفی‌کننده که شفاعت حقیقی را مختص خداوند دانسته و بدون اجازه او را، باطل بیان کرده اند. 2. آیات مثبِت که مقام شفاعت را به اذن و اراده الهی برای برخی از مخلوقین ثابت می‌دانند. این بدان معناست که هیچ کس، حتی پیامبران و فرشتگان، به تنهایی قدرت شفاعت ندارند و شفاعت آن‌ها منوط به اجازه الهی است و از طرفی شفاعت تنها شامل حال کسانی می‌شود که از نظر عقیدتی و عملی شایستگی آن را داشته باشند و مورد رضایت خداوند باشند. پاسخ تفصیلی: در قرآن کریم آیات متعددی درباره موضوع شفاعت آمده است برخی از آنها شفاعت را مختص به خداوند می داند و برخی از آنها به اذن و اراده الهی مقام شفاعت را برای مخلوقات قائل شده است لذا آیات قرآن در این موضوع بر دو قسم است که در دو بخش جدا گانه مورد بررسی قرار می گیرد. بخش اول : آیاتی که شفاعت را مختص به خداوند می داند 1. «پس شفاعت شفاعت‌کنندگان برای آنان سودی نخواهد داشت.» [1] این آیه هر نوع شفاعتی را درباره این گروه – چه شفاعت پیامبران و اوصیا، چه فرشتگان و صدیقان، شهدا و صالحان – به طور کلی نفی می‌کند. با این حال، تعبیر «شافِعین» که دلالت بر وجود شفاعت‌کنندگان بالفعل دارد، نشان می‌دهد که در آن روز، شافعان و مشفوعانی وجود دارند؛ اما شفاعت شامل حال کسانی که قیامت را تکذیب کرده و نماز و اطعام مسکین را کنار گذاشته‌اند، نخواهد شد. عبارت «فَمَا تَنْفَعُهُمْ» نیز بیانگر آن است که وضعیت عقیدتی و عملی آنان سبب محرومیتشان از بهره‌مندی از شفاعت شده است. پس اگرچه ظاهر آیه از آیات نافیِ شفاعت به شمار می‌آید، اما در باطن و به‌صورت ضمنی، اصل شفاعت را نیز تأیید می‌کند. [2] 2. « از آن روز بترسید که کسی مجازات دیگری را نمی‌پذیرد و نه از او شفاعت پذیرفته می‌شود؛ و نه غرامت از او قبول خواهد شد؛ و نه یاری می‌شوند.» [3] مفسران گفته‌اند: نفی شفاعت در این آیه مخصوص یهود است؛ زیرا آنان مدعی بودند که چون فرزندان پیامبران‌اند، پدرانشان روز قیامت آنان را یاری خواهند کرد. خداوند با این آیه، آنان را از این پندار باطل ناامید می‌سازد. اگرچه عبارت آیه کلی است، اما منظور ردّ عقیده نادرست یهود است، نه نفی مطلق شفاعت؛ زیرا اصل شفاعت پیامبر اکرم امری مسلم و غیرقابل انکار نزد تمام مسلمانان است و اختلاف تنها در کیفیت و جزئیات آن است. [4] 3. «خدا همان کسی است که آسمان‌ها و زمین و آنچه میان آنهاست، در شش روز آفرید. سپس بر عرش استیلا یافت. برای شما جز او هیچ یاور و شفاعت‌کننده‌ای نیست. آیا متذکر نمی‌شوید؟» [5] 4. «بگو شفاعت تماماً از آنِ خداست. اوست که مالک آسمان‌ها و زمین است، و بازگشت همه شما پس از مرگ به سوی اوست.» [6] 5. «هیچ کس جز به اجازه‌ی او شفاعت نمی‌تواند کرد. چنین خدایی، پروردگار حقیقی شماست؛ پس او را به یکتایی بپرستید، آیا متذکر نمی‌شوید؟» [7] 6. «برای ستمکاران، نه دوستی وجود دارد و نه شفاعت‌کننده‌ای که شفاعتش پذیرفته شود.» [8]‌ آیات نافیه شفاعت از غیر خداوند، دو نکته کلیدی را به زیبایی برجسته می‌کنند. نخست، آنچه مشرکان آن را معبود و اله خویش پنداشته‌اند، از هیچ قدرتی برخوردار نیست و در قیامت نیز ناتوان از هرگونه شفاعت خواهد بود. دوم، مشرکان به سبب کفر و نافرمانی‌شان، از شفاعت کسانی که خداوند به آنان اذن داده است، محروم می‌مانند؛ زیرا شایستگی و استحقاق آن را از کف داده‌اند.[9] بخش دوّم: آیاتی که مقام شفاعت را به اذن و اراده الهی برای برخی از مخلوقین قائل است. 1. « اللّه خدايى است كه هيچ خدايى جز او نيست. زنده و پاينده است. نه خواب سبك او را فرا مى‌گيرد و نه خواب سنگين. از آنِ اوست هر چه در آسمانها و زمين است. چه كسى جز به اذن او، در نزد او شفاعت كند؟…» [10] 2. «در آن روز شفاعت هیچ‌کس سود نمی‌بخشد، مگر کسی که خدای رحمان به او اجازه دهد و سخنش را بپسندد.»[11] 3. «در آسمان‌ها فرشتگان بی‌شماری هستند، اما شفاعت آنان جز به فرمان خدا و درباره‌ی کسی که او بخواهد و از او خشنود باشد، سودی ندارد.» [12] 4. «کسانی را که به جای خدا می‌خوانید، هیچ‌گونه توان شفاعت ندارند، مگر آنان که به حق گواهی داده و از آن آگاه‌اند.» [13]‌ 5. «آنان جز برای کسی که خدا از او خشنود است شفاعت نمی‌کنند، و خود نیز از ترس عظمت او بیمناک‌اند.» [14] 6. «هیچ‌کس مالک شفاعت نیست، مگر کسی که نزد خدای رحمان عهد و پیمانی دارد.» [15] مجموعه‌ی این آیات، به روشنی بیان می‌کنده شفاعت تنها در پرتو اذن و رضایت الهی معنا پیدا می‌کند و هیچ موجودی حتی فرشتگان و مقربان در برابر اراده‌ی خداوند استقلالی ندارد و شفاعت آنها مشروط به اذن و رضایت الهی است. لذا روشن می‌گردد آنچه در شفاعت به خداوند اختصاص داده شده، در حقیقت بیانگر این اصل است که مالک حقیقی شفاعت تنها خداوند متعال است و هیچ‌کس جز به اذن او نمی‌تواند شفاعت کند؛ بر همین اساس، شفاعت بر دو گونه است: نخست، شفاعتی که به طور مستقیم به خداوند تعلق دارد، و دوم، شفاعتی که خداوند -به اذن و اجازه‌ی خویش- به برخی از مقربان درگاه الهی واگذار کرده است. [16] لذا در فهم موضوع شفاعت، باید مجموع آیات مرتبط در کنار هم دیده شوند و نگرش سطحی و بدون دقت در تمام آیات مرتبط، سبب برداشت ناقص و انحراف‌آمیز خواهد بود؛ و شناخت صحیح آن تنها در پرتو نگاهی جامع، هماهنگ و همه‌جانبه به همه‌ی آیات مربوطه امکان‌پذیر است؛ وگرنه نتیجه، تحریفی ناآگاهانه از معنای واقعی شفاعت خواهد بود. [1] مدثر/48 «فَمَا تَنْفَعُهُمْ شَفَاعَةُ الشَّافِعِينَ» [2] پيام قرآن، مكارم شيرازى، ناصر، ج6، ص385 [3] بقره /48 «وَاتَّقُوا يَوْماً لاتَجْزى نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ‌» [4] مجمع البيان في تفسير القرآن - ط مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، الشيخ الطبرسي، ج: 1، ص: 201 [5] سجده /4 «‌اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ ۖ مَا لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا شَفِيعٍ ۚ أَفَلَا تَتَذَكَّرُونَ» [6] زمر/44 «قُلْ لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعًا لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» [7] یونس/3 «مَا مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ۚ ذَٰلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ ۚ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ» [8] مؤمن/18 «ما لِلظَّالِمينَ مِنْ حَميمٍ وَ لا شَفيعٍ يُطاعُ» [9] الشفاعة حقيقة إسلاميّة ، الأسدي، محمد هادي ، ص17 [10] بقره/255 «للَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ ۚ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ ۗ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ» [11] طه/109 «يَوْمَئِذٍ لَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَرَضِيَ لَهُ قَوْلًا» [12] نجم/26 «وَكَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّمَاوَاتِ لَا تُغْنِي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئًا إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَرْضَى» [13] زخرف /86 «وَ لا يَمْلِكُ الذَّينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ الّا مَنْ شَهِدَ بِالحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» [14] انبياء /28 «وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَىٰ وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ» [15] مريم/87 «لايَمْلِكُونَ الشّفاعَةَ الّا مَنْ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً» [16] الشفاعة ، السبحاني، الشيخ جعفر، ص21
  8. آیا طلب شفاعت از اولیاء الهی شرک است؟ دیدگاه وهابیت و نقد آن چیست؟ پاسخ اجمالی وهابیت با تعریف درخواست شفاعت از میت به عنوان «دعای مخصوص» که آن را عین عبادت می‌داند، این عمل را شرک قلمداد می‌کند؛ اما این استدلال با تناقض منطقی روبروست؛ چرا که درخواست شفاعت، همان «طلب دعا» از فرد است که وهابیت آن را در مورد افراد زنده شرک نمی‌داند. از سوی دیگر، شرک واقعی زمانی محقق می‌شود که فرد، غیرخدا را «مستقل» در قدرت بداند، در حالی که مسلمانان اولیای الهی را تنها بندگان مقربی می‌دانند که به اذن خدا شفاعت می‌کنند و درخواست از آنان، عین توحید است. پاسخ تفصیلی وهابیت به‌ عنوان جریانی که طلب شفاعت از اموات را انکار کرده و آن را نوعی شرک می‌داند،[1] بر این باور است که درخواست شفاعت در حقیقت دعا محسوب می‌شود و چون خداوند در قرآن فرموده: «با خداوند، فرد دیگری را مخوانید»،[2] پس طلب شفاعت از غیرخدا را «دعای غیرالله» و شرک می‌پندارد.[3] این دیدگاه به‌ویژه در مورد اموات مطرح است، در حالی‌که وهابیت درخواست شفاعت از پیامبر را در حال حیات و در روز قیامت، مجاز می‌شمارد.[4] عبدالرحمن آل‌شیخ معتقد است درخواست شفاعت از مردگان و غایبان، درخواست امری است که جز خدا بر آن قادر نیست[5] و این کار طلب از غیرخدا در «ما لا یقدر علیه الا الله» به شمار می‌آید.[6] همچنین بن‌باز مدعی است که این عمل نزد علما شرک اکبر است، زیرا آنان پس از مرگ بر چیزی قدرت ندارند و خداوند نیز فرموده: «بگو شفاعت همگی از آنِ خداست».[7] در نقد این دیدگاه باید گفت، درخواست شفاعت در حقیقت همان «طلب دعا» از شخص شایسته است که خود وهابیت نیز طلب دعا از پیامبر در دوران حیات ایشان را جایز می‌داند.[8] در «صحیح بخاری» نیز ابوابی وجود دارد که نشان می‌دهد طلب شفاعت، در واقع درخواست دعا برای نزول رحمت است؛[9] چنان‌که اصحاب پیامبر نیز پس از وفات ایشان، از آن حضرت طلب شفاعت نزد پروردگار می‌کردند.[10] از سوی دیگر، شرک زمانی محقق می‌شود که فرد، مخلوقی را «اله» یا «مالک مستقل شفاعت» بداند. این دقیقاً همان باوری بود که مشرکان پیش از اسلام داشتند؛ آن‌ها بت‌ها را می‌پرستیدند و معتقد بودند این بت‌ها، شفیعانی قدرتمند در نزد خدا هستند که می‌توانند بدون اذن الهی، سود و زیان برسانند. خداوند در قرآن کریم این رفتار را نقد می‌کند و می‌فرماید: «آنان را می‌پرستند که نه سودی به آن‌ها می‌رساند و نه زیانی، و می‌گویند: این‌ها شفیعان ما نزد خداوند هستند.» [11] بنابراین، شرک مشرکان در «الوهیت دادن به غیر خدا» و «شریک دانستن بتها در قدرت مطلق» بود، نه صرفاً در درخواست شفاعت. اما درخواست مسلمانان از اولیای الهی، درخواست از کسانی است که خداوند به آن‌ها اذن و اجازه داده است. همان‌طور که قرآن کریم صراحتاً بیان می‌کند: «هیچ‌کس مالک شفاعت نیست، مگر کسی که نزد خداوند رحمان عهد و پیمانی دارد.» [12] مرز میان دعا و عبادت: وهابیت می‌گوید هرگونه دعا و طلب حاجت از غیرخدا شرک است[13] و این را مشابه رفتار مشرکان می‌دانند.[14] آنان معتقدند باید تنها از خدا خواست که شفاعت پیامبر را نصیب ما کند.[15] اما جالب آنکه خودِ وهابیت اعتراف دارد که درخواست از پیامبر در حیات و قیامت جایز است.[16] در نقد این تعریف از دعا باید گفت: اگر دعا به معنای مطلقِ طلب حاجت، عبادت محسوب شود (همان‌طور که وهابیت ادعا می‌کند)، آنگاه هیچ‌کس از مردم، حتی پیامبران، در زمره یکتاپرستان قرار نخواهند گرفت. بنابراین، دعا باید همراه با عنصری دیگر باشد و از اعتقاد خاصی نسبت به کسی که از او دعا می‌شود، سرچشمه بگیرد. دعا زمانی عبادت محسوب می‌شود که نیتِ دعاکننده شامل عناصر خاصی باشد که ماهیت عبادت را شکل دهد. این عناصر عبارتند از: اعتقاد به الوهیتِ کسی که از او درخواست می‌شود، ربوبیت او، و مالکیت او بر سرنوشتِ فرد در دنیا و آخرت؛ حتی اگر آن فرد مخلوق باشد؛ و منظور از «دعا» در آیه شریفه «پس با خدا کسی را نخوان»[17] دعا به معنای کلیِ طلب از دیگران نیست، بلکه منظور «دعای خاص و محدودی» است که مترادف با عبادت است. دلیل این امر، در همان آیه است که می‌فرماید: «و مساجد مخصوص خداست». همچنین، حدیثی که می‌گوید «دعا، مغز عبادت است»،[18] به معنای دعای مطلق نیست، بلکه منظور «دعا کردن برای خدا» است که مغز عبادت محسوب می‌شود. [19] لذا بعضی از بزرگان در تبین واژه دعا در قرآن، معانى مختلفى را بیان نموده اند: 1- دعا به معنى عبادت، مانند «... فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً»[20] تعبير به «مع اللَّه» (همراه با خدا) نشان مى‌دهد، منظور اين است كه كسى را همتا و شريك خدا نپنداريد و عبادت نكنيد. گواه اين مطلب، آيه 20 همين سوره (با فاصله يك آيه) است كه مى‌گويد: «بگو تنها پروردگارم را مى‌پرستم و كسى را شريك او قرار نمى‌دهم».[21] هر مسلمانى مى‌داند «دعا» به اين معنى، مخصوص خدا است و كسى همتاى او نيست و جاى شكّ و ترديد ندارد. 2- دعا به معنى فراخواندن به سوى چيزى، مانند آنچه در مورد نوح پيامبر (ع) آمده است كه مى‌گويد: «پروردگارا قوم خود را شب و روز فراخواندم ولى دعاى من جز بر فرار آنها نيفزود».[22] بديهى است اين دعا و فراخوانى قوم، همان دعوت آنها به سوى ايمان است و اين نوع دعا عين ايمان مى‌باشد و انجام آن بر پيغمبران خدا واجب بوده است. 3- دعا به معنى تقاضاى حاجت كه گاه از طريق عادى و معمولى است، مانند «هنگامى كه از «شهود» دعوت براى اداى شهادت شود، نبايد امتناع كنند».[23] اين فراخوانى و دعا در امور عادى است و به يقين اگر كسى آن را انجام دهد، كافر نمى‌شود بلكه وظيفه را انجام داده است. و گاه از طرق غير عادى و معجزات است كه اين بر دو قسم است: گاه با اعتقاد استقلال غير خدا در تأثير است و گاه از شخص بزرگى مى‌خواهيم كه از خدا براى ما چيزى بخواهد. قسم اوّل نوعى شرك است، زيرا مستقلّ در تأثير، تنها ذات پاك خداست، حتّى اسباب و مسبّبات عادى نيز هر چه دارند از خدا دارند و به اذن او اثر مى‌گذارند. قرآن مجيد در اين زمينه مى‌گويد: «بگو كسانى را غير از خدا كه مى‌پنداريد (قادر بر حلّ مشكلات شما هستند) بخوانيد، آنها نمى‌توانند مشكلى از شما را برطرف سازند و نه در آن تغييرى ايجاد كنند».[24] هيچ فرد مؤمن آگاه و مسلمان با ايمانى چنين عقيده‌اى را درباره هيچ يك از انبيا و اولياء اللَّه ندارد. امّا قسم دوّم، توحيدِ انسانِ كامل است، يعنى آنجا كه كسى را واسطه و شفيع به درگاه خدا قرار مى‌دهد و مسبّب الاسباب را خدا مى‌داند و همه چيز را در قبضه قدرت و اراده او مى‌بيند، ولى با توسّل به اولياء اللَّه از آنها مى‌خواهد كه نزد خدا براى او تقاضاى حاجتى كنند، كه اين عين توحيد و ايمان به مشيّت مطلقه الهيّه است. قرآن مجيد مى‌گويد: بنى اسرائيل نزد موسى آمدند و از او تقاضا كردند كه از خداوند غذاهاى متنوّعى (غير از منّ و سلوى) براى آنها بخواهد: «اى موسى! ما نمى‌توانيم به يك نوع غذا قناعت و صبر كنيم، از پروردگارت بخواه كه از آنچه زمين‌ مى‌روياند از سبزيجات و ... براى ما فراهم سازد».[25] موسى هرگز به آنها ايراد نكرد كه چرا مرا با خطاب يا موسى! فرا خوانديد و چرا مستقيماً خودتان از خدا نخواستيد و اين شرك و كفر است، بلكه تقاضاى آنها را از خدا خواست و اجابت شد و خطاب‌ «لَكُمْ ما سَأَلْتُمْ»؛ آنچه خواستيد براى شما فراهم شد» از سوى خدا نازل گرديد، فقط به آنها گفت شما غذاى بهتر را رها كرديد و به سراغ غذاى كم اهمّيّت‌ترى رفتيد. [26] بنابراین، نمی‌توان گفت که هرگونه درخواستی، عبادت محسوب می‌شود و استدلال‌های مبتنی بر آیه و حدیث نیز دلیلی بر این ادعا نیست. دعایی که در حکم عبادت است، تنها زمانی رخ می‌دهد که فرد به الوهیت و ربوبیتِ کسی که از او درخواست می‌کند، اعتقاد داشته باشد.[27] این نکته نشان می‌دهد که مرز بین «دعای معمولی» و «عبادت»، در نیت و اعتقادِ دعاکننده نهفته است، نه صرفاً در عملِ درخواست کردن. [1] بيان المحجة في الرد على اللجة ، آل الشيخ، عبد الرحمن بن حسن ، ص248. [2] جن/ 18 «فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا». [3] شرح كشف الشبهات ويليه شرح الأصول الستة ، ابن عثيمين، 70-71. [4] صيانة الإنسان عن وسوسة الشيخ دحلان ، السَهْسَوَاني، محمد بشير، ص355. [5] بيان المحجة في الرد على اللجة ، آل الشيخ، عبد الرحمن بن حسن ، ص248. [6] عقيدة المسلم في ضوء الكتاب والسنة ، القحطاني، سعيد بن وهف، ج1، ص115. [7] فتاوی نور علی الدرب، ابن باز، ج2، ص105. [8] صيانة الإنسان عن وسوسة الشيخ دحلان ، السَهْسَوَاني، محمد بشير، ص355. [9] صحيح البخاري ، البخاري ، ج2، ص29 -30 [10] نهج البلاغة - ط دار الكتاب اللبناني ، السيد الشريف الرضي، خطبه: 235، ص355 / جمع الوسائل في شرح الشمائل ، القاري، الملا على ، ج2، ص216. [11] یونس/ 18 «وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَٰؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ» [12] مريم/87 «لايَمْلِكُونَ الشّفاعَةَ الّا مَنْ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً» [13] شرح كشف الشبهات ، آل الشيخ، محمد بن إبراهيم، ص75. [14] إعانة المستفيد بشرح كتاب التوحيد ، الفوزان، صالح بن فوزان، ج1، ص236. [15] کشف الشبهات ، محمد بن عبدالوهاب، ص25. [16] صيانة الإنسان عن وسوسة الشيخ دحلان ، السَهْسَوَاني، محمد بشير، ص355. [17] جن/18 «وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا» [18] بحار الأنوار - ط مؤسسةالوفاء، العلامة المجلسي، ج: 93، ص: 300 «أنّ الدعاء مُخُّ العبادة» [19] الشفاعة في الكتاب والسنّة ، السبحاني، الشيخ جعفر، ص 62-63 [20] جن/18 [21] جن/20 «قُلْ إِنَّما أَدْعُوا رَبِّي وَ لا أُشْرِكُ بِهِ أَحَداً» [22] نوح/ 5 -6 «قالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي‌ لَيْلًا وَ نَهاراً* فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا فِراراً» [23] بقره/ 282 «وَ لا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا» [24] اسراء/ 56 «قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنْكُمْ وَ لا تَحْوِيلًا» [25] بقره/ 61 «وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى‌ لَنْ نَصْبِرَ عَلى‌ طَعامٍ واحِدٍ فَادْعُ لَنا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِها ...» [26] وهابيت بر سر دو راهى، مكارم شيرازى، ناصر، ص: 109- 112 [27] الشفاعة في الكتاب والسنّة ، السبحاني، الشيخ جعفر، ص65
  9. نوری زاده

    شفاعت چیست؟

    شفاعت چیست؟ پاسخ اجمالی: شفاعت در منابع معتبر اسلامی به معنای پیوند خوردن انسانِ ناتوان با نیرویی برتر است تا او را در رسیدن به رحمت الهی یاری دهد؛ در نگاه دانشمندان، شفاعت نوعی دعا و درخواست از سوی اولیای الهی است، نه تغییرِ دل‌بخواهیِ حکم خدا. برداشت صحیح از شفاعت بر تحول درونیِ انسان و ایجاد شایستگی برای بخشش است، نه شفاعتِ عامیانه و رابطه‌محور؛ بنابراین شفاعت راهی برای تربیت، اصلاح و بهره‌مندی از رحمت خداوند در پرتو لیاقت و بازگشت انسان است. پاسخ تفصیلی: شناخت معنای درست شفاعت برای کسانی که به خدا و معاد ایمان دارند و اطاعت از احکام و قوانین شریعت را تنها راه سعادت اخروی و رهایی از خطرها می‌دانند، مسئله‌ای مهم و سرنوشت‌ساز است. [1] واژه شفاعت در لغت از «شَفع» به معنای جفت و مقابل «وَتر» به معنای تک گرفته شده است. [2] و مراد از شافع کسی است که چیزی برای غیر خود طلب می کند و آن غیر برای رسیدن به مطلوب خویش از وی درخواست شفاعت می نماید.[3] ابن اثیر در این مورد چنین می گوید شافع کسی است که برای انجام هدفی ضمیمه غیر خود می شود و او را که تاق است جفت می سازد؛[4] راغب اصفهانی در معنای شفاعت می گوید شفاعت عبارت است از منضم شدن و پیوستن کسی به دیگری، به این منظور که وی را یاری دهد و از او تمنّایش را درخواست نماید و بیشتر در جایی استعمال می شود که شخص برتر و محترم تر به کسی بپیوندد که در رتبه، از او پایین تر است و شفاعت در قیامت به همین معنا می باشد.[5] ابن تیمیه از علمای تندرو حنبلی که مورد توجه جریان وهابی هست در تبیین معنای شفاعت چنین می گوید شفاعت، یاری کردن خواهان است، به طوری که یاری کننده همتای او گردد بعد از آنکه او فرد و تنها بوده است.[6] فخر رازی در تفسیر خود در مورد مفهوم شفاعت می گوید شفاعت آن است که کسی برای دیگری طلب بخشش نماید و رفع نیاز او را بخواهد و ریشه آن از واژه شفع است و ضد آن وتر می باشد گویا نیازمند، فرد و تنها می باشد و شفیع، جفت او می گردد؛[7] برخی از متاخیرن نیز چنین گفته اند درخواست گذشت از گناه، یا تقاضا از مشفوع‌الیه (کسی که شفاعت در نزد او صورت می‌گیرد) برای انجام کاری به سود مشفوع‌له (کسی که شفاعت درباره او انجام می‌شود). از این‌رو، شفاعت پیامبر(ص) یا دیگران، در حقیقت تقاضایی است از جانب آنان به درگاه خداوند متعال برای آمرزش گناهان یا برآورده شدن حاجات دیگران؛ بنابراین شفاعت، نوعی دعا و امیدواری به فضل الهی است.[8] در فرهنگ قرآن، شفاعت به معنای واسطه‌ شدن میان خداوند و مخلوق برای رساندن خیر یا دفع شر آمده است. [9] علامه طباطبایی نیز در تبیین مفهوم شفاعت می‌فرمایند: شفاعت از ریشه «شفع» در برابر «وتر» (تک) به‌کار می‌رود. حقیقت شفاعت آن است که فرد نیازمند، نیروی ناقص خود را که به تنهایی برای رسیدن به هدف کافی نیست، با نیروی شفیع پیوند می‌زند و بدین‌سان توان خویش را دوچندان می‌کند تا به مقصود برسد. در حالی که اگر تنها بر نیروی خویش تکیه می‌کرد، به سبب نقصان و ضعف آن، به هدف دست نمی‌یافت. [10] بعضی شفاعت را بر دو مفهوم متفاوت گرفته اند: الف) شفاعت در نگاه عامیانه: در برداشت رایج میان مردم، شفیع کسی است که با تکیه بر موقعیت، شخصیت یا نفوذ خود، نظر صاحب قدرتی را درباره مجازات زیردستان تغییر می‌دهد. چنین برداشتی از شفاعت، در حوزه معارف دینی جایگاهی ندارد و با اصول الهی سازگار نیست. ب) شفاعت به معنای حقیقی و سازنده: در معنای صحیح و دینی، محور شفاعت بر تحول و دگرگونی درونیِ شفاعت‌شونده است. یعنی فردِ گناهکار شرایطی را پدید می‌آورد که از حالت نامطلوب و سزاوار کیفر بیرون می‌آید و با پیوند یافتن با شفیع، در مسیری قرار می‌گیرد که شایستگی بخشش الهی را پیدا می‌کند. [11] این نوع شفاعت، در حقیقت مکتبی بلند در تربیت، اصلاح، بیداری و آگاهی انسان است.[12] با توجه به مطالب بیان‌شده، می‌توان چنین جمع‌بندی کرد که شفاعت در اسلام، واسطه‌گری برای بخشش گناهان یا ارتقای درجات مؤمنان در قیامت است؛ اما نه به معنای نقض قوانین الهی، بلکه به معنای فراهم آمدن شرایط درونی و معنوی لازم در شفاعت‌شونده برای برخورداری از رحمت خداوند؛ حضرت علی (ع) می فرمایند شفیع برای حاجت مند، به منزله بالی است که با کمک آن پرواز می کند و به مقصد خویش نائل می گردد.[13] [1] معاد در قرآن، امینی، ابراهیم، ص155 [2] لسان العرب ، ابن منظور ، ج8، ص183 [3] همان، ص184 [4] النهاية في غريب الحديث والأثر، ابن الأثير، أبو السعادات ، ج2، ص485 [5] المفردات في غريب القرآن-دار القلم، الراغب الأصفهاني، ص457 [6] السياسة الشرعية في إصلاح الراعي والرعية، ابن تيمية ، ص53 [7] تفسير الرازي = مفاتيح الغيب أو التفسير الكبير،الرازي، فخر الدين، ج3، ص495 [8] الشفاعة حقيقة إسلاميّة ، الأسدي، محمد هادي، ص9 [9] ادله قرآنی و روایی در پاسخ به شبهه غلو، احسانی، امنه، ص55 [10] الميزان في تفسير القرآن ، العلامة الطباطبائي ، ج1، ص157 [11] شرح و تفسیر لغات قرآن بر اساس تفسیر ، جعفر، شریعتمداری، ج2، ص505 [12] انوار هدایت، مکارم شیرازی، ناصر، ص247 [13] نهج البلا غة - ط دار الكتاب اللبناني ، السيد الشريف الرضي ، حکمت 63، ص479
  10. پاسخ اجمالی: استغاثه به معنای طلب یاری در زمان شدت و گرفتاری است. در قرآن، به موارد متعدد استغاثه به خداوند اشاره شده است. از نظر فقهی، استغاثه زمانی صحیح است که فرد توانایی کمک داشته و منع شرعی وجود نداشته باشد. دیدگاه شیعه و برخی اهل سنت، استغاثه به اهل بیت (ع) را جایز و از مصادیق صحیح استغاثه می‌دانند. در نهایت، استغاثه از افراد عادی در امور غیرممکن، تا زمانی که توانایی و عدم منع شرعی وجود داشته باشد، بلامانع است. پاسخ تفصیلی: استغاثه در لغت به معنای طلب یاری و نصرت است[1] و در اصطلاح، به درخواست کمک از دیگری گفته می‌شود.[2] نکته‌ای که استغاثه را از مفاهیمی مانند توسل متمایز می‌کند، اختصاص آن به زمان‌های شدت، سختی و گرفتاری است.[3] قرآن کریم نیز این معنا را در موارد متعدد به کار برده است؛ از جمله در سوره انفال که می‌فرماید: «چون برای درخواست یاری، پروردگارتان را خواندید»[4] و در سوره قصص که مردی از بنی‌اسرائیل از موسی (ع) در برابر دشمنش یاری طلبید.[5] بر همین اساس در تعریف دقیق‌تر استغاثه گفته‌اند: «درخواست کمک هنگام غم، اندوه، درد و گرفتاری.» [6] از نظر فقهی، استغاثه در برخی موارد واجب بیان شده است؛ مانند زمانی که حفظ جان، مال یا ناموس متوقف بر آن باشد.[7] و دو شرط برای آن بعنوان معیار و ملاک بیان شده است: 1. توانایی واقعی فرد برای کمک کردن، لذا دیده می شود که در تقسیم بندی های استغاثه به این موضوع توجه شده است( قدرت فرد بر انجام معجزه یا خارق عادت). [8] 2. نبودن منع شرعی برای این درخواست، همچنانکه استغاثه به بت حرام و شرک دانسته شده است زیرا که مشرکان آنها را متصرف مطلق و فاعل تام در جهان آفرینش می دانستند.[9] بنابراین اگر شخصی توان انجام کاری را نداشته باشد، درخواست یاری از او برخلاف حکمت است؛ چنان‌که خداوند نیز در قرآن بیان می‌کند چیزی را بر انسان واجب نمی‌کند که توان انجام آن را ندارد.[10] ملاک دیگر، نبود منع شرعی است؛ برای نمونه، استغاثه از غیر خدا در صورتی که با اعتقاد به مالکیت مستقل امور الهی برای او باشد، شرک و ممنوع است. [11] همین معیارِ منع شرعی، منشأ اختلاف دیدگاه‌ها شده است. برخی بر این باورند که خواندن مردگان، استغاثه به آنان، یا نذر و قربانی برایشان با نیت تقرب به خدا _بدون اذن الهی_ از مصادیق شرک است.[12] همچنین گفته‌اند درخواست کمک از مردگان یا زندگان در اموری که تنها خدا قادر به انجام آن است، مانند شفا یا رفع گرفتاری، جایز نبوده و از مصادیق شرک اکبر است. [13] در مقابل، شیعه و بسیاری از اهل سنت معتقدند استغاثه به غیر خدا در هر دو صورت زیر رخ می‌دهد: ۱) از فرد زنده؛ ۲) از کسی که در ظاهر از دنیا رفته، اما روح او زنده است. هیچ‌یک از این دو، ذاتاً شرک نیستند؛[14] زیرا روایات متعددی درباره استغاثه به پیامبر اکرم (ص)، چه در زمان حیات و چه پس از رحلت، وجود دارد. [15] با توجه به مجموع این مطالب، از کسی می‌توان استغاثه نمود که هم توان کمک داشته باشد و هم درخواست کمک از او با منع شرعی همراه نباشد. بر اساس روایات، اهل بیت (ع)که عالم به «تمام علم الکتاب» دانسته شده‌اند،[16] از قدرت فوق‌العاده‌ای برخوردارند؛ چنان‌که آگاهی از بخشی از آن علم _مانند آنچه در داستان آصف بن برخیا آمده_[17] توان انجام کارهای خارق‌عادت را فراهم می‌سازد. از این رو توانایی کمک از سوی آنان ثابت است. افزون بر این، چون تبعیت از اهل بیت هم‌سنگ تبعیت از قرآن معرفی شده[18] و خود ایشان به استمداد و استغاثه دستور داده‌اند،[19] منعی شرعی نیز برای این کار وجود ندارد؛ بنابراین یکی از موارد صحیح استغاثه، طلب استغاثه از اهل بیت (ع) می باشد. اما این پرسش مطرح می‌شود که آیا می‌توان در امور دشوار و مشکلاتی که اسباب مادی توان حل آن را ندارند، از هر شخصی مانند یک عالم ربانی، مجتهد یا حتی یک پیرمرد درخواست کمک کرد؟ پاسخ آن است که اصلِ درخواست یاری از دیگران در گرفتاری‌ها، جز در مواردی که شرع آن را ممنوع کرده (مانند توسل به جادوگران)،[20] مانعی ندارد. اما اگر شخص مورد استغاثه توان انجام آن کار را نداشته باشد، این کار بیهوده و بی‌فایده است و در فرهنگ اسلامی کار بیهوده مذموم و یا حداقل مکروه شمرده می‌شود. [21] در نتیجه، معیار اصلی در استغاثه هم توان واقعی فرد برای یاری و هم نبود منع شرعی است؛ و بر اساس این معیارها، مصادیق صحیح و ناصحیح استغاثه قابل تفکیک‌اند. [1] ممعجم المصطلحات و الألفاظ الفقهیة ، عبدالمنعم، محمود عبدالرحمن، ج1، ص150 [2] المفردات في غريب القرآن-دار القلم، الراغب الأصفهاني، ج1، ص617 [3] معجم المصطلحات و الألفاظ الفقهیة، عبدالمنعم، محمود عبدالرحمن، جلد 1، صفحه 150 [4] انفال/9 «إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُرْدِفِينَ» [5] قصص/15 «فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ» [6] استغاثه و جایگاه شرعی آن، قادری، محمدطاهر، ص21 [7] فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت،هاشمی شاهرودی، محمود، ج1، ص438 [8] التوسل او الاستغاثة بالارواح المقدسة، سبحانی تبریزی، جعفر، ص22 [9] منشور جاويد ، سبحانى، شیخ جعفر، ج8، ص361 [10] بقره/286 «لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا» [11] منشور جاويد ، سبحانى، شیخ جعفر ، ج1، ص552 [12] توحید عبادی از دیدگاه شیعه و وهابیت، نکویی سامانی، مهدی،ص65 [13] همان، 69 [14] توحید، جمعی از نویسندگان، ص12 [15] صحیح شرح العقیدة الطحاویة، سقاف، حسن بن علی، ص725 [16] الكافي- ط الاسلامية ، الشيخ الكليني، ج1، ص257 [17] نمل/ 40 «قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ» [18] الكافي- ط الاسلامية ، الشيخ الكليني، ج1، ص287 [19] بحار الأنوار - ط مؤسسةالوفاء ، العلامة المجلسي ، ج50، ص267 / البرهان في تفسير القرآن ، البحراني، السيد هاشم ، ج2، ص617 [20] بحار الأنوار - ط مؤسسةالوفاء، العلامة المجلسي، ج: 59، ص: 300 [21] بحار الأنوار - ط مؤسسةالوفاء، العلامة المجلسي، ج: 21، ص: 74 / ميزان الحكمه، المحمدي الري شهري، الشيخ محمد، ج10، ص283
  11. امام علی (ع) چگونه شخصیتی بوده است؟ پاسخ اجمالی: حضرت علی (ع)، نخستین ایمان‌آورنده به پیامبر اسلام (ص)، در کعبه چشم به جهان گشود و به تصریح پیامبر و فرمان الهی، جانشین بلافصل ایشان معرفی شد. پس از رحلت پیامبر، خلافت از مسیر الهی منحرف شد و امام با صبر و مقاومت، حق خود را مطالبه کرد. در دوران خلافت، با ناکثین، قاسطین و مارقین به مبارزه برخاست و در نهایت، در ۲۱ رمضان سال ۴۰ هجری به شهادت رسید. پیکر مطهرش شبانه در نجف دفن شد و محل قبر تا زمان امام صادق (ع) مخفی ماند. پاسخ تفصیلی: حضرت علی (ع)در سیزدهم رجب سال ۳۰ عام‌الفیل، در شهر مکه و درون خانه کعبه چشم به جهان گشود؛ او فرزند ابو‌طالب بن عبدالمطلب بن هاشم، از خاندان هاشمی و قریشی، نخستین امام شیعیان[1] و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است.[2] او نخستین ایمان‌آورنده به پیامبر اسلام(ص) بود و از دیدگاه شیعه، به فرمان الهی و تصریح پیامبر، جانشین بلافصل ایشان به شمار می‌آید.[3] آیات قرآن نیز بر پاکی و عصمت او از هرگونه آلودگی گواهی می‌دهند. [4] پدرش ابوطالب، عمو و حامی پیامبر اسلام (ص) بود که پس از سال‌ها حمایت از پیامبر، در ۲۶ رجب در حالی که ایمان خود را از سایرین پنهان نموده بود،[5] درگذشت.[6] مادرش فاطمه بنت اسد از زنان بزرگ قریش بود. [7] برادران او طالب، عقیل، جعفر و خواهرش ام‌هانی (فاخته یا جمانه) بودند.[8] مشهورترین کنیه امام، «ابوالحسن» است[9] و از القاب برجسته ایشان می‌توان به «وصی پیامبر»، «همسر بتول»، «نابودکننده شرک»، «کَننده در خیبر»، «پدر امامان»، «خلیفه خدا»، «امیرالمؤمنین»، «ابوتراب» و «حیدر» اشاره کرد. [10] در شش‌سالگی، به‌سبب قحطی در مکه، پیامبر اکرم برای کمک به ابوطالب، علی (ع) را به خانه خود برد و سرپرستی او را برعهده گرفت. [11] امام علی بعدها از آن دوران چنین یاد می‌کند: «پیامبر مرا در کنار خود می‌نشاند، بر سینه‌اش جای می‌داد، در بسترش می‌خوابانید، و غذایی را که می‌جَوید، به من می‌خورانید؛ هرگز دروغی از من نشنید و خطایی در کردارم ندید.» [12] نخستین همسر امام، حضرت فاطمه (س) دختر پیامبر بود. [13] با وجود خواستگاری افراد برجسته، پیامبر ازدواج زهرا را به فرمان الهی دانست. [14] تاریخ ازدواج ایشان بنا بر نقل مورخان، یا اول ذی‌الحجه سال دوم هجری[15] یا ۲۱ محرم بوده است. [16] حاصل این ازدواج پنج فرزند بود: حسن، حسین، محسن(که سقط شد)، زینب کبری و ام‌کلثوم کبری.[17] پس از شهادت حضرت فاطمه (س)، امام علی (ع) به وصیت ایشان با امامه دختر ابوالعاص ازدواج کرد.[18] دیگر همسران ایشان عبارتند از: خوله بنت جعفر، ام‌البنین، ام‌حبیب بنت ربیعه، اسماء بنت عمیس، ام‌سعید، ام‌شعیب مخزومیه، هملاء بنت مسروق و محیاه بنت امری‌القیس.[19] امیرالمؤمنین علی (ع) در روز غدیر خم، به فرمان الهی، به عنوان جانشین و امام پس از پیامبر اکرم (ص) معرفی شد و این ولایت به‌صورت عمومی اعلام گردید.[20] این اعلان تاریخی، برخی را بر آن داشت تا برای تصرف خلافت پس از رحلت پیامبر برنامه‌ریزی کنند. پس از وفات رسول خدا (ص)، گروهی از انصار در سقیفه بنی‌ساعده گرد هم آمدند تا خلافت را به دست گیرند، اما عمر و ابوبکر با آگاهی از این تجمع، خود را به سقیفه رسانده و با بهره‌گیری از اختلافات میان اوس و خزرج و اعمال فشار، انصار را به پذیرش خلافت ابوبکر واداشتند.[21] بدین ترتیب، خلافت از مسیر الهی منحرف شد و حق امیرالمؤمنین علی (ع)نادیده گرفته شد. حضرت علی (ع) با امتناع از بیعت و مقاومت در برابر جریان سقیفه، مخالفت خود را با غصب خلافت آشکار ساختند. این ایستادگی موجب شد که گروهی از طرفداران سقیفه به خانه ایشان یورش برده و امام را با زور از خانه خارج کنند. [22] بنابر برخی نقل‌ها، حضرت تا پس از شهادت حضرت زهرا (س) از بیعت خودداری کردند. [23] با این حال، در برابر شرایط پیش‌آمده، از قیام مسلحانه پرهیز کرده و راه صبر را برگزیدند. چنان‌که خود فرمودند: دیدم که در آن شرایط، صبر خردمندانه‌تر است؛ پس راه شکیبایی را برگزیدم، هرچند تلخ و دشوار بود، چون کسی که خار در چشم و استخوان در گلو دارد، و می‌دیدم میراثم به تاراج می‌رود. [24] با آغاز خلافت حضرت، امام با طلحه، زبیر و عایشه که بیعت را نقض کرده بودند جنگیدند و با حمایت مردم کوفه پیروز شدند. لذا امام از این باب از آنها راضی بودند.[25] در سال چهلم هجری امام با خوارج وارد جنگ شد و آنان را شکست داد. [26] سپس با معاویه وارد نبرد شد و برخی از اصحاب امام به این امر شهادت دادند که معاویه در طلب دنیا خود است و خون عثمان را بهانه قرار داده است لذا از امام خواستند تا فرمان نبرد با او را صادر کنند .[27] امام تلاش کرد مردم عراق را برای مقابله با شام بسیج کند، اما همراهی نکردند، و معاویه با سوءاستفاده از این ضعف، به قلمرو امام یورش برد و زمینه تسلط بر عراق را فراهم ساخت. [28] شهادت و محل دفن امام علی(ع) امام در حال آماده‌سازی سپاه برای حرکت به صفین بود که در بامداد ۱۹ رمضان سال ۴۰ هجری، به دست عبدالرحمن بن ملجم مرادی مجروح شد و در ۲۱ رمضان به شهادت رسید. درباره شب ضربت خوردن ایشان، اختلاف‌نظر وجود دارد؛ ابن ابی‌الحدید شب ۱۷ رمضان را قول مشهور می‌داند، در حالی‌که روایت ابی‌مخنف و نظر غالب شیعیان، شب ۱۹ رمضان را تأیید می‌کند.[29] منابع تاریخی از توطئه خوارج برای قتل سه تن ازجمله: امام، معاویه و عمرو بن عاص یاد کرده‌اند و نقش زنی به نام قطام نیز در جریان شهادت حضرت علی (ع) ذکر شده است. [30] پس از شهادت، فرزندان امام، حسن، حسین و محمد بن حنفیه با همراهی عبدالله بن جعفر، پیکر ایشان را شبانه در غریین (نجف کنونی) دفن کردند تا از تعرض دشمنان در امان بماند؛[31] چرا که بیم آن می‌رفت بنی‌امیه و خوارج قبر را نبش کرده و به پیکر مطهر امام بی‌احترامی کنند. خود امام نیز وصیت کرده بود که محل دفن او مخفی بماند.[32] این مکان تنها برای فرزندان و یاران خاص ایشان شناخته شده بود تا اینکه امام صادق (ع) در زمان منصور عباسی، در سال ۱۳۵ هجری، محل قبر را در نجف آشکار ساخت.[33] [1] الارشاد، الشیخ المفید، ج1، ص5 [2] النهایه فی غریب الحدیث و الاثر، ابن الاثیر، مجد الدین، ج2، ص225 / لسان العرب، ابن منظور، ج3، ص175 [3] مائده/ 67 (يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ۖ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ ۚ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ) [4] احزاب/ 33 (...إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا) [5] الأمالي، الشيخ الصدوق، ج: 1، ص: 712 / الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج: 1، ص: 448 [6] مصباح المتهجد، الشيخ الطوسي، ج: 1، ص: 812 [7] الارشاد، الشیخ المفید، ج1، ص5 [8] مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب، ج3، ص89 [9] الارشاد، الشیخ المفید، ج1، ص5 [10] مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب، ج1، ص260 [11] السیره النبویه، ابن هشام الحمیری، ج1، ص162 [12] نهج البلاغه، الدشتی، محمد، خطبه 192، ص202 [13] الارشاد، الشیخ المفید، ج1، ص5 [14] بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج43، ص125 [15] مسار الشیعه، الشیخ المفید، ص17 [16] الاقبال بالاعمال الحسنه، السید بن طاووس، ج3، ص92 [17] مستدرک عوالم العلوم و المعارف، الشيخ عبد الله البحراني الأصفهاني ، ج11، ص938 [18] بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج81، ص233 [19] مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب، ج3، ص305 [20] الامام علي عليه‌السلام من المهد الي اللحد، قزويني، محمدكاظم، ص194-196 [21] همان ، ص: 229 [22] الإمامة والسياسة - ت الزيني ، الدِّينَوري، ابن قتيبة ، ج1، ص20 [23] السقيفه ، مظفر، محمدرضا، ص149 [24] نهج البلاغه، الدشتی، محمد، خطبه 3، ص 9 [25] سيره أمير المؤمنين ، على الكوراني العاملي ، ج3، ص255 [26]ناسخ التواریخ زندگانی حضرت امیر المؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام، محمدتقی لسان‌الملک سپهر، ج4، ص 46 [27] همان، ج1، ص375 [28] گزیده حیات سیاسی و فکری امامان شیعه، جعفریان، رسول، ص153 [29] شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج1، ص15 [30] گزیده حیات سیاسی و فکری امامان شیعه، جعفریان، رسول، ص153 [31] الارشاد، الشیخ المفید، ج1، ص25 [32] بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج42، ص338 / الارشاد، الشیخ المفید، ج1، ص10 [33] الخرائج و الجرائح، الراوندی، قطب الدین، ج1، ص234
  12. نوری زاده

    علم غیب چیست؟

    علم غیب چیست؟ پاسخ اجمالی: «علم غیب» به معنای آگاهی از اموری است که از حوزهٔ حس و ادراک انسان پنهان است. واژهٔ «غیب» به هر امر ناپیدا اطلاق می‌شود و «علم» در لغت به ادراک یقینی و مطابق با واقع گفته می‌شود. با ترکیب این دو، «علم غیب» دانشی است که به حقایق و رخدادهای خارج از دسترس حواس بشر تعلق می‌گیرد. قرآن همهٔ امور پنهان را «غیب» می‌نامد و خداوند را «عَالِمُ الغَیبِ وَالشَّهَادَةِ» معرفی می‌کند؛ یعنی او بر امور پنهان و آشکار یکسان احاطه دارد. ملاک این تقسیم‌بندی، محدودیت علم انسان است؛ هر دانشی که بیرون از توان ادراک بشر باشد، «غیب» شمرده می‌شود و آگاهی از آن «علم غیب» نام دارد. پاسخ تفصیلی: برای روشن شدن حقیقتِ «علم غیب»، نخست باید به معنا و مفهوم مفردات آن پرداخت. واژهٔ «غیب» در اصل به هر امر ناپیدا و پوشیده از دید انسان اطلاق می‌شود.[1] در لغت، «علم» به معنای ادراک و فهمِ کامل و حقیقیِ یک چیز به‌کار می‌رود. مُناوی در "التوقیف"، علم را چنین تعریف می‌کند: دانشی استوار و یقینی که با واقعیت تطابق دارد؛ یا حالتی در نفس که توانِ تمییز می‌بخشد.[2] ترکیب دو واژهٔ «علم» و «غیب»، اصطلاح «علم غیب» را پدید می‌آورد؛ اصطلاحی که در معنا به آگاهی از اموری اشاره دارد که از دسترس و ادراک حواس انسانی پنهان‌اند.[3] بر این اساس، علم غیب دانشی است نسبت به حقایق و رخدادهایی که حواس بشر توان درک مستقیم آن‌ها را ندارد. قرآن نیز آنچه را از حواس انسان پوشیده می‌ماند «غیب» می‌خواند، چنان‌که می‌فرماید: «وَما مِن غائِبَةٍ فِي السَّماءِ وَالأَرضِ إِلّا في كِتابٍ مُبينٍ»؛[4] یعنی هیچ امر پنهان و پوشیده‌ای در آسمان و زمین نیست مگر آنکه در کتابی روشن ثبت شده است. قرآن در آیات گوناگون خداوند را «عَالِمُ الغَیب»[5] معرفی می‌کند؛ بدین معنا که علم او بر هر آنچه از حوزهٔ ادراک و حواس بشر بیرون است احاطه دارد. خداوند بر همهٔ امور احاطه دارد؛ چه آنچه از دید و ادراک انسان پنهان است و چه آنچه آشکار و محسوس است. از همین رو، نقطهٔ مقابل «غیب» واژهٔ «شهادت» دانسته می‌شود، و قرآن نیز خداوند را «عَالِمُ الغَیبِ وَالشَّهَادَةِ»[6] معرفی می‌کند. پیامبر اکرم(ص) نیز در غدیرخم فرمودند: «ألا فلیبلّغِ الشاهدُ الغائبَ»؛[7] یعنی حاضران پیام را به غایبان برسانند.[8] در حقیقت، معیار تقسیم اشیاء به «حاضر» و «غایب» یا «آشکار» و «پنهان»، محدودیت علم و ابزار ادراکی انسان است. برخی امور در حوزهٔ حس و آگاهی او قرار دارند و برخی دیگر بیرون از قلمرو ادراک او هستند؛ از این رو، انسان پدیده‌ها را به دو دستهٔ حاضر و غایب تقسیم می‌کند و آگاهی او نیز به همین دو نوع بازمی‌گردد: آگاهی از محسوسات و آگاهی از امور پنهان. بنابراین، ملاک در تعریف «علم غیب» همان محدودیت دانش انسانی است؛[9] هر دانشی که فراتر از این مرزها حاصل شود، آگاهی از غیب به شمار می‌آید، و مقصود از علم غیب نیز همین است. لازم به ذکر است، علم غیب از جهت تعلقش به کسی که عالم به آن است، به دو نوع تقسیم میشود:[10] علم غیب ذاتی و نامحدود: منظور از آن نوعی آگاهی از غیب است که از کس دیگری اکتساب نمی‌شود. این نوع علمِ غیب نامحدود است و تنها به خداوند اختصاص دارد و گفته می‌شود کس دیگری با او در این علم شریک نیست. البته برخی غالیان و مفوضه این نوع آگاهی از غیب را به امامان معصوم نسبت داده‌اند که توسط علماء شیعه این دیدگاه باطل دانسته شده است. [11] علم غیب مستفاد یا وابسته: نوعی آگاهی از غیب است که از سوی خداوند به برخی بندگانش اعطا شده است. همه عالمان امامیه بر این باورند که آگاهی پیامبران الهی و امامان معصوم(ع) از غیب، از همین نوع است که به اذن و تعلیم خداوند است و آنان این نحوه علم غیب را از خداوند اکتساب می‌کنند. [12] [1] لسان العرب ، ابن منظور، ج1، ص654 [2] تاج العروس ، الزبيدي، مرتضى، ج33، ص127 [3] التبيان في تفسير القرآن ، الشيخ الطوسي، ج6، ص200 [4] نمل / 75 [5] توبه / 94 - رعد/ 9 – مومنون / 92 – سجده /6 – سبا / 3 – زمر / 46 – حشر / 22 – جمعه / 8 – تغابن / 18 – جن / 26 [6] رعد/ 9 - توبه / 94 – مومنون / 92 – سجده /6 – زمر / 46 – حشر / 22 – جمعه / 8 – تغابن / 18 – جن / 26 [7] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج 8 ص 344 [8] منشور جاويد، سبحانى، شیخ جعفر، ج10، ص18 [9] علم غیب آگاهی سوم، سبحانی تبریزی، جعفر،ص24 [10] جدال احسن، سبحانى، شیخ جعفر، ص۹۸-۹۹ [11] أوائل المقالات في المذاهب والمختارات، الشيخ المفيد، ص: 67 [12] علم غیب آگاهی سوم، سبحانی تبریزی، جعفر،ص63-64 / أوائل المقالات في المذاهب والمختارات، الشيخ المفيد، ص: 313
  13. پاسخ اجمالی: بداء در اندیشه دینی به معنای آشکار شدن امری توسط خداوند برای بندگان است؛ امری که پیش‌تر بر آنان پوشیده بوده است. این باور نشان‌دهنده حاکمیت مطلق و اراده پویای خداوند در تدبیر جهان است و دیدگاهِ دست‌بسته بودن خدا را به چالش می‌کشد. مهم‌ترین فایده تربیتی آن، ایجاد امید و نشاط در زندگی است؛ زیرا بنده درمی‌یابد که با دعا، صدقه و اعمال نیک می‌تواند تقدیرات غیرمحتوم را تغییر دهد و از یأس رهایی یابد. همچنین بداء، ابزاری برای آزمایش میزان تسلیمِ اولیای الهی در برابر مشیت جدید خدا و مایه معرفت‌افزایی فرشتگان است. این آموزه با نویدِ امکان تغییر در سختی‌ها، مؤمنان را به صبر و انتظار فرج فراخوانده و از رویگردانی آنان از دین در دوران ابتلائات طولانی جلوگیری می‌کند. در واقع بداء، تجلی رحمت و تعامل مستمر پروردگار با انسان برای هدایت و بخشش در هر لحظه است. پاسخ تفصیلی: برای آگاهی از فوائد و آثار بداء در اندیشه دینی باید در ابتداء گفت مقصود از بداء این است که خداوند متعال امری را آشکار سازد که در لوح‌ «محو و اثبات» رقم خورده است؛ امری که چه بسا برخی فرشتگان مقرب یا پیامبران الهی از آن آگاه شده باشند، به گونه‌ای که فرشته آن را به پیامبر و پیامبر به امت خود خبر داده باشد، اما پس از آن، خلافِ آن پیش‌بینی در واقعیت رخ دهد؛ چرا که خداوند آن تقدیر پیشین را محو نموده و امر دیگری را در عالم خارج پدید آورده است. تمامی این جریانات، تحت علم کامل و ازلی خداوند قرار دارد، اما این آگاهی در «علم مخزون و مصون» (لوح محفوظ) اوست؛ دانشی که هیچ فرشته مقرب، پیامبر مرسل و یا ولیِ آزموده‌شده‌ای از آن باخبر نیست. این مرتبه از علم در قرآن کریم با عنوان «اُمُّ الکتاب» تعبیر شده است که خداوند در آیه شریفه[1] به آن و به مقام اول (لوح محو و اثبات) چنین اشاره فرموده است: «خداوند هر چه را بخواهد محو یا اثبات می‌کند و اُمُّ الکتاب نزد اوست.»[2] بداء در حقیقت جلوه‌ای از تعامل پیوسته خداوند با انسان و گشودن راه‌های تازه برای هدایت و بخشش است؛ و همین معنا، نشانه‌ای از رحمت بی‌پایان الهی به شمار می‌آید. در باور به بداء فواید مهمی نهفته است؛ ایمان به بداء این حقیقت را یادآور می‌شود که خداوند در هر لحظه در حال اداره و سامان‌بخشی جهان است. چنین نگاهی، مقام ربوبیت خداوند را متجلّی می کند، چنانکه در ذیل این آیه «و از سوی خدا برای آنها اموری ظاهر می‌شود که هرگز گمان نمی‌کردند»[3] آمده است وقتی برای خداوند از جانب بنده‌ای صله رحمی دیده شود، عمرش را زیاد می‌کند، وقتی قطع رحمی از او ببیند، عمرش را کوتاه می‌کند، وقتی برای خداوند آشکار شود که بنده‌ای زنا کرده است، از روزی و عمر او می‌کاهد و هنگامی که عفت و خودداری از زنا آشکار شود، بر عمر و روزی او می‌افزاید.[4] این دیدگاه اعتقاد یهودیان که خداوند را در اداره امور دست بسته و گوشه گیر می دانند را به چالش می کشد.[5] مرحوم آیت الله خوئی در مورد اهمیت و فایده بداء بیان می کند: این دیدگاه در حقیقت تأکیدی روشن بر این معناست که جهان در پیدایش و استمرار خود، تحت سلطه و قدرت مطلق الهی قرار دارد و ارادهٔ خداوند از ازل تا ابد در همهٔ موجودات جریان دارد؛ باور به «بداء» نیز ناظر به همین حقیقت است و تمایز میان علم الهی و علم مخلوقات را آشکار می‌سازد؛ زیرا علم مخلوق، اگر چه در مرتبهٔ پیامبری یا وصایت باشد، هرگز به گستره و احاطهٔ علم خداوند نمی‌رسد. حتی اگر برخی از آنان به تعلیم الهی بر همهٔ عوالم ممکنات آگاهی یابند، باز هم نسبت به آن بخش از علم خداوند که او برای خود اختصاص داده، احاطه‌ای ندارند. آنان تنها در صورتی از تحقق یا عدم تحقق مشیت الهی دربارهٔ پدید آمدن چیزی آگاه می‌شوند که خداوند آن را به‌صورت قطعی به ایشان اعلام کند. اعتقاد به بداء، انسان را به سوی اتکا و توجه بیشتر به خداوند سوق می‌دهد؛ به این معنا که بنده، اجابت دعا، رفع نیازها، توفیق طاعت و دوری از گناه را از خداوند طلب می‌کند. در مقابل، انکار بداء و باور به اینکه آنچه قلم تقدیر نگاشته بدون هیچ استثنایی تحقق خواهد یافت، موجب یأس انسان از تأثیر دعا و درخواست از خدا می‌شود. زیرا اگر آنچه بنده می‌طلبد از پیش در تقدیر ثبت شده باشد، تحقق آن قطعی است و دعا نقشی نخواهد داشت؛ و اگر خلاف آن مقدر شده باشد، دعا نیز آن را تغییر نخواهد داد. چنین نگرشی، بنده را از دعا و تضرع بازمی‌دارد، زیرا آن را بی‌ثمر می‌پندارد. همین معنا در مورد سایر عبادات و صدقات نیز صادق است، اعمالی که در روایات معصومان (ع) به‌عنوان اسباب افزایش عمر، گسترش روزی و برآورده شدن نیازهای انسان معرفی شده‌اند. از همین روست که اهل‌بیت (ع) در روایات متعدد بر اهمیت و جایگاه بداء تأکید کرده‌اند.[6] علامه مجلسی چهار فایده و حکمت اساسی برای بداء ذکر می‌کند: ۱. معرفت‌افزایی برای فرشتگان: بداء باعث می‌شود فرشتگانِ نویسنده و کسانی که به لوح محو و اثبات آگاهی دارند، لطف خداوند نسبت به بندگان و رسیدن آن‌ها به استحقاق‌های دنیوی‌شان را مشاهده کنند. این امر سبب می‌شود که شناخت و معرفت فرشتگان نسبت به پروردگار افزایش یابد. ۲. دعوت به خیرات و بازداشتن از سیئات (تأثیر اعمال): وقتی مردم از طریق پیامبران و حجج الهی بشنوند که اعمال نیک و بد آن‌ها در سرنوشتشان (در لوح محو و اثبات) تأثیر مستقیم دارد، این آگاهی انگیزه‌ای می‌شود تا به سوی کارهای خیر بشتابند و از گناهان دوری کنند. ۳. آزمایش و امتحان الهی برای اولیاء: گاهی پیامبران یا اوصیاء از محتوای لوح محو و اثبات باخبر می‌شوند، اما بعداً خلاف آن رخ می‌دهد. در این حالت، آن‌ها ملزم به تسلیم و اذعان در برابر اراده جدید خداوند هستند. این یک تکلیف دشوار و امتحانی بزرگ است که موجب افزایش پاداش آن‌ها شده و مؤمنانِ دارای یقین راسخ را از افراد سست‌قدم در دین ممتاز می‌کند. ۴. امیدبخشی و تسلای خاطر مؤمنان (انتظار فرج): بداء راهی برای زنده نگه داشتن امید در دل مؤمنانی است که منتظر پیروزی حق و فرج اولیاء خدا هستند. علامه به دو نمونه اشاره می‌کند: داستان حضرت نوح (ع): خبر هلاکت قوم نوح چندین بار به تأخیر افتاد (تا یاران واقعی غربال شوند). فرج اهل‌بیت (ع): اگر شیعیان در آغاز ابتلائات و سختی‌ها می‌دانستند که فرج مثلاً هزار سال دیگر رخ می‌دهد، ممکن بود مأیوس شده و از دین برگردند. اما با خبر دادن از نزدیکی احتمال فرج، پایداری آن‌ها در دین حفظ شده و از پاداش «انتظار فرج» بهره‌مند می‌شوند.[7] [1] رعد / ۳۹ «يَمْحُوا اللهُ ما يَشاءُ وَيُثْبِتْ وَعِنْدَهُ أُمُّ الكِتابِ» [2] اصل الشیعه و اصولها، کاشف الغطاء، الشیخ محمد حسین، ص313 برای مطالعه بیشتر رجوع شود به سوال: «مفهوم و ماهیت بداء چیست؟» [3] زمر / 47 «وَبَدَا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مَا لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ» [4] التّوحيد ، الشيخ الصدوق، ص336 [5] بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث ، العلامة المجلسي ، ج4، ص109 [6] البيان في تفسير القرآن، الخوئي، السيد أبوالقاسم، ص391 [7] بحارالأنوار، العلامه المجلسی، ج4، ص131
  14. دیدگاه اهل سنت در مسأله "بداء" چیست؟ پاسخ اجمالی: مسئله «بداء» از مفاهیم مهم و بحث‌برانگیز در الهیات اسلامی است. اهل سنت آن را به معنای لغوی «ظهور پس از خفا» گرفته و بر این اساس به شیعه ایراد وارد کرده‌اند؛ در حالی‌که شیعه این معنا را در مورد خداوند به‌طور کامل رد می‌کند و آن را همانند تعابیری چون «یدالله» یا «وجه‌الله» مجازی و نیازمند تأویل می‌داند. در نگاه شیعه، بداء به معنای تغییر در تقدیرات مشروط و جزئی است، نه تغییر در علم ازلی خداوند. شواهد روایی و تفسیری نشان می‌دهد که اهل سنت نیز در منابع خود مفهومی مشابه را پذیرفته‌اند، هرچند از به‌کار بردن لفظ «بداء» پرهیز کرده‌اند. پاسخ تفصیلی: مسئله «بداء» یکی از مفاهیم عمیق و پیچیده در الهیات اسلامی است که همواره مورد بحث و بررسی متکلمان و مفسران قرار گرفته است. این واژه در لغت به معنای «ظهور و آشکار شدن پس از خفا» است.[1] اما در تعریف اصطلاحی آن اختلاف نظر وجود دارد؛ اهل سنت مراد از بداء را همان معنای لغوی آن گرفته‌اند و بر اساس همین معنا به شیعه ایراد گرفته و اتهام‌هایی وارد کرده‌اند. [2] در حالی‌که شیعه به هیچ عنوان معنای لغوی بداء را در مورد خداوند نمی‌پذیرد و آن را رد می‌کند. شیعه بر این باور است که معنای لغوی بداء در خداوند راهی ندارد و این لفظ همچون مفاهیمی چون «یدالله»، «وجه‌الله» و «مکرالله» در معنای حقیقی خود درباره خداوند قابل پذیرش نیستند؛ از این‌رو این الفاظ به صورت مجازی در مورد خداوند به‌کار رفته و معنای آنها تأویل می‌شود.[3] لذا باید بیان نمود اهل سنت در شناخت مفهوم بداء نزد شیعه دچار اشتباه شده‌اند یا در بدبینانه‌ترین حالت، با وجود آگاهی از حقیقت آن، بداء را بهانه‌ای برای حمله به شیعه قرار داده‌اند.[4] این در حالی است که در آثار اهل سنت لفظ بداء به صراحت وجود دارد؛ در روایتی که بخاری در کتاب خود آورده است، چنین آمده: در قوم بنی‌اسرائیل سه نفر گرفتار سه بیماری مشخص، یعنی پیسی، ناشنوایی و نابینایی شده بودند که در مورد آنان برای خداوند بداء حاصل شد.[5] ابن حجر در شرح این حدیث می گوید اینکه در روایت آمده است «برای خدا بداء حاصل شد» معنای آن این است که خداوند از اول می‌دانسته است، سپس آن را اظهار نموده است، نه آنکه چیزی بر خداوند مخفی بوده سپس آن را آشکار نموده باشد، زیرا چنین برداشتی در حق خداوند محال است.[6] ابن‌ابی‌حاتم در تفسیر آیه «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا»[7] روایتی را از ابن‌عباس نقل می‌کند که در آن به بداء تصریح شده است: خداوند مردم را می‌میراند؛ اگر برای خدا بداء حاصل شود که روح را بگیرد، آن را می‌گیرد و شخص می‌میرد، و یا آن را تا مهلت معین به تأخیر می‌اندازد، سپس روح را به جایگاه خویش بازمی‌گرداند.[8] بنا بر این در عمر انسان امکان وقوع بداء وجود دارد. در ذیل تفسیر آیه: «يَمْحُو اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ»[9] چنین آمده است: «خداوند هر چه بخواهد محو می‌کند و هر چه بخواهد ثابت می‌گرداند، و بر آن می‌افزاید، و از عمر می‌کاهد و بر آن می‌افزاید.» همچنین از ابن‌عباس روایت شده است: «کتاب دو گونه است؛ کتابی نزد خداوند است که از آن هر چه بخواهد محو می‌کند و هر چه بخواهد ثابت می‌گرداند، و کتابی نزد اوست که تغییر نمی‌پذیرد.»[10] عبارات استفاده شده در این روایات، بیانگر همان مفهومی است که در کتب شیعه به آن پرداخته شده است. مفهوم «بداء» در اینجا نشان‌دهنده تحقق اراده الهی در زمان مقرر و بر اساس مصالح بندگان است، نه به معنای آشکار شدن چیزی که قبلاً بر خداوند پنهان بوده باشد؛ زیرا چنین تصوری درباره ذات باری تعالی، مطابق آموزه‌های اسلامی اعم از شیعه و اهل سنت، محال است. به تعبیر دیگر، مفهوم «بداء» در الهیات اسلامی به معنای تغییر و تحول در تقدیرات مشروط است. این تغییر می‌تواند در عمر انسان رخ دهد؛ به این معنا که مقرر بوده فرد در زمان معینی از دنیا برود، اما بر اساس مصالحی الهی این زمان تغییر می‌کند. همچنین ممکن است در رزق و روزی تحقق یابد؛ به این معنا که فردی در تقدیر اولیه تا پایان عمر فقیر باشد، ولی به سبب تحقق مصالحی الهی، وضعیت او دگرگون شده و ثروتمند گردد. برای آن‌که این دیدگاه به معنای نقص در علم الهی تلقی نشود، باید توجه داشت که علم خداوند در دو مرتبه تبیین شده است: نخست « محو و اثبات» که در آن تغییر و تبدیل در تقدیرات جزئی رخ می‌دهد، و دوم «لوح محفوظ» که حقیقتی ثابت و غیرقابل تغییر است. تمامی آنچه در علم محو و اثبات دستخوش تغییر می‌شود، در لوح محفوظ نیز به نحو جامع و کامل موجود است. بدین ترتیب، تغییرات در تقدیرات جزئی هیچ‌گونه خللی در علم مطلق و ازلی خداوند ایجاد نمی‌کند، بلکه بیانگر مراتب و سطوح مختلف علم الهی است و نشان می‌دهد که تغییر در تقدیرات، نه به معنای جهل یا نقص در علم خداوند، بلکه به معنای تحقق اراده الهی در سطوح متفاوت علم و تقدیر است. [1] قاموس المحیط، الفیروزآبادی، مجد الدین، ج4، ص302 / الصحاح تاج اللغه وصحاح العربیه، الجوهری، ابونصر، ج6، ص2278 / معجم مقاییس اللغه، ابن فارسی، ج1، ص212 [2] أصول مذهب الشيعة الإمامية الإثني عشرية - عرض ونقد ، القفاري، ناصر،ج2، ص938 / التفسیر الکبیر، الرازی، فخر الدین، ج19، ص52 / الفصول فی الاصول، الجصاص، ج2، ص200. [3] دانشنامه جهان اسلام ، بنیاد دائرة المعارف اسلامی ، ج1، ص677 [4] كتاب بذل المجهود في إثبات مشابهة الرافضة لليهود ، الجمیلی، عبدالله ، ج1، ص329 [5] صحيح البخاري، البخاري ، ج4،ص171 [6] فتح الباري ، العسقلاني، ابن حجر ، ج6، ص502 [7] زمر/42 [8] تفسير ابن ابي حاتم محققا ، الرازي، ابن أبي حاتم ، ج10، ص3252 [9] رعد/39 [10] تفسير ابن كثير - ط العلمية ، ابن كثير، ج4، ص404
  15. پاسخ اجمالی: امام علی النقی، مشهور به امام هادی (ع)، دهمین امام شیعیان است که در سال ۲۱۲ هجری قمری در مدینه متولد شد و بیشتر عمر خود را تحت نظر حکومت عباسی در سامرا گذراند. ایشان در کودکی به امامت رسید و با وجود فشارهای سیاسی شدید، با علم، تقوا و تدبیر، جامعه شیعه را هدایت کرد. امام هادی (ع) با القابی چون «نقی» و «هادی» شناخته می‌شود و مادرشان بانویی بزرگوار به نام سمانه مغربی بود. ایشان در برابر دشمنی خلفای عباسی، با وقار و هیبت الهی خود، تأثیر عمیقی بر اطرافیان گذاشتند. در نهایت، به‌دست معتمد عباسی با زهر به شهادت رسیدند و در سامرا به خاک سپرده شدند. حرم ایشان، امروز زیارتگاه عاشقان اهل‌بیت (ع) است. پاسخ تفصیلی: خداوند در صلب امام جواد (ع) نطفه‌ای پاک و نیکو به ودیعت گذاشت و نام او را پدر بزرگوارش علی نهاد تا سنت اسلامی درباره‌اش اجرا شود؛ در گوش راست او اذان گفته شد و در گوش چپش اقامه، در روز هفتم ختنه شدند و سر مبارکش را تراشیدند و به اندازهٔ موهای سرش نقره صدقه دادند؛ و برای وجود مبارکش عقیقۀ گوسفندی انجام شد.[1] در اکثر منابع تاریخی، اتفاق نظر بر این است که حضرت در سال 212 هجری قمری به دنیا آمده است؛[2] و قول معروف این است که تولد او در نیمهٔ ذی‌الحجه همان سال 212 هجری قمری بوده است؛[3] البته نقل‌های غیرمشهور دیگری نیز وجود دارد که تولد حضرت را در سیزدهم رجب سال 214 هجری قمری گزارش کرده‌اند. [4] در اصطلاح راویان، کنیهٔ دهمین امام شیعیان «ابوالحسن» است؛ امام کاظم و امام رضا (ع)نیز به همین لقب مشهور بوده‌اند. برخی راویان، امام کاظم را «ابوالحسن اول»، امام رضا را «ابوالحسن دوم» و امام هادی را «ابوالحسن سوم» می‌نامند؛[5] بر پایهٔ گفته‌های ابن شهرآشوب، لقب‌های امام هادی (ع) عبارت‌اند از: «نجيب»، «مرتضى»، «تقى»، «هادى»، «عالم»، «فقيه»، «امين»، «مؤمن»، «طيّب»، «متوكّل» و «عسكرى». از میان این القاب، بیشترین شهرت به «هادی» و «نقی» نسبت داده می‌شود. [6] این القاب نشان‌دهندهٔ ویژگی‌ها و فضایل اخلاقی و معنوی امام هادی (ع) است که بیشتر در وجود او تجلی می‌یابد؛ پدر امام هادی، امام محمد بن علی (ع)، مادرش بانویی بزرگی به نام «سَمَانهٔ مغربی» یا «سیده ام‌الفضل» بود. محمد بن فرج نقل می کند: امام جواد (ع) او را مأمور خرید کنیزی با ویژگی‌های خاص کرد که همانی بود که مادر امام هادی (ع)شد؛ این بانو در خانهٔ امامت زیر نظر امام جواد تربیت یافت و به درجات بالای اخلاقی و کمالات نفسانی رسید. [7] امام هادی(ع) از مادرشان بسیار گرامی یاد کردند و فرمودند: مادرم عارف بحقّ من و اهل بهشت است؛ او از دست‌اندازی شیطان و مکر زورگویان در امان است و خداوند او را محافظت می‌کند. [8] در منابع شیعه از چهار فرزند برای امام هادی(ع) نام برده شده است: حسن، محمد، حسین و جعفر، و نیز از یک دختر به نام عایشه یاد شده است؛[9] اما در برخی از منابع، برای امام هادی (ع)دو دختر هم ذکر شده‌اند که نام یکی از آن‌ها عایشه و نام دیگرش دلاله است.[10] آغاز امامت امام با دوره خلافت معتصم عباسی بود؛ حضرت هفت سال از امامت خود را در دوران حکومت او سپری کردند، همچنین حدود پنج سال از دوران امامت امام دهم، با خلافت واثق، چهارده سال با خلافت متوکل، شش ماه با خلافت مستنصر، دو سال و نه ماه با خلافت مستعین و بیش از هشت سال با خلافت معتز هم‌زمان بوده است. [11] نبوغ و عظمت امام: در مورد امامت امام علی بن محمد، امام دهم، بیان شده است که ایشان در هفت سالگی [12] یا در شش سال و پنج‌ماه از عمر شریفشان به مقام امامت نائل آمدند؛[13] به طور کلی باید گفت که ایشان دومین امامی بودند که در کودکی به مقام امامت از سوی خداوند رحمان برگزیده شدند. رسیدن امام هادی (ع) به مقام امامت در سنین کودکی موجب شد تا معتصم، خلیفه عباسی، گمان کند می‌تواند با آموزش و تربیت امام در همان دوران، اندیشه‌های او را مطابق با عقاید حکومت عباسی شکل دهد و امام را فردی معتقد به دستگاه خلافت بار آورد؛ از همین رو، نقل شده است که معتصم از عمر بن فرج خواست تا به مدینه رفته و معلمی برای امام هادی، که در آن زمان حدود شش سال و چند ماه سن داشت، انتخاب کند؛ او تأکید کرد که این معلم باید از دشمنان اهل بیت و مخالفان آنان باشد تا امام را با کینه نسبت به خاندان نبوت تربیت کرده و اعتقادات نواصب را به او بیاموزد. عمر بن فرج در اجرای فرمان معتصم به مدینه رفت و موضوع را با والی شهر در میان گذاشت؛ والی چند نفر را که از دشمنان اهل بیت شناخته می‌شدند معرفی کرد و در نهایت، فردی به نام جنیدی برای این مأموریت انتخاب شد؛ قرار شد جنیدی علاوه بر آموزش امام، مانع دیدار شیعیان با ایشان نیز شود. جنیدی کار خود را آغاز کرد، اما پس از مدتی از آنچه در امام مشاهده کرد، به شدت شگفت‌زده شد؛ به‌گونه‌ای که وقتی محمد بن جعفر از او پرسید حال این کودک چگونه است (منظورش امام هادی بود)، جنیدی پاسخ داد: «دیگر این سخن را تکرار نکن! به خدا سوگند، او بهترین انسان روی زمین و فاضل‌ترین خلق خداست.» جنیدی سپس با حیرت گفت: «سبحان‌الله! این کودک این دانش عمیق را از کجا آموخته است؟» او چنان تحت تأثیر انوار الهی امام قرار گرفت که پس از مدتی، خود از شیعیان و موالیان حضرت شد.[14] در گزارشی در مورد هیبت و وقار حضرت آمده است، متوکل خلیفه عباسی با دریافت گزارش‌های نگران‌کننده‌ای درباره امام هادی(ع)، تصمیم به قتل ایشان گرفت و با خشم فریاد زد: «سوگند به خدا، این مردی که ادعاهای دروغین دارد و باعث تضعیف حکومت ما شده است، به زودی کشته خواهد شد!» سپس چهار جلاد بی‌خرد را مأمور این کار کرد و به هر کدام شمشیری داد و دستور داد: «به محض ورود ابوالحسن(ع)، از چهار طرف به او حمله کرده و او را بکشید!» او حتی سوگند یاد کرد که پس از قتل، بدن امام(ع) را نیز خواهد سوزاند؛ اما وقتی امام هادی(ع) وارد شد، مردم با شوق به استقبالش شتافتند و یکدیگر را از حضور ایشان باخبر کردند؛ هنگامی که متوکل چشمش به امام افتاد، تحت تأثیر هیبت و عظمت الهی ایشان قرار گرفت و ترس بر وجودش چیره شد؛ آن‌قدر که از تخت به زمین افتاد و با احترام به پیشواز امام(ع) رفت؛ با گرمی از ایشان استقبال کرد و گفت: «سرور من! چرا در این وقت شب زحمت تشریف‌آوردن کشیده‌اید؟» امام(ع) فرمودند: «فرستاده شما آمد و گفت متوکل مرا خواسته است.» متوکل با شرمندگی گفت: «آن پسر دروغ گفته! شما هر زمان که بخواهید می‌توانید بازگردید.» سپس به وزیر و همراهانش دستور داد امام(ع) را با احترام بدرقه کنند.[15] بزرگی و عظمت امام همواره مورد حسادت حسودان قرار داشت و خلفای ستمگر به‌دلیل این شکوه و جلال، کینه و دشمنی با ایشان داشتند. معتمد عباسی، از این‌که می‌دید مردم از آثار، دانش، زهد و تقوای امام سخن می‌گویند و ایشان را برتر از سایر دانشمندان اسلامی می‌دانند، خشمگین شد؛ آتش خشم و حسادت او شعله‌ور شد و تمایلات پلید درونی‌اش او را به ارتکاب بدترین جنایت در اسلام واداشت؛ او نقشه‌ای کشید تا زهر کشنده‌ای به امام بخوراند و سپس نقشه‌اش را اجرا کرد؛ هنگامی که امام زهر را نوشید، در حالی‌که بدنش مسموم شده و از درد شدیدی رنج می‌برد، به بستر افتاد؛ زهر، اثر نهایی خود را بر پیکر مطهر امام نهاد و روح بلندش به ملکوت اعلی پیوست؛ در آن هنگام، امام حسن عسکری (ع)، فرزند گرامی‌اش، با قلبی آکنده از اندوه و حسرت، به مراسم خاک‌سپاری پدر بزرگوارش پرداخت؛ پیکر مطهر را با دستان خود غسل داد، کفن کرد و بر آن نماز گزارد، در حالی‌که رشته‌های قلب شریفش از غم و اندوه گسسته بود. [16] امام هادی (ع) در نهایت در منزل خود در سامرا دفن شدند[17] و امروز حرم ایشان و امام حسن عسکری (ع)، پناهی برای درماندگان و عاشقان در سامرا است. [1] تاريخ زندگانى امام هادى(ع)، رفیعی، علی، ص11 [2] تحلیلی از زندگانی امام هادی، قرشی، باقر شریف، ص22 [3] الكافي، الشيخ الكليني، ج1،ص497 [4] تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، الشيخ حسين ديار البكري، ج2، ص287 [5] تحلیلی از زندگانی امام هادی، قرشی، باقر شریف، ص24 [6] مناقب آل أبي طالب، ابن شهرآشوب، ج4، ص401 [7] ناسخ التواریخ زندگانی حضرت امام علی النقی علیه السلام، قلیخان سپهر، عباس، ج1، ص9 [8] وفيات الأئمة، من علماء البحرين والقطيف، ص351 [9] الإرشاد، الشيخ المفيد، ج2، ص311 - 312 [10] دلائل الإمامة - ط مؤسسة البعثة، الطبري‌ الصغير، محمد بن جرير، ص412 [11] إعلام الورى بأعلام الهدى، الشيخ الطبرسي، ج2، ص109 [12] الإمام علي الهادي، الكوراني العاملي، علي ص4 [13] كشف الغمة، الإربلي، علي بن عيسى، ج2، ص375 [14] مآثر الكبراء في تأريخ سامرّاء، المحلاتي، الشيخ ذبيح الله، ج3، ص125-126 [15] تاريخ زندگانى امام هادى(ع)، رفیعی، علی، ص186 [16] تحلیلی از زندگانی امام هادی، قریشی، باقر شریف، ص407 - 408 [17] مسند الإمام الهادي أبي الحسن علي بن محمد(ع)، العطاردي، الشيخ عزيز الله ، ص56
×
×
  • اضافه کردن...