رفتن به مطلب

نوری زاده

کارشناس عقائد
  • تعداد ارسال ها

    20
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

1 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

دستاورد های نوری زاده

Explorer

Explorer (4/14)

  • یک ماه با المصباح
  • یک هفته با المصباح
  • ارسال نخستین سؤال

نشان‌های اخیر

0

اعتبار در سایت

  1. شفاعت در قرآن چگونه جلوه پیدا کرده است؟ پاسخ اجمالی: قرآن شفاعت را مختص خداوند و مشروط به اذن و رضایت او می‌داند. آیات متعدد قرآنی در موضوع شفاعت به دو دسته تقسیم می گردد: 1. آیات نفی‌کننده که شفاعت حقیقی را مختص خداوند دانسته و بدون اجازه او را، باطل بیان کرده اند. 2. آیات مثبِت که مقام شفاعت را به اذن و اراده الهی برای برخی از مخلوقین ثابت می‌دانند. این بدان معناست که هیچ کس، حتی پیامبران و فرشتگان، به تنهایی قدرت شفاعت ندارند و شفاعت آن‌ها منوط به اجازه الهی است و از طرفی شفاعت تنها شامل حال کسانی می‌شود که از نظر عقیدتی و عملی شایستگی آن را داشته باشند و مورد رضایت خداوند باشند. پاسخ تفصیلی: در قرآن کریم آیات متعددی درباره موضوع شفاعت آمده است برخی از آنها شفاعت را مختص به خداوند می داند و برخی از آنها به اذن و اراده الهی مقام شفاعت را برای مخلوقات قائل شده است لذا آیات قرآن در این موضوع بر دو قسم است که در دو بخش جدا گانه مورد بررسی قرار می گیرد. بخش اول : آیاتی که شفاعت را مختص به خداوند می داند 1. «پس شفاعت شفاعت‌کنندگان برای آنان سودی نخواهد داشت.» [1] این آیه هر نوع شفاعتی را درباره این گروه – چه شفاعت پیامبران و اوصیا، چه فرشتگان و صدیقان، شهدا و صالحان – به طور کلی نفی می‌کند. با این حال، تعبیر «شافِعین» که دلالت بر وجود شفاعت‌کنندگان بالفعل دارد، نشان می‌دهد که در آن روز، شافعان و مشفوعانی وجود دارند؛ اما شفاعت شامل حال کسانی که قیامت را تکذیب کرده و نماز و اطعام مسکین را کنار گذاشته‌اند، نخواهد شد. عبارت «فَمَا تَنْفَعُهُمْ» نیز بیانگر آن است که وضعیت عقیدتی و عملی آنان سبب محرومیتشان از بهره‌مندی از شفاعت شده است. پس اگرچه ظاهر آیه از آیات نافیِ شفاعت به شمار می‌آید، اما در باطن و به‌صورت ضمنی، اصل شفاعت را نیز تأیید می‌کند. [2] 2. « از آن روز بترسید که کسی مجازات دیگری را نمی‌پذیرد و نه از او شفاعت پذیرفته می‌شود؛ و نه غرامت از او قبول خواهد شد؛ و نه یاری می‌شوند.» [3] مفسران گفته‌اند: نفی شفاعت در این آیه مخصوص یهود است؛ زیرا آنان مدعی بودند که چون فرزندان پیامبران‌اند، پدرانشان روز قیامت آنان را یاری خواهند کرد. خداوند با این آیه، آنان را از این پندار باطل ناامید می‌سازد. اگرچه عبارت آیه کلی است، اما منظور ردّ عقیده نادرست یهود است، نه نفی مطلق شفاعت؛ زیرا اصل شفاعت پیامبر اکرم امری مسلم و غیرقابل انکار نزد تمام مسلمانان است و اختلاف تنها در کیفیت و جزئیات آن است. [4] 3. «خدا همان کسی است که آسمان‌ها و زمین و آنچه میان آنهاست، در شش روز آفرید. سپس بر عرش استیلا یافت. برای شما جز او هیچ یاور و شفاعت‌کننده‌ای نیست. آیا متذکر نمی‌شوید؟» [5] 4. «بگو شفاعت تماماً از آنِ خداست. اوست که مالک آسمان‌ها و زمین است، و بازگشت همه شما پس از مرگ به سوی اوست.» [6] 5. «هیچ کس جز به اجازه‌ی او شفاعت نمی‌تواند کرد. چنین خدایی، پروردگار حقیقی شماست؛ پس او را به یکتایی بپرستید، آیا متذکر نمی‌شوید؟» [7] 6. «برای ستمکاران، نه دوستی وجود دارد و نه شفاعت‌کننده‌ای که شفاعتش پذیرفته شود.» [8]‌ آیات نافیه شفاعت از غیر خداوند، دو نکته کلیدی را به زیبایی برجسته می‌کنند. نخست، آنچه مشرکان آن را معبود و اله خویش پنداشته‌اند، از هیچ قدرتی برخوردار نیست و در قیامت نیز ناتوان از هرگونه شفاعت خواهد بود. دوم، مشرکان به سبب کفر و نافرمانی‌شان، از شفاعت کسانی که خداوند به آنان اذن داده است، محروم می‌مانند؛ زیرا شایستگی و استحقاق آن را از کف داده‌اند.[9] بخش دوّم: آیاتی که مقام شفاعت را به اذن و اراده الهی برای برخی از مخلوقین قائل است. 1. « اللّه خدايى است كه هيچ خدايى جز او نيست. زنده و پاينده است. نه خواب سبك او را فرا مى‌گيرد و نه خواب سنگين. از آنِ اوست هر چه در آسمانها و زمين است. چه كسى جز به اذن او، در نزد او شفاعت كند؟…» [10] 2. «در آن روز شفاعت هیچ‌کس سود نمی‌بخشد، مگر کسی که خدای رحمان به او اجازه دهد و سخنش را بپسندد.»[11] 3. «در آسمان‌ها فرشتگان بی‌شماری هستند، اما شفاعت آنان جز به فرمان خدا و درباره‌ی کسی که او بخواهد و از او خشنود باشد، سودی ندارد.» [12] 4. «کسانی را که به جای خدا می‌خوانید، هیچ‌گونه توان شفاعت ندارند، مگر آنان که به حق گواهی داده و از آن آگاه‌اند.» [13]‌ 5. «آنان جز برای کسی که خدا از او خشنود است شفاعت نمی‌کنند، و خود نیز از ترس عظمت او بیمناک‌اند.» [14] 6. «هیچ‌کس مالک شفاعت نیست، مگر کسی که نزد خدای رحمان عهد و پیمانی دارد.» [15] مجموعه‌ی این آیات، به روشنی بیان می‌کنده شفاعت تنها در پرتو اذن و رضایت الهی معنا پیدا می‌کند و هیچ موجودی حتی فرشتگان و مقربان در برابر اراده‌ی خداوند استقلالی ندارد و شفاعت آنها مشروط به اذن و رضایت الهی است. لذا روشن می‌گردد آنچه در شفاعت به خداوند اختصاص داده شده، در حقیقت بیانگر این اصل است که مالک حقیقی شفاعت تنها خداوند متعال است و هیچ‌کس جز به اذن او نمی‌تواند شفاعت کند؛ بر همین اساس، شفاعت بر دو گونه است: نخست، شفاعتی که به طور مستقیم به خداوند تعلق دارد، و دوم، شفاعتی که خداوند -به اذن و اجازه‌ی خویش- به برخی از مقربان درگاه الهی واگذار کرده است. [16] لذا در فهم موضوع شفاعت، باید مجموع آیات مرتبط در کنار هم دیده شوند و نگرش سطحی و بدون دقت در تمام آیات مرتبط، سبب برداشت ناقص و انحراف‌آمیز خواهد بود؛ و شناخت صحیح آن تنها در پرتو نگاهی جامع، هماهنگ و همه‌جانبه به همه‌ی آیات مربوطه امکان‌پذیر است؛ وگرنه نتیجه، تحریفی ناآگاهانه از معنای واقعی شفاعت خواهد بود. [1] مدثر/48 «فَمَا تَنْفَعُهُمْ شَفَاعَةُ الشَّافِعِينَ» [2] پيام قرآن، مكارم شيرازى، ناصر، ج6، ص385 [3] بقره /48 «وَاتَّقُوا يَوْماً لاتَجْزى نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ‌» [4] مجمع البيان في تفسير القرآن - ط مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، الشيخ الطبرسي، ج: 1، ص: 201 [5] سجده /4 «‌اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ ۖ مَا لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا شَفِيعٍ ۚ أَفَلَا تَتَذَكَّرُونَ» [6] زمر/44 «قُلْ لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعًا لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» [7] یونس/3 «مَا مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ۚ ذَٰلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ ۚ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ» [8] مؤمن/18 «ما لِلظَّالِمينَ مِنْ حَميمٍ وَ لا شَفيعٍ يُطاعُ» [9] الشفاعة حقيقة إسلاميّة ، الأسدي، محمد هادي ، ص17 [10] بقره/255 «للَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ ۚ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ ۗ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ» [11] طه/109 «يَوْمَئِذٍ لَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَرَضِيَ لَهُ قَوْلًا» [12] نجم/26 «وَكَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّمَاوَاتِ لَا تُغْنِي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئًا إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَرْضَى» [13] زخرف /86 «وَ لا يَمْلِكُ الذَّينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ الّا مَنْ شَهِدَ بِالحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» [14] انبياء /28 «وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَىٰ وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ» [15] مريم/87 «لايَمْلِكُونَ الشّفاعَةَ الّا مَنْ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً» [16] الشفاعة ، السبحاني، الشيخ جعفر، ص21
  2. دیدگاه وهابیت در مورد شفاعت و نقد علمی آن چیست؟ پاسخ اجمالی: دیدگاه وهابیت در تبیین مفهوم شفاعت بر ممنوع‌شمردن شفاعت‌طلبی از اولیاء بنا شده است که نتیجه اشتباه گرفتن «دعا» به معنای طلب حاجت با «عبادت» است؛ در کلام اسلامی، دعا تنها زمانی شرک و عبادت است که اعتقاد به الوهیت و ربوبیتِ طرفِ درخواست وجود داشته باشد؛ بنابراین، درخواست شفاعت از پیامبر یا اولیاء، به دلیل نداشتن این ارکان، عبادت محسوب نمی‌شود و شرک نیست؛ مرز اصلی بین این دو، در نیت و اعتقادِ دعاکننده نهفته است، نه صرفاً در عملِ درخواست کردن. پاسخ تفصیلی: وهابیت شفاعت را به دو دسته شفاعت مشروع «طلب از خدا» و غیر مشروع «طلب از غیر خدا» تقسیم می‌کنند. آن‌ها معتقدند اگرچه خداوند شفاعت را به مقربان درگاه خود (مانند پیامبر اکرم) اعطا کرده است، اما درخواست شفاعت از آن‌ها ممنوع است؛ زیرا این درخواست، نوعی «دعا از غیر خدا» محسوب شده و شرک است. [1] بنابراین، از نظر آن‌ها هرگونه طلب شفاعت از غیر خدا، شرک محض است و هیچ توجیهی برای آن پذیرفته نیست. آن‌ها این دیدگاه را مشابه استدلال مشرکان قدیم می‌دانند که می‌گویند: «این بت‌ها، قبور، انبیاء، صالحین، فرشتگان و شفیعان، واسطه‌های ما نزد خدا هستند و ما از آن‌ها شفاعت می‌طلبیم.» [2] وهابیت در دفاع از موضع خود درباره شفاعت می‌گوید: اگر پرسیده شود که آیا شفاعت پیامبر خدا را انکار می‌کنید و از آن تبری می‌جویید؟ پاسخ می‌دهند: هرگز! بلکه او شفیع واقعی است که مقام شفاعت‌گری‌اش پذیرفته شده و امید به شفاعتش برای همه وجود دارد. اما تأکید می‌کنند که تمام شفاعت در اختیار خداست و پیامبر تنها با اذن خدا شفاعت می‌کند؛ و خداوند نیز تنها به کسانی اجازه می‌دهد که توحید را حفظ کرده باشند. بنابراین، از نظر آن‌ها باید فقط از خداوند درخواست شفاعت کرد، به این صورت که بگوییم: «خدایا مرا از شفاعت پیامبر محروم مگردان.» [3] وهابیت البته در مورد شفاعت به این نکته اعتراف دارد که درخواست شفاعت از پیامبر اسلام، هم در زمان حیات ایشان و هم در روز قیامت، بدون مانع است. [4] در نقد دیدگاه وهابیت درباره طلب شفاعت از اولیاء، باید گفت: اگر دعا به معنای مطلقِ طلب حاجت، عبادت محسوب شود (همان‌طور که وهابیت ادعا می‌کند)، آنگاه هیچ‌کس از مردم، حتی پیامبران، در زمره یکتاپرستان قرار نخواهند گرفت. بنابراین، دعا باید همراه با عنصری دیگر باشد و از اعتقاد خاصی نسبت به کسی که از او دعا می‌شود، سرچشمه بگیرد. دعا زمانی عبادت محسوب می‌شود که نیتِ دعاکننده شامل عناصر خاصی باشد که ماهیت عبادت را شکل دهد. این عناصر عبارتند از: اعتقاد به الوهیتِ کسی که از او درخواست می‌شود، ربوبیت او، و مالکیت او بر سرنوشتِ فرد در دنیا و آخرت؛ حتی اگر آن فرد مخلوق باشد؛ منظور از «دعا» در آیه شریفه «پس با خدا کسی را نخوان»[5] دعا به معنای کلیِ طلب از دیگران نیست، بلکه منظور «دعای خاص و محدودی» است که مترادف با عبادت است. دلیل این امر، در همان آیه است که می‌فرماید: «و مساجد مخصوص خداست». همچنین، حدیثی که می‌گوید «دعا، مغز عبادت است»،[6] به معنای دعای مطلق نیست، بلکه منظور «دعا کردن برای خدا» است که مغز عبادت محسوب می‌شود. [7] لذا بعضی از بزرگان در تبین واژه دعا در قرآن، معانى مختلفى را بیان نموده اند: 1- دعا به معنى عبادت، مانند «... فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً»[8] تعبير به «مع اللَّه» (همراه با خدا) نشان مى‌دهد، منظور اين است كه كسى را همتا و شريك خدا نپنداريد و عبادت نكنيد. گواه اين مطلب، آيه 20 همين سوره (با فاصله يك آيه) است كه مى‌گويد: «قُلْ إِنَّما أَدْعُوا رَبِّي وَ لا أُشْرِكُ بِهِ أَحَداً»؛[9] بگو تنها پروردگارم را مى‌پرستم و كسى را شريك او قرار نمى‌دهم». هر مسلمانى مى‌داند «دعا» به اين معنى، مخصوص خدا است و كسى همتاى او نيست و جاى شكّ و ترديد ندارد. 2- دعا به معنى فراخواندن به سوى چيزى، مانند آنچه در مورد نوح پيامبر (ع) آمده است كه مى‌گويد: «قالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي‌ لَيْلًا وَ نَهاراً* فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا فِراراً»؛[10] پروردگارا قوم خود را شب و روز فراخواندم ولى دعاى من جز بر فرار آنها نيفزود». بديهى است اين دعا و فراخوانى قوم، همان دعوت آنها به سوى ايمان است و اين نوع دعا عين ايمان مى‌باشد و انجام آن بر پيغمبران خدا واجب بوده است. 3- دعا به معنى تقاضاى حاجت كه گاه از طريق عادى و معمولى است، مانند «وَ لا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا»؛[11] هنگامى كه از «شهود» دعوت براى اداى شهادت شود، نبايد امتناع كنند». اين فراخوانى و دعا در امور عادى است و به يقين اگر كسى آن را انجام دهد، كافر نمى‌شود بلكه وظيفه را انجام داده است. و گاه از طرق غير عادى و معجزات است كه اين بر دو قسم است: گاه با اعتقاد استقلال غير خدا در تأثير است و گاه از شخص بزرگى مى‌خواهيم كه از خدا براى ما چيزى بخواهد. قسم اوّل نوعى شرك است، زيرا مستقلّ در تأثير، تنها ذات پاك خداست، حتّى اسباب و مسبّبات عادى نيز هر چه دارند از خدا دارند و به اذن او اثر مى‌گذارند. قرآن مجيد در اين زمينه مى‌گويد: «قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنْكُمْ وَ لا تَحْوِيلًا»؛ [12] «بگو كسانى را غير از خدا كه مى‌پنداريد (قادر بر حلّ مشكلات شما هستند) بخوانيد، آنها نمى‌توانند مشكلى از شما را برطرف سازند و نه در آن تغييرى ايجاد كنند». هيچ فرد مؤمن آگاه و مسلمان با ايمانى چنين عقيده‌اى را درباره هيچ يك از انبيا و اولياء اللَّه ندارد. امّا قسم دوّم، توحيدِ انسانِ كامل است، يعنى آنجا كه كسى را واسطه و شفيع به درگاه خدا قرار مى‌دهد و مسبّب الاسباب را خدا مى‌داند و همه چيز را در قبضه قدرت و اراده او مى‌بيند، ولى با توسّل به اولياء اللَّه از آنها مى‌خواهد كه نزد خدا براى او تقاضاى حاجتى كنند، كه اين عين توحيد و ايمان به مشيّت مطلقه الهيّه است. قرآن مجيد مى‌گويد: بنى اسرائيل نزد موسى آمدند و از او تقاضا كردند كه از خداوند غذاهاى متنوّعى (غير از منّ و سلوى) براى آنها بخواهد «وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى‌ لَنْ نَصْبِرَ عَلى‌ طَعامٍ واحِدٍ فَادْعُ لَنا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِها ...»؛ [13] «اى موسى! ما نمى‌توانيم به يك نوع غذا قناعت و صبر كنيم، از پروردگارت بخواه كه از آنچه زمين‌ مى‌روياند از سبزيجات و ... براى ما فراهم سازد». موسى هرگز به آنها ايراد نكرد كه چرا مرا با خطاب يا موسى! فرا خوانديد و چرا مستقيماً خودتان از خدا نخواستيد و اين شرك و كفر است، بلكه تقاضاى آنها را از خدا خواست و اجابت شد و خطاب‌ «لَكُمْ ما سَأَلْتُمْ»؛ آنچه خواستيد براى شما فراهم شد» از سوى خدا نازل گرديد، فقط به آنها گفت شما غذاى بهتر را رها كرديد و به سراغ غذاى كم اهمّيّت‌ترى رفتيد. [14] بنابراین، نمی‌توان گفت که هرگونه درخواستی، عبادت محسوب می‌شود و استدلال‌های مبتنی بر آیه و حدیث نیز دلیلی بر این ادعا نیست. همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، دعایی که در حکم عبادت است، تنها زمانی رخ می‌دهد که فرد به الوهیت و ربوبیتِ کسی که از او درخواست می‌کند، اعتقاد داشته باشد.[15] این نکته نشان می‌دهد که مرز بین «دعای معمولی» و «عبادت»، در نیت و اعتقادِ دعاکننده نهفته است، نه صرفاً در عملِ درخواست کردن. [1] شرح كشف الشبهات ، آل الشيخ، محمد بن إبراهيم، ص75 [2] إعانة المستفيد بشرح كتاب التوحيد ، الفوزان، صالح بن فوزان، ج1، ص236 [3] کشف الشبهات ، محمد بن عبدالوهاب، ص25 [4] صيانة الإنسان عن وسوسة الشيخ دحلان ، السَهْسَوَاني، محمد بشير، ص355 [5] جن/18 «وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا» [6] بحار الأنوار - ط مؤسسةالوفاء، العلامة المجلسي، ج: 93، ص: 300 «أنّ الدعاء مُخُّ العبادة» [7] الشفاعة في الكتاب والسنّة ، السبحاني، الشيخ جعفر، ص 62-63 [8] جن/18 [9] جن/20 [10] نوح/ 5 -6 [11] بقره/ 282 [12] اسراء/ 56 [13] بقره/ 61 [14] وهابيت بر سر دو راهى، مكارم شيرازى، ناصر، ص: 109- 112 [15] الشفاعة في الكتاب والسنّة ، السبحاني، الشيخ جعفر، ص65
  3. نوری زاده

    شفاعت چیست؟

    شفاعت چیست؟ پاسخ اجمالی: شفاعت در منابع معتبر اسلامی به معنای پیوند خوردن انسانِ ناتوان با نیرویی برتر است تا او را در رسیدن به رحمت الهی یاری دهد؛ در نگاه دانشمندان، شفاعت نوعی دعا و درخواست از سوی اولیای الهی است، نه تغییرِ دل‌بخواهیِ حکم خدا. برداشت صحیح از شفاعت بر تحول درونیِ انسان و ایجاد شایستگی برای بخشش است، نه شفاعتِ عامیانه و رابطه‌محور؛ بنابراین شفاعت راهی برای تربیت، اصلاح و بهره‌مندی از رحمت خداوند در پرتو لیاقت و بازگشت انسان است. پاسخ تفصیلی: شناخت معنای درست شفاعت برای کسانی که به خدا و معاد ایمان دارند و اطاعت از احکام و قوانین شریعت را تنها راه سعادت اخروی و رهایی از خطرها می‌دانند، مسئله‌ای مهم و سرنوشت‌ساز است. [1] واژه شفاعت در لغت از «شَفع» به معنای جفت و مقابل «وَتر» به معنای تک گرفته شده است. [2] و مراد از شافع کسی است که چیزی برای غیر خود طلب می کند و آن غیر برای رسیدن به مطلوب خویش از وی درخواست شفاعت می نماید.[3] ابن اثیر در این مورد چنین می گوید شافع کسی است که برای انجام هدفی ضمیمه غیر خود می شود و او را که تاق است جفت می سازد؛[4] راغب اصفهانی در معنای شفاعت می گوید شفاعت عبارت است از منضم شدن و پیوستن کسی به دیگری، به این منظور که وی را یاری دهد و از او تمنّایش را درخواست نماید و بیشتر در جایی استعمال می شود که شخص برتر و محترم تر به کسی بپیوندد که در رتبه، از او پایین تر است و شفاعت در قیامت به همین معنا می باشد.[5] ابن تیمیه از علمای تندرو حنبلی که مورد توجه جریان وهابی هست در تبیین معنای شفاعت چنین می گوید شفاعت، یاری کردن خواهان است، به طوری که یاری کننده همتای او گردد بعد از آنکه او فرد و تنها بوده است.[6] فخر رازی در تفسیر خود در مورد مفهوم شفاعت می گوید شفاعت آن است که کسی برای دیگری طلب بخشش نماید و رفع نیاز او را بخواهد و ریشه آن از واژه شفع است و ضد آن وتر می باشد گویا نیازمند، فرد و تنها می باشد و شفیع، جفت او می گردد؛[7] برخی از متاخیرن نیز چنین گفته اند درخواست گذشت از گناه، یا تقاضا از مشفوع‌الیه (کسی که شفاعت در نزد او صورت می‌گیرد) برای انجام کاری به سود مشفوع‌له (کسی که شفاعت درباره او انجام می‌شود). از این‌رو، شفاعت پیامبر(ص) یا دیگران، در حقیقت تقاضایی است از جانب آنان به درگاه خداوند متعال برای آمرزش گناهان یا برآورده شدن حاجات دیگران؛ بنابراین شفاعت، نوعی دعا و امیدواری به فضل الهی است.[8] در فرهنگ قرآن، شفاعت به معنای واسطه‌ شدن میان خداوند و مخلوق برای رساندن خیر یا دفع شر آمده است. [9] علامه طباطبایی نیز در تبیین مفهوم شفاعت می‌فرمایند: شفاعت از ریشه «شفع» در برابر «وتر» (تک) به‌کار می‌رود. حقیقت شفاعت آن است که فرد نیازمند، نیروی ناقص خود را که به تنهایی برای رسیدن به هدف کافی نیست، با نیروی شفیع پیوند می‌زند و بدین‌سان توان خویش را دوچندان می‌کند تا به مقصود برسد. در حالی که اگر تنها بر نیروی خویش تکیه می‌کرد، به سبب نقصان و ضعف آن، به هدف دست نمی‌یافت. [10] بعضی شفاعت را بر دو مفهوم متفاوت گرفته اند: الف) شفاعت در نگاه عامیانه: در برداشت رایج میان مردم، شفیع کسی است که با تکیه بر موقعیت، شخصیت یا نفوذ خود، نظر صاحب قدرتی را درباره مجازات زیردستان تغییر می‌دهد. چنین برداشتی از شفاعت، در حوزه معارف دینی جایگاهی ندارد و با اصول الهی سازگار نیست. ب) شفاعت به معنای حقیقی و سازنده: در معنای صحیح و دینی، محور شفاعت بر تحول و دگرگونی درونیِ شفاعت‌شونده است. یعنی فردِ گناهکار شرایطی را پدید می‌آورد که از حالت نامطلوب و سزاوار کیفر بیرون می‌آید و با پیوند یافتن با شفیع، در مسیری قرار می‌گیرد که شایستگی بخشش الهی را پیدا می‌کند. [11] این نوع شفاعت، در حقیقت مکتبی بلند در تربیت، اصلاح، بیداری و آگاهی انسان است.[12] با توجه به مطالب بیان‌شده، می‌توان چنین جمع‌بندی کرد که شفاعت در اسلام، واسطه‌گری برای بخشش گناهان یا ارتقای درجات مؤمنان در قیامت است؛ اما نه به معنای نقض قوانین الهی، بلکه به معنای فراهم آمدن شرایط درونی و معنوی لازم در شفاعت‌شونده برای برخورداری از رحمت خداوند؛ حضرت علی (ع) می فرمایند شفیع برای حاجت مند، به منزله بالی است که با کمک آن پرواز می کند و به مقصد خویش نائل می گردد.[13] [1] معاد در قرآن، امینی، ابراهیم، ص155 [2] لسان العرب ، ابن منظور ، ج8، ص183 [3] همان، ص184 [4] النهاية في غريب الحديث والأثر، ابن الأثير، أبو السعادات ، ج2، ص485 [5] المفردات في غريب القرآن-دار القلم، الراغب الأصفهاني، ص457 [6] السياسة الشرعية في إصلاح الراعي والرعية، ابن تيمية ، ص53 [7] تفسير الرازي = مفاتيح الغيب أو التفسير الكبير،الرازي، فخر الدين، ج3، ص495 [8] الشفاعة حقيقة إسلاميّة ، الأسدي، محمد هادي، ص9 [9] ادله قرآنی و روایی در پاسخ به شبهه غلو، احسانی، امنه، ص55 [10] الميزان في تفسير القرآن ، العلامة الطباطبائي ، ج1، ص157 [11] شرح و تفسیر لغات قرآن بر اساس تفسیر ، جعفر، شریعتمداری، ج2، ص505 [12] انوار هدایت، مکارم شیرازی، ناصر، ص247 [13] نهج البلا غة - ط دار الكتاب اللبناني ، السيد الشريف الرضي ، حکمت 63، ص479
  4. پاسخ اجمالی: استغاثه به معنای طلب یاری در زمان شدت و گرفتاری است. در قرآن، به موارد متعدد استغاثه به خداوند اشاره شده است. از نظر فقهی، استغاثه زمانی صحیح است که فرد توانایی کمک داشته و منع شرعی وجود نداشته باشد. دیدگاه شیعه و برخی اهل سنت، استغاثه به اهل بیت (ع) را جایز و از مصادیق صحیح استغاثه می‌دانند. در نهایت، استغاثه از افراد عادی در امور غیرممکن، تا زمانی که توانایی و عدم منع شرعی وجود داشته باشد، بلامانع است. پاسخ تفصیلی: استغاثه در لغت به معنای طلب یاری و نصرت است[1] و در اصطلاح، به درخواست کمک از دیگری گفته می‌شود.[2] نکته‌ای که استغاثه را از مفاهیمی مانند توسل متمایز می‌کند، اختصاص آن به زمان‌های شدت، سختی و گرفتاری است.[3] قرآن کریم نیز این معنا را در موارد متعدد به کار برده است؛ از جمله در سوره انفال که می‌فرماید: «چون برای درخواست یاری، پروردگارتان را خواندید»[4] و در سوره قصص که مردی از بنی‌اسرائیل از موسی (ع) در برابر دشمنش یاری طلبید.[5] بر همین اساس در تعریف دقیق‌تر استغاثه گفته‌اند: «درخواست کمک هنگام غم، اندوه، درد و گرفتاری.» [6] از نظر فقهی، استغاثه در برخی موارد واجب بیان شده است؛ مانند زمانی که حفظ جان، مال یا ناموس متوقف بر آن باشد.[7] و دو شرط برای آن بعنوان معیار و ملاک بیان شده است: 1. توانایی واقعی فرد برای کمک کردن، لذا دیده می شود که در تقسیم بندی های استغاثه به این موضوع توجه شده است( قدرت فرد بر انجام معجزه یا خارق عادت). [8] 2. نبودن منع شرعی برای این درخواست، همچنانکه استغاثه به بت حرام و شرک دانسته شده است زیرا که مشرکان آنها را متصرف مطلق و فاعل تام در جهان آفرینش می دانستند.[9] بنابراین اگر شخصی توان انجام کاری را نداشته باشد، درخواست یاری از او برخلاف حکمت است؛ چنان‌که خداوند نیز در قرآن بیان می‌کند چیزی را بر انسان واجب نمی‌کند که توان انجام آن را ندارد.[10] ملاک دیگر، نبود منع شرعی است؛ برای نمونه، استغاثه از غیر خدا در صورتی که با اعتقاد به مالکیت مستقل امور الهی برای او باشد، شرک و ممنوع است. [11] همین معیارِ منع شرعی، منشأ اختلاف دیدگاه‌ها شده است. برخی بر این باورند که خواندن مردگان، استغاثه به آنان، یا نذر و قربانی برایشان با نیت تقرب به خدا _بدون اذن الهی_ از مصادیق شرک است.[12] همچنین گفته‌اند درخواست کمک از مردگان یا زندگان در اموری که تنها خدا قادر به انجام آن است، مانند شفا یا رفع گرفتاری، جایز نبوده و از مصادیق شرک اکبر است. [13] در مقابل، شیعه و بسیاری از اهل سنت معتقدند استغاثه به غیر خدا در هر دو صورت زیر رخ می‌دهد: ۱) از فرد زنده؛ ۲) از کسی که در ظاهر از دنیا رفته، اما روح او زنده است. هیچ‌یک از این دو، ذاتاً شرک نیستند؛[14] زیرا روایات متعددی درباره استغاثه به پیامبر اکرم (ص)، چه در زمان حیات و چه پس از رحلت، وجود دارد. [15] با توجه به مجموع این مطالب، از کسی می‌توان استغاثه نمود که هم توان کمک داشته باشد و هم درخواست کمک از او با منع شرعی همراه نباشد. بر اساس روایات، اهل بیت (ع)که عالم به «تمام علم الکتاب» دانسته شده‌اند،[16] از قدرت فوق‌العاده‌ای برخوردارند؛ چنان‌که آگاهی از بخشی از آن علم _مانند آنچه در داستان آصف بن برخیا آمده_[17] توان انجام کارهای خارق‌عادت را فراهم می‌سازد. از این رو توانایی کمک از سوی آنان ثابت است. افزون بر این، چون تبعیت از اهل بیت هم‌سنگ تبعیت از قرآن معرفی شده[18] و خود ایشان به استمداد و استغاثه دستور داده‌اند،[19] منعی شرعی نیز برای این کار وجود ندارد؛ بنابراین یکی از موارد صحیح استغاثه، طلب استغاثه از اهل بیت (ع) می باشد. اما این پرسش مطرح می‌شود که آیا می‌توان در امور دشوار و مشکلاتی که اسباب مادی توان حل آن را ندارند، از هر شخصی مانند یک عالم ربانی، مجتهد یا حتی یک پیرمرد درخواست کمک کرد؟ پاسخ آن است که اصلِ درخواست یاری از دیگران در گرفتاری‌ها، جز در مواردی که شرع آن را ممنوع کرده (مانند توسل به جادوگران)،[20] مانعی ندارد. اما اگر شخص مورد استغاثه توان انجام آن کار را نداشته باشد، این کار بیهوده و بی‌فایده است و در فرهنگ اسلامی کار بیهوده مذموم و یا حداقل مکروه شمرده می‌شود. [21] در نتیجه، معیار اصلی در استغاثه هم توان واقعی فرد برای یاری و هم نبود منع شرعی است؛ و بر اساس این معیارها، مصادیق صحیح و ناصحیح استغاثه قابل تفکیک‌اند. [1] ممعجم المصطلحات و الألفاظ الفقهیة ، عبدالمنعم، محمود عبدالرحمن، ج1، ص150 [2] المفردات في غريب القرآن-دار القلم، الراغب الأصفهاني، ج1، ص617 [3] معجم المصطلحات و الألفاظ الفقهیة، عبدالمنعم، محمود عبدالرحمن، جلد 1، صفحه 150 [4] انفال/9 «إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُرْدِفِينَ» [5] قصص/15 «فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ» [6] استغاثه و جایگاه شرعی آن، قادری، محمدطاهر، ص21 [7] فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت،هاشمی شاهرودی، محمود، ج1، ص438 [8] التوسل او الاستغاثة بالارواح المقدسة، سبحانی تبریزی، جعفر، ص22 [9] منشور جاويد ، سبحانى، شیخ جعفر، ج8، ص361 [10] بقره/286 «لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا» [11] منشور جاويد ، سبحانى، شیخ جعفر ، ج1، ص552 [12] توحید عبادی از دیدگاه شیعه و وهابیت، نکویی سامانی، مهدی،ص65 [13] همان، 69 [14] توحید، جمعی از نویسندگان، ص12 [15] صحیح شرح العقیدة الطحاویة، سقاف، حسن بن علی، ص725 [16] الكافي- ط الاسلامية ، الشيخ الكليني، ج1، ص257 [17] نمل/ 40 «قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ» [18] الكافي- ط الاسلامية ، الشيخ الكليني، ج1، ص287 [19] بحار الأنوار - ط مؤسسةالوفاء ، العلامة المجلسي ، ج50، ص267 / البرهان في تفسير القرآن ، البحراني، السيد هاشم ، ج2، ص617 [20] بحار الأنوار - ط مؤسسةالوفاء، العلامة المجلسي، ج: 59، ص: 300 [21] بحار الأنوار - ط مؤسسةالوفاء، العلامة المجلسي، ج: 21، ص: 74 / ميزان الحكمه، المحمدي الري شهري، الشيخ محمد، ج10، ص283
  5. امام علی (ع) چگونه شخصیتی بوده است؟ پاسخ اجمالی: حضرت علی (ع)، نخستین ایمان‌آورنده به پیامبر اسلام (ص)، در کعبه چشم به جهان گشود و به تصریح پیامبر و فرمان الهی، جانشین بلافصل ایشان معرفی شد. پس از رحلت پیامبر، خلافت از مسیر الهی منحرف شد و امام با صبر و مقاومت، حق خود را مطالبه کرد. در دوران خلافت، با ناکثین، قاسطین و مارقین به مبارزه برخاست و در نهایت، در ۲۱ رمضان سال ۴۰ هجری به شهادت رسید. پیکر مطهرش شبانه در نجف دفن شد و محل قبر تا زمان امام صادق (ع) مخفی ماند. پاسخ تفصیلی: حضرت علی (ع)در سیزدهم رجب سال ۳۰ عام‌الفیل، در شهر مکه و درون خانه کعبه چشم به جهان گشود؛ او فرزند ابو‌طالب بن عبدالمطلب بن هاشم، از خاندان هاشمی و قریشی، نخستین امام شیعیان[1] و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است.[2] او نخستین ایمان‌آورنده به پیامبر اسلام(ص) بود و از دیدگاه شیعه، به فرمان الهی و تصریح پیامبر، جانشین بلافصل ایشان به شمار می‌آید.[3] آیات قرآن نیز بر پاکی و عصمت او از هرگونه آلودگی گواهی می‌دهند. [4] پدرش ابوطالب، عمو و حامی پیامبر اسلام (ص) بود که پس از سال‌ها حمایت از پیامبر، در ۲۶ رجب در حالی که ایمان خود را از سایرین پنهان نموده بود،[5] درگذشت.[6] مادرش فاطمه بنت اسد از زنان بزرگ قریش بود. [7] برادران او طالب، عقیل، جعفر و خواهرش ام‌هانی (فاخته یا جمانه) بودند.[8] مشهورترین کنیه امام، «ابوالحسن» است[9] و از القاب برجسته ایشان می‌توان به «وصی پیامبر»، «همسر بتول»، «نابودکننده شرک»، «کَننده در خیبر»، «پدر امامان»، «خلیفه خدا»، «امیرالمؤمنین»، «ابوتراب» و «حیدر» اشاره کرد. [10] در شش‌سالگی، به‌سبب قحطی در مکه، پیامبر اکرم برای کمک به ابوطالب، علی (ع) را به خانه خود برد و سرپرستی او را برعهده گرفت. [11] امام علی بعدها از آن دوران چنین یاد می‌کند: «پیامبر مرا در کنار خود می‌نشاند، بر سینه‌اش جای می‌داد، در بسترش می‌خوابانید، و غذایی را که می‌جَوید، به من می‌خورانید؛ هرگز دروغی از من نشنید و خطایی در کردارم ندید.» [12] نخستین همسر امام، حضرت فاطمه (س) دختر پیامبر بود. [13] با وجود خواستگاری افراد برجسته، پیامبر ازدواج زهرا را به فرمان الهی دانست. [14] تاریخ ازدواج ایشان بنا بر نقل مورخان، یا اول ذی‌الحجه سال دوم هجری[15] یا ۲۱ محرم بوده است. [16] حاصل این ازدواج پنج فرزند بود: حسن، حسین، محسن(که سقط شد)، زینب کبری و ام‌کلثوم کبری.[17] پس از شهادت حضرت فاطمه (س)، امام علی (ع) به وصیت ایشان با امامه دختر ابوالعاص ازدواج کرد.[18] دیگر همسران ایشان عبارتند از: خوله بنت جعفر، ام‌البنین، ام‌حبیب بنت ربیعه، اسماء بنت عمیس، ام‌سعید، ام‌شعیب مخزومیه، هملاء بنت مسروق و محیاه بنت امری‌القیس.[19] امیرالمؤمنین علی (ع) در روز غدیر خم، به فرمان الهی، به عنوان جانشین و امام پس از پیامبر اکرم (ص) معرفی شد و این ولایت به‌صورت عمومی اعلام گردید.[20] این اعلان تاریخی، برخی را بر آن داشت تا برای تصرف خلافت پس از رحلت پیامبر برنامه‌ریزی کنند. پس از وفات رسول خدا (ص)، گروهی از انصار در سقیفه بنی‌ساعده گرد هم آمدند تا خلافت را به دست گیرند، اما عمر و ابوبکر با آگاهی از این تجمع، خود را به سقیفه رسانده و با بهره‌گیری از اختلافات میان اوس و خزرج و اعمال فشار، انصار را به پذیرش خلافت ابوبکر واداشتند.[21] بدین ترتیب، خلافت از مسیر الهی منحرف شد و حق امیرالمؤمنین علی (ع)نادیده گرفته شد. حضرت علی (ع) با امتناع از بیعت و مقاومت در برابر جریان سقیفه، مخالفت خود را با غصب خلافت آشکار ساختند. این ایستادگی موجب شد که گروهی از طرفداران سقیفه به خانه ایشان یورش برده و امام را با زور از خانه خارج کنند. [22] بنابر برخی نقل‌ها، حضرت تا پس از شهادت حضرت زهرا (س) از بیعت خودداری کردند. [23] با این حال، در برابر شرایط پیش‌آمده، از قیام مسلحانه پرهیز کرده و راه صبر را برگزیدند. چنان‌که خود فرمودند: دیدم که در آن شرایط، صبر خردمندانه‌تر است؛ پس راه شکیبایی را برگزیدم، هرچند تلخ و دشوار بود، چون کسی که خار در چشم و استخوان در گلو دارد، و می‌دیدم میراثم به تاراج می‌رود. [24] با آغاز خلافت حضرت، امام با طلحه، زبیر و عایشه که بیعت را نقض کرده بودند جنگیدند و با حمایت مردم کوفه پیروز شدند. لذا امام از این باب از آنها راضی بودند.[25] در سال چهلم هجری امام با خوارج وارد جنگ شد و آنان را شکست داد. [26] سپس با معاویه وارد نبرد شد و برخی از اصحاب امام به این امر شهادت دادند که معاویه در طلب دنیا خود است و خون عثمان را بهانه قرار داده است لذا از امام خواستند تا فرمان نبرد با او را صادر کنند .[27] امام تلاش کرد مردم عراق را برای مقابله با شام بسیج کند، اما همراهی نکردند، و معاویه با سوءاستفاده از این ضعف، به قلمرو امام یورش برد و زمینه تسلط بر عراق را فراهم ساخت. [28] شهادت و محل دفن امام علی(ع) امام در حال آماده‌سازی سپاه برای حرکت به صفین بود که در بامداد ۱۹ رمضان سال ۴۰ هجری، به دست عبدالرحمن بن ملجم مرادی مجروح شد و در ۲۱ رمضان به شهادت رسید. درباره شب ضربت خوردن ایشان، اختلاف‌نظر وجود دارد؛ ابن ابی‌الحدید شب ۱۷ رمضان را قول مشهور می‌داند، در حالی‌که روایت ابی‌مخنف و نظر غالب شیعیان، شب ۱۹ رمضان را تأیید می‌کند.[29] منابع تاریخی از توطئه خوارج برای قتل سه تن ازجمله: امام، معاویه و عمرو بن عاص یاد کرده‌اند و نقش زنی به نام قطام نیز در جریان شهادت حضرت علی (ع) ذکر شده است. [30] پس از شهادت، فرزندان امام، حسن، حسین و محمد بن حنفیه با همراهی عبدالله بن جعفر، پیکر ایشان را شبانه در غریین (نجف کنونی) دفن کردند تا از تعرض دشمنان در امان بماند؛[31] چرا که بیم آن می‌رفت بنی‌امیه و خوارج قبر را نبش کرده و به پیکر مطهر امام بی‌احترامی کنند. خود امام نیز وصیت کرده بود که محل دفن او مخفی بماند.[32] این مکان تنها برای فرزندان و یاران خاص ایشان شناخته شده بود تا اینکه امام صادق (ع) در زمان منصور عباسی، در سال ۱۳۵ هجری، محل قبر را در نجف آشکار ساخت.[33] [1] الارشاد، الشیخ المفید، ج1، ص5 [2] النهایه فی غریب الحدیث و الاثر، ابن الاثیر، مجد الدین، ج2، ص225 / لسان العرب، ابن منظور، ج3، ص175 [3] مائده/ 67 (يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ۖ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ ۚ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ) [4] احزاب/ 33 (...إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا) [5] الأمالي، الشيخ الصدوق، ج: 1، ص: 712 / الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج: 1، ص: 448 [6] مصباح المتهجد، الشيخ الطوسي، ج: 1، ص: 812 [7] الارشاد، الشیخ المفید، ج1، ص5 [8] مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب، ج3، ص89 [9] الارشاد، الشیخ المفید، ج1، ص5 [10] مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب، ج1، ص260 [11] السیره النبویه، ابن هشام الحمیری، ج1، ص162 [12] نهج البلاغه، الدشتی، محمد، خطبه 192، ص202 [13] الارشاد، الشیخ المفید، ج1، ص5 [14] بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج43، ص125 [15] مسار الشیعه، الشیخ المفید، ص17 [16] الاقبال بالاعمال الحسنه، السید بن طاووس، ج3، ص92 [17] مستدرک عوالم العلوم و المعارف، الشيخ عبد الله البحراني الأصفهاني ، ج11، ص938 [18] بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج81، ص233 [19] مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب، ج3، ص305 [20] الامام علي عليه‌السلام من المهد الي اللحد، قزويني، محمدكاظم، ص194-196 [21] همان ، ص: 229 [22] الإمامة والسياسة - ت الزيني ، الدِّينَوري، ابن قتيبة ، ج1، ص20 [23] السقيفه ، مظفر، محمدرضا، ص149 [24] نهج البلاغه، الدشتی، محمد، خطبه 3، ص 9 [25] سيره أمير المؤمنين ، على الكوراني العاملي ، ج3، ص255 [26]ناسخ التواریخ زندگانی حضرت امیر المؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام، محمدتقی لسان‌الملک سپهر، ج4، ص 46 [27] همان، ج1، ص375 [28] گزیده حیات سیاسی و فکری امامان شیعه، جعفریان، رسول، ص153 [29] شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج1، ص15 [30] گزیده حیات سیاسی و فکری امامان شیعه، جعفریان، رسول، ص153 [31] الارشاد، الشیخ المفید، ج1، ص25 [32] بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج42، ص338 / الارشاد، الشیخ المفید، ج1، ص10 [33] الخرائج و الجرائح، الراوندی، قطب الدین، ج1، ص234
  6. نوری زاده

    علم غیب چیست؟

    علم غیب چیست؟ پاسخ اجمالی: «علم غیب» به معنای آگاهی از اموری است که از حوزهٔ حس و ادراک انسان پنهان است. واژهٔ «غیب» به هر امر ناپیدا اطلاق می‌شود و «علم» در لغت به ادراک یقینی و مطابق با واقع گفته می‌شود. با ترکیب این دو، «علم غیب» دانشی است که به حقایق و رخدادهای خارج از دسترس حواس بشر تعلق می‌گیرد. قرآن همهٔ امور پنهان را «غیب» می‌نامد و خداوند را «عَالِمُ الغَیبِ وَالشَّهَادَةِ» معرفی می‌کند؛ یعنی او بر امور پنهان و آشکار یکسان احاطه دارد. ملاک این تقسیم‌بندی، محدودیت علم انسان است؛ هر دانشی که بیرون از توان ادراک بشر باشد، «غیب» شمرده می‌شود و آگاهی از آن «علم غیب» نام دارد. پاسخ تفصیلی: برای روشن شدن حقیقتِ «علم غیب»، نخست باید به معنا و مفهوم مفردات آن پرداخت. واژهٔ «غیب» در اصل به هر امر ناپیدا و پوشیده از دید انسان اطلاق می‌شود.[1] در لغت، «علم» به معنای ادراک و فهمِ کامل و حقیقیِ یک چیز به‌کار می‌رود. مُناوی در "التوقیف"، علم را چنین تعریف می‌کند: دانشی استوار و یقینی که با واقعیت تطابق دارد؛ یا حالتی در نفس که توانِ تمییز می‌بخشد.[2] ترکیب دو واژهٔ «علم» و «غیب»، اصطلاح «علم غیب» را پدید می‌آورد؛ اصطلاحی که در معنا به آگاهی از اموری اشاره دارد که از دسترس و ادراک حواس انسانی پنهان‌اند.[3] بر این اساس، علم غیب دانشی است نسبت به حقایق و رخدادهایی که حواس بشر توان درک مستقیم آن‌ها را ندارد. قرآن نیز آنچه را از حواس انسان پوشیده می‌ماند «غیب» می‌خواند، چنان‌که می‌فرماید: «وَما مِن غائِبَةٍ فِي السَّماءِ وَالأَرضِ إِلّا في كِتابٍ مُبينٍ»؛[4] یعنی هیچ امر پنهان و پوشیده‌ای در آسمان و زمین نیست مگر آنکه در کتابی روشن ثبت شده است. قرآن در آیات گوناگون خداوند را «عَالِمُ الغَیب»[5] معرفی می‌کند؛ بدین معنا که علم او بر هر آنچه از حوزهٔ ادراک و حواس بشر بیرون است احاطه دارد. خداوند بر همهٔ امور احاطه دارد؛ چه آنچه از دید و ادراک انسان پنهان است و چه آنچه آشکار و محسوس است. از همین رو، نقطهٔ مقابل «غیب» واژهٔ «شهادت» دانسته می‌شود، و قرآن نیز خداوند را «عَالِمُ الغَیبِ وَالشَّهَادَةِ»[6] معرفی می‌کند. پیامبر اکرم(ص) نیز در غدیرخم فرمودند: «ألا فلیبلّغِ الشاهدُ الغائبَ»؛[7] یعنی حاضران پیام را به غایبان برسانند.[8] در حقیقت، معیار تقسیم اشیاء به «حاضر» و «غایب» یا «آشکار» و «پنهان»، محدودیت علم و ابزار ادراکی انسان است. برخی امور در حوزهٔ حس و آگاهی او قرار دارند و برخی دیگر بیرون از قلمرو ادراک او هستند؛ از این رو، انسان پدیده‌ها را به دو دستهٔ حاضر و غایب تقسیم می‌کند و آگاهی او نیز به همین دو نوع بازمی‌گردد: آگاهی از محسوسات و آگاهی از امور پنهان. بنابراین، ملاک در تعریف «علم غیب» همان محدودیت دانش انسانی است؛[9] هر دانشی که فراتر از این مرزها حاصل شود، آگاهی از غیب به شمار می‌آید، و مقصود از علم غیب نیز همین است. لازم به ذکر است، علم غیب از جهت تعلقش به کسی که عالم به آن است، به دو نوع تقسیم میشود:[10] علم غیب ذاتی و نامحدود: منظور از آن نوعی آگاهی از غیب است که از کس دیگری اکتساب نمی‌شود. این نوع علمِ غیب نامحدود است و تنها به خداوند اختصاص دارد و گفته می‌شود کس دیگری با او در این علم شریک نیست. البته برخی غالیان و مفوضه این نوع آگاهی از غیب را به امامان معصوم نسبت داده‌اند که توسط علماء شیعه این دیدگاه باطل دانسته شده است. [11] علم غیب مستفاد یا وابسته: نوعی آگاهی از غیب است که از سوی خداوند به برخی بندگانش اعطا شده است. همه عالمان امامیه بر این باورند که آگاهی پیامبران الهی و امامان معصوم(ع) از غیب، از همین نوع است که به اذن و تعلیم خداوند است و آنان این نحوه علم غیب را از خداوند اکتساب می‌کنند. [12] [1] لسان العرب ، ابن منظور، ج1، ص654 [2] تاج العروس ، الزبيدي، مرتضى، ج33، ص127 [3] التبيان في تفسير القرآن ، الشيخ الطوسي، ج6، ص200 [4] نمل / 75 [5] توبه / 94 - رعد/ 9 – مومنون / 92 – سجده /6 – سبا / 3 – زمر / 46 – حشر / 22 – جمعه / 8 – تغابن / 18 – جن / 26 [6] رعد/ 9 - توبه / 94 – مومنون / 92 – سجده /6 – زمر / 46 – حشر / 22 – جمعه / 8 – تغابن / 18 – جن / 26 [7] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج 8 ص 344 [8] منشور جاويد، سبحانى، شیخ جعفر، ج10، ص18 [9] علم غیب آگاهی سوم، سبحانی تبریزی، جعفر،ص24 [10] جدال احسن، سبحانى، شیخ جعفر، ص۹۸-۹۹ [11] أوائل المقالات في المذاهب والمختارات، الشيخ المفيد، ص: 67 [12] علم غیب آگاهی سوم، سبحانی تبریزی، جعفر،ص63-64 / أوائل المقالات في المذاهب والمختارات، الشيخ المفيد، ص: 313
  7. پاسخ اجمالی: بداء در اندیشه دینی به معنای آشکار شدن امری توسط خداوند برای بندگان است؛ امری که پیش‌تر بر آنان پوشیده بوده است. این باور نشان‌دهنده حاکمیت مطلق و اراده پویای خداوند در تدبیر جهان است و دیدگاهِ دست‌بسته بودن خدا را به چالش می‌کشد. مهم‌ترین فایده تربیتی آن، ایجاد امید و نشاط در زندگی است؛ زیرا بنده درمی‌یابد که با دعا، صدقه و اعمال نیک می‌تواند تقدیرات غیرمحتوم را تغییر دهد و از یأس رهایی یابد. همچنین بداء، ابزاری برای آزمایش میزان تسلیمِ اولیای الهی در برابر مشیت جدید خدا و مایه معرفت‌افزایی فرشتگان است. این آموزه با نویدِ امکان تغییر در سختی‌ها، مؤمنان را به صبر و انتظار فرج فراخوانده و از رویگردانی آنان از دین در دوران ابتلائات طولانی جلوگیری می‌کند. در واقع بداء، تجلی رحمت و تعامل مستمر پروردگار با انسان برای هدایت و بخشش در هر لحظه است. پاسخ تفصیلی: برای آگاهی از فوائد و آثار بداء در اندیشه دینی باید در ابتداء گفت مقصود از بداء این است که خداوند متعال امری را آشکار سازد که در لوح‌ «محو و اثبات» رقم خورده است؛ امری که چه بسا برخی فرشتگان مقرب یا پیامبران الهی از آن آگاه شده باشند، به گونه‌ای که فرشته آن را به پیامبر و پیامبر به امت خود خبر داده باشد، اما پس از آن، خلافِ آن پیش‌بینی در واقعیت رخ دهد؛ چرا که خداوند آن تقدیر پیشین را محو نموده و امر دیگری را در عالم خارج پدید آورده است. تمامی این جریانات، تحت علم کامل و ازلی خداوند قرار دارد، اما این آگاهی در «علم مخزون و مصون» (لوح محفوظ) اوست؛ دانشی که هیچ فرشته مقرب، پیامبر مرسل و یا ولیِ آزموده‌شده‌ای از آن باخبر نیست. این مرتبه از علم در قرآن کریم با عنوان «اُمُّ الکتاب» تعبیر شده است که خداوند در آیه شریفه[1] به آن و به مقام اول (لوح محو و اثبات) چنین اشاره فرموده است: «خداوند هر چه را بخواهد محو یا اثبات می‌کند و اُمُّ الکتاب نزد اوست.»[2] بداء در حقیقت جلوه‌ای از تعامل پیوسته خداوند با انسان و گشودن راه‌های تازه برای هدایت و بخشش است؛ و همین معنا، نشانه‌ای از رحمت بی‌پایان الهی به شمار می‌آید. در باور به بداء فواید مهمی نهفته است؛ ایمان به بداء این حقیقت را یادآور می‌شود که خداوند در هر لحظه در حال اداره و سامان‌بخشی جهان است. چنین نگاهی، مقام ربوبیت خداوند را متجلّی می کند، چنانکه در ذیل این آیه «و از سوی خدا برای آنها اموری ظاهر می‌شود که هرگز گمان نمی‌کردند»[3] آمده است وقتی برای خداوند از جانب بنده‌ای صله رحمی دیده شود، عمرش را زیاد می‌کند، وقتی قطع رحمی از او ببیند، عمرش را کوتاه می‌کند، وقتی برای خداوند آشکار شود که بنده‌ای زنا کرده است، از روزی و عمر او می‌کاهد و هنگامی که عفت و خودداری از زنا آشکار شود، بر عمر و روزی او می‌افزاید.[4] این دیدگاه اعتقاد یهودیان که خداوند را در اداره امور دست بسته و گوشه گیر می دانند را به چالش می کشد.[5] مرحوم آیت الله خوئی در مورد اهمیت و فایده بداء بیان می کند: این دیدگاه در حقیقت تأکیدی روشن بر این معناست که جهان در پیدایش و استمرار خود، تحت سلطه و قدرت مطلق الهی قرار دارد و ارادهٔ خداوند از ازل تا ابد در همهٔ موجودات جریان دارد؛ باور به «بداء» نیز ناظر به همین حقیقت است و تمایز میان علم الهی و علم مخلوقات را آشکار می‌سازد؛ زیرا علم مخلوق، اگر چه در مرتبهٔ پیامبری یا وصایت باشد، هرگز به گستره و احاطهٔ علم خداوند نمی‌رسد. حتی اگر برخی از آنان به تعلیم الهی بر همهٔ عوالم ممکنات آگاهی یابند، باز هم نسبت به آن بخش از علم خداوند که او برای خود اختصاص داده، احاطه‌ای ندارند. آنان تنها در صورتی از تحقق یا عدم تحقق مشیت الهی دربارهٔ پدید آمدن چیزی آگاه می‌شوند که خداوند آن را به‌صورت قطعی به ایشان اعلام کند. اعتقاد به بداء، انسان را به سوی اتکا و توجه بیشتر به خداوند سوق می‌دهد؛ به این معنا که بنده، اجابت دعا، رفع نیازها، توفیق طاعت و دوری از گناه را از خداوند طلب می‌کند. در مقابل، انکار بداء و باور به اینکه آنچه قلم تقدیر نگاشته بدون هیچ استثنایی تحقق خواهد یافت، موجب یأس انسان از تأثیر دعا و درخواست از خدا می‌شود. زیرا اگر آنچه بنده می‌طلبد از پیش در تقدیر ثبت شده باشد، تحقق آن قطعی است و دعا نقشی نخواهد داشت؛ و اگر خلاف آن مقدر شده باشد، دعا نیز آن را تغییر نخواهد داد. چنین نگرشی، بنده را از دعا و تضرع بازمی‌دارد، زیرا آن را بی‌ثمر می‌پندارد. همین معنا در مورد سایر عبادات و صدقات نیز صادق است، اعمالی که در روایات معصومان (ع) به‌عنوان اسباب افزایش عمر، گسترش روزی و برآورده شدن نیازهای انسان معرفی شده‌اند. از همین روست که اهل‌بیت (ع) در روایات متعدد بر اهمیت و جایگاه بداء تأکید کرده‌اند.[6] علامه مجلسی چهار فایده و حکمت اساسی برای بداء ذکر می‌کند: ۱. معرفت‌افزایی برای فرشتگان: بداء باعث می‌شود فرشتگانِ نویسنده و کسانی که به لوح محو و اثبات آگاهی دارند، لطف خداوند نسبت به بندگان و رسیدن آن‌ها به استحقاق‌های دنیوی‌شان را مشاهده کنند. این امر سبب می‌شود که شناخت و معرفت فرشتگان نسبت به پروردگار افزایش یابد. ۲. دعوت به خیرات و بازداشتن از سیئات (تأثیر اعمال): وقتی مردم از طریق پیامبران و حجج الهی بشنوند که اعمال نیک و بد آن‌ها در سرنوشتشان (در لوح محو و اثبات) تأثیر مستقیم دارد، این آگاهی انگیزه‌ای می‌شود تا به سوی کارهای خیر بشتابند و از گناهان دوری کنند. ۳. آزمایش و امتحان الهی برای اولیاء: گاهی پیامبران یا اوصیاء از محتوای لوح محو و اثبات باخبر می‌شوند، اما بعداً خلاف آن رخ می‌دهد. در این حالت، آن‌ها ملزم به تسلیم و اذعان در برابر اراده جدید خداوند هستند. این یک تکلیف دشوار و امتحانی بزرگ است که موجب افزایش پاداش آن‌ها شده و مؤمنانِ دارای یقین راسخ را از افراد سست‌قدم در دین ممتاز می‌کند. ۴. امیدبخشی و تسلای خاطر مؤمنان (انتظار فرج): بداء راهی برای زنده نگه داشتن امید در دل مؤمنانی است که منتظر پیروزی حق و فرج اولیاء خدا هستند. علامه به دو نمونه اشاره می‌کند: داستان حضرت نوح (ع): خبر هلاکت قوم نوح چندین بار به تأخیر افتاد (تا یاران واقعی غربال شوند). فرج اهل‌بیت (ع): اگر شیعیان در آغاز ابتلائات و سختی‌ها می‌دانستند که فرج مثلاً هزار سال دیگر رخ می‌دهد، ممکن بود مأیوس شده و از دین برگردند. اما با خبر دادن از نزدیکی احتمال فرج، پایداری آن‌ها در دین حفظ شده و از پاداش «انتظار فرج» بهره‌مند می‌شوند.[7] [1] رعد / ۳۹ «يَمْحُوا اللهُ ما يَشاءُ وَيُثْبِتْ وَعِنْدَهُ أُمُّ الكِتابِ» [2] اصل الشیعه و اصولها، کاشف الغطاء، الشیخ محمد حسین، ص313 برای مطالعه بیشتر رجوع شود به سوال: «مفهوم و ماهیت بداء چیست؟» [3] زمر / 47 «وَبَدَا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مَا لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ» [4] التّوحيد ، الشيخ الصدوق، ص336 [5] بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث ، العلامة المجلسي ، ج4، ص109 [6] البيان في تفسير القرآن، الخوئي، السيد أبوالقاسم، ص391 [7] بحارالأنوار، العلامه المجلسی، ج4، ص131
  8. دیدگاه اهل سنت در مسأله "بداء" چیست؟ پاسخ اجمالی: مسئله «بداء» از مفاهیم مهم و بحث‌برانگیز در الهیات اسلامی است. اهل سنت آن را به معنای لغوی «ظهور پس از خفا» گرفته و بر این اساس به شیعه ایراد وارد کرده‌اند؛ در حالی‌که شیعه این معنا را در مورد خداوند به‌طور کامل رد می‌کند و آن را همانند تعابیری چون «یدالله» یا «وجه‌الله» مجازی و نیازمند تأویل می‌داند. در نگاه شیعه، بداء به معنای تغییر در تقدیرات مشروط و جزئی است، نه تغییر در علم ازلی خداوند. شواهد روایی و تفسیری نشان می‌دهد که اهل سنت نیز در منابع خود مفهومی مشابه را پذیرفته‌اند، هرچند از به‌کار بردن لفظ «بداء» پرهیز کرده‌اند. پاسخ تفصیلی: مسئله «بداء» یکی از مفاهیم عمیق و پیچیده در الهیات اسلامی است که همواره مورد بحث و بررسی متکلمان و مفسران قرار گرفته است. این واژه در لغت به معنای «ظهور و آشکار شدن پس از خفا» است.[1] اما در تعریف اصطلاحی آن اختلاف نظر وجود دارد؛ اهل سنت مراد از بداء را همان معنای لغوی آن گرفته‌اند و بر اساس همین معنا به شیعه ایراد گرفته و اتهام‌هایی وارد کرده‌اند. [2] در حالی‌که شیعه به هیچ عنوان معنای لغوی بداء را در مورد خداوند نمی‌پذیرد و آن را رد می‌کند. شیعه بر این باور است که معنای لغوی بداء در خداوند راهی ندارد و این لفظ همچون مفاهیمی چون «یدالله»، «وجه‌الله» و «مکرالله» در معنای حقیقی خود درباره خداوند قابل پذیرش نیستند؛ از این‌رو این الفاظ به صورت مجازی در مورد خداوند به‌کار رفته و معنای آنها تأویل می‌شود.[3] لذا باید بیان نمود اهل سنت در شناخت مفهوم بداء نزد شیعه دچار اشتباه شده‌اند یا در بدبینانه‌ترین حالت، با وجود آگاهی از حقیقت آن، بداء را بهانه‌ای برای حمله به شیعه قرار داده‌اند.[4] این در حالی است که در آثار اهل سنت لفظ بداء به صراحت وجود دارد؛ در روایتی که بخاری در کتاب خود آورده است، چنین آمده: در قوم بنی‌اسرائیل سه نفر گرفتار سه بیماری مشخص، یعنی پیسی، ناشنوایی و نابینایی شده بودند که در مورد آنان برای خداوند بداء حاصل شد.[5] ابن حجر در شرح این حدیث می گوید اینکه در روایت آمده است «برای خدا بداء حاصل شد» معنای آن این است که خداوند از اول می‌دانسته است، سپس آن را اظهار نموده است، نه آنکه چیزی بر خداوند مخفی بوده سپس آن را آشکار نموده باشد، زیرا چنین برداشتی در حق خداوند محال است.[6] ابن‌ابی‌حاتم در تفسیر آیه «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا»[7] روایتی را از ابن‌عباس نقل می‌کند که در آن به بداء تصریح شده است: خداوند مردم را می‌میراند؛ اگر برای خدا بداء حاصل شود که روح را بگیرد، آن را می‌گیرد و شخص می‌میرد، و یا آن را تا مهلت معین به تأخیر می‌اندازد، سپس روح را به جایگاه خویش بازمی‌گرداند.[8] بنا بر این در عمر انسان امکان وقوع بداء وجود دارد. در ذیل تفسیر آیه: «يَمْحُو اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ»[9] چنین آمده است: «خداوند هر چه بخواهد محو می‌کند و هر چه بخواهد ثابت می‌گرداند، و بر آن می‌افزاید، و از عمر می‌کاهد و بر آن می‌افزاید.» همچنین از ابن‌عباس روایت شده است: «کتاب دو گونه است؛ کتابی نزد خداوند است که از آن هر چه بخواهد محو می‌کند و هر چه بخواهد ثابت می‌گرداند، و کتابی نزد اوست که تغییر نمی‌پذیرد.»[10] عبارات استفاده شده در این روایات، بیانگر همان مفهومی است که در کتب شیعه به آن پرداخته شده است. مفهوم «بداء» در اینجا نشان‌دهنده تحقق اراده الهی در زمان مقرر و بر اساس مصالح بندگان است، نه به معنای آشکار شدن چیزی که قبلاً بر خداوند پنهان بوده باشد؛ زیرا چنین تصوری درباره ذات باری تعالی، مطابق آموزه‌های اسلامی اعم از شیعه و اهل سنت، محال است. به تعبیر دیگر، مفهوم «بداء» در الهیات اسلامی به معنای تغییر و تحول در تقدیرات مشروط است. این تغییر می‌تواند در عمر انسان رخ دهد؛ به این معنا که مقرر بوده فرد در زمان معینی از دنیا برود، اما بر اساس مصالحی الهی این زمان تغییر می‌کند. همچنین ممکن است در رزق و روزی تحقق یابد؛ به این معنا که فردی در تقدیر اولیه تا پایان عمر فقیر باشد، ولی به سبب تحقق مصالحی الهی، وضعیت او دگرگون شده و ثروتمند گردد. برای آن‌که این دیدگاه به معنای نقص در علم الهی تلقی نشود، باید توجه داشت که علم خداوند در دو مرتبه تبیین شده است: نخست « محو و اثبات» که در آن تغییر و تبدیل در تقدیرات جزئی رخ می‌دهد، و دوم «لوح محفوظ» که حقیقتی ثابت و غیرقابل تغییر است. تمامی آنچه در علم محو و اثبات دستخوش تغییر می‌شود، در لوح محفوظ نیز به نحو جامع و کامل موجود است. بدین ترتیب، تغییرات در تقدیرات جزئی هیچ‌گونه خللی در علم مطلق و ازلی خداوند ایجاد نمی‌کند، بلکه بیانگر مراتب و سطوح مختلف علم الهی است و نشان می‌دهد که تغییر در تقدیرات، نه به معنای جهل یا نقص در علم خداوند، بلکه به معنای تحقق اراده الهی در سطوح متفاوت علم و تقدیر است. [1] قاموس المحیط، الفیروزآبادی، مجد الدین، ج4، ص302 / الصحاح تاج اللغه وصحاح العربیه، الجوهری، ابونصر، ج6، ص2278 / معجم مقاییس اللغه، ابن فارسی، ج1، ص212 [2] أصول مذهب الشيعة الإمامية الإثني عشرية - عرض ونقد ، القفاري، ناصر،ج2، ص938 / التفسیر الکبیر، الرازی، فخر الدین، ج19، ص52 / الفصول فی الاصول، الجصاص، ج2، ص200. [3] دانشنامه جهان اسلام ، بنیاد دائرة المعارف اسلامی ، ج1، ص677 [4] كتاب بذل المجهود في إثبات مشابهة الرافضة لليهود ، الجمیلی، عبدالله ، ج1، ص329 [5] صحيح البخاري، البخاري ، ج4،ص171 [6] فتح الباري ، العسقلاني، ابن حجر ، ج6، ص502 [7] زمر/42 [8] تفسير ابن ابي حاتم محققا ، الرازي، ابن أبي حاتم ، ج10، ص3252 [9] رعد/39 [10] تفسير ابن كثير - ط العلمية ، ابن كثير، ج4، ص404
  9. پاسخ اجمالی: امام علی النقی، مشهور به امام هادی (ع)، دهمین امام شیعیان است که در سال ۲۱۲ هجری قمری در مدینه متولد شد و بیشتر عمر خود را تحت نظر حکومت عباسی در سامرا گذراند. ایشان در کودکی به امامت رسید و با وجود فشارهای سیاسی شدید، با علم، تقوا و تدبیر، جامعه شیعه را هدایت کرد. امام هادی (ع) با القابی چون «نقی» و «هادی» شناخته می‌شود و مادرشان بانویی بزرگوار به نام سمانه مغربی بود. ایشان در برابر دشمنی خلفای عباسی، با وقار و هیبت الهی خود، تأثیر عمیقی بر اطرافیان گذاشتند. در نهایت، به‌دست معتمد عباسی با زهر به شهادت رسیدند و در سامرا به خاک سپرده شدند. حرم ایشان، امروز زیارتگاه عاشقان اهل‌بیت (ع) است. پاسخ تفصیلی: خداوند در صلب امام جواد (ع) نطفه‌ای پاک و نیکو به ودیعت گذاشت و نام او را پدر بزرگوارش علی نهاد تا سنت اسلامی درباره‌اش اجرا شود؛ در گوش راست او اذان گفته شد و در گوش چپش اقامه، در روز هفتم ختنه شدند و سر مبارکش را تراشیدند و به اندازهٔ موهای سرش نقره صدقه دادند؛ و برای وجود مبارکش عقیقۀ گوسفندی انجام شد.[1] در اکثر منابع تاریخی، اتفاق نظر بر این است که حضرت در سال 212 هجری قمری به دنیا آمده است؛[2] و قول معروف این است که تولد او در نیمهٔ ذی‌الحجه همان سال 212 هجری قمری بوده است؛[3] البته نقل‌های غیرمشهور دیگری نیز وجود دارد که تولد حضرت را در سیزدهم رجب سال 214 هجری قمری گزارش کرده‌اند. [4] در اصطلاح راویان، کنیهٔ دهمین امام شیعیان «ابوالحسن» است؛ امام کاظم و امام رضا (ع)نیز به همین لقب مشهور بوده‌اند. برخی راویان، امام کاظم را «ابوالحسن اول»، امام رضا را «ابوالحسن دوم» و امام هادی را «ابوالحسن سوم» می‌نامند؛[5] بر پایهٔ گفته‌های ابن شهرآشوب، لقب‌های امام هادی (ع) عبارت‌اند از: «نجيب»، «مرتضى»، «تقى»، «هادى»، «عالم»، «فقيه»، «امين»، «مؤمن»، «طيّب»، «متوكّل» و «عسكرى». از میان این القاب، بیشترین شهرت به «هادی» و «نقی» نسبت داده می‌شود. [6] این القاب نشان‌دهندهٔ ویژگی‌ها و فضایل اخلاقی و معنوی امام هادی (ع) است که بیشتر در وجود او تجلی می‌یابد؛ پدر امام هادی، امام محمد بن علی (ع)، مادرش بانویی بزرگی به نام «سَمَانهٔ مغربی» یا «سیده ام‌الفضل» بود. محمد بن فرج نقل می کند: امام جواد (ع) او را مأمور خرید کنیزی با ویژگی‌های خاص کرد که همانی بود که مادر امام هادی (ع)شد؛ این بانو در خانهٔ امامت زیر نظر امام جواد تربیت یافت و به درجات بالای اخلاقی و کمالات نفسانی رسید. [7] امام هادی(ع) از مادرشان بسیار گرامی یاد کردند و فرمودند: مادرم عارف بحقّ من و اهل بهشت است؛ او از دست‌اندازی شیطان و مکر زورگویان در امان است و خداوند او را محافظت می‌کند. [8] در منابع شیعه از چهار فرزند برای امام هادی(ع) نام برده شده است: حسن، محمد، حسین و جعفر، و نیز از یک دختر به نام عایشه یاد شده است؛[9] اما در برخی از منابع، برای امام هادی (ع)دو دختر هم ذکر شده‌اند که نام یکی از آن‌ها عایشه و نام دیگرش دلاله است.[10] آغاز امامت امام با دوره خلافت معتصم عباسی بود؛ حضرت هفت سال از امامت خود را در دوران حکومت او سپری کردند، همچنین حدود پنج سال از دوران امامت امام دهم، با خلافت واثق، چهارده سال با خلافت متوکل، شش ماه با خلافت مستنصر، دو سال و نه ماه با خلافت مستعین و بیش از هشت سال با خلافت معتز هم‌زمان بوده است. [11] نبوغ و عظمت امام: در مورد امامت امام علی بن محمد، امام دهم، بیان شده است که ایشان در هفت سالگی [12] یا در شش سال و پنج‌ماه از عمر شریفشان به مقام امامت نائل آمدند؛[13] به طور کلی باید گفت که ایشان دومین امامی بودند که در کودکی به مقام امامت از سوی خداوند رحمان برگزیده شدند. رسیدن امام هادی (ع) به مقام امامت در سنین کودکی موجب شد تا معتصم، خلیفه عباسی، گمان کند می‌تواند با آموزش و تربیت امام در همان دوران، اندیشه‌های او را مطابق با عقاید حکومت عباسی شکل دهد و امام را فردی معتقد به دستگاه خلافت بار آورد؛ از همین رو، نقل شده است که معتصم از عمر بن فرج خواست تا به مدینه رفته و معلمی برای امام هادی، که در آن زمان حدود شش سال و چند ماه سن داشت، انتخاب کند؛ او تأکید کرد که این معلم باید از دشمنان اهل بیت و مخالفان آنان باشد تا امام را با کینه نسبت به خاندان نبوت تربیت کرده و اعتقادات نواصب را به او بیاموزد. عمر بن فرج در اجرای فرمان معتصم به مدینه رفت و موضوع را با والی شهر در میان گذاشت؛ والی چند نفر را که از دشمنان اهل بیت شناخته می‌شدند معرفی کرد و در نهایت، فردی به نام جنیدی برای این مأموریت انتخاب شد؛ قرار شد جنیدی علاوه بر آموزش امام، مانع دیدار شیعیان با ایشان نیز شود. جنیدی کار خود را آغاز کرد، اما پس از مدتی از آنچه در امام مشاهده کرد، به شدت شگفت‌زده شد؛ به‌گونه‌ای که وقتی محمد بن جعفر از او پرسید حال این کودک چگونه است (منظورش امام هادی بود)، جنیدی پاسخ داد: «دیگر این سخن را تکرار نکن! به خدا سوگند، او بهترین انسان روی زمین و فاضل‌ترین خلق خداست.» جنیدی سپس با حیرت گفت: «سبحان‌الله! این کودک این دانش عمیق را از کجا آموخته است؟» او چنان تحت تأثیر انوار الهی امام قرار گرفت که پس از مدتی، خود از شیعیان و موالیان حضرت شد.[14] در گزارشی در مورد هیبت و وقار حضرت آمده است، متوکل خلیفه عباسی با دریافت گزارش‌های نگران‌کننده‌ای درباره امام هادی(ع)، تصمیم به قتل ایشان گرفت و با خشم فریاد زد: «سوگند به خدا، این مردی که ادعاهای دروغین دارد و باعث تضعیف حکومت ما شده است، به زودی کشته خواهد شد!» سپس چهار جلاد بی‌خرد را مأمور این کار کرد و به هر کدام شمشیری داد و دستور داد: «به محض ورود ابوالحسن(ع)، از چهار طرف به او حمله کرده و او را بکشید!» او حتی سوگند یاد کرد که پس از قتل، بدن امام(ع) را نیز خواهد سوزاند؛ اما وقتی امام هادی(ع) وارد شد، مردم با شوق به استقبالش شتافتند و یکدیگر را از حضور ایشان باخبر کردند؛ هنگامی که متوکل چشمش به امام افتاد، تحت تأثیر هیبت و عظمت الهی ایشان قرار گرفت و ترس بر وجودش چیره شد؛ آن‌قدر که از تخت به زمین افتاد و با احترام به پیشواز امام(ع) رفت؛ با گرمی از ایشان استقبال کرد و گفت: «سرور من! چرا در این وقت شب زحمت تشریف‌آوردن کشیده‌اید؟» امام(ع) فرمودند: «فرستاده شما آمد و گفت متوکل مرا خواسته است.» متوکل با شرمندگی گفت: «آن پسر دروغ گفته! شما هر زمان که بخواهید می‌توانید بازگردید.» سپس به وزیر و همراهانش دستور داد امام(ع) را با احترام بدرقه کنند.[15] بزرگی و عظمت امام همواره مورد حسادت حسودان قرار داشت و خلفای ستمگر به‌دلیل این شکوه و جلال، کینه و دشمنی با ایشان داشتند. معتمد عباسی، از این‌که می‌دید مردم از آثار، دانش، زهد و تقوای امام سخن می‌گویند و ایشان را برتر از سایر دانشمندان اسلامی می‌دانند، خشمگین شد؛ آتش خشم و حسادت او شعله‌ور شد و تمایلات پلید درونی‌اش او را به ارتکاب بدترین جنایت در اسلام واداشت؛ او نقشه‌ای کشید تا زهر کشنده‌ای به امام بخوراند و سپس نقشه‌اش را اجرا کرد؛ هنگامی که امام زهر را نوشید، در حالی‌که بدنش مسموم شده و از درد شدیدی رنج می‌برد، به بستر افتاد؛ زهر، اثر نهایی خود را بر پیکر مطهر امام نهاد و روح بلندش به ملکوت اعلی پیوست؛ در آن هنگام، امام حسن عسکری (ع)، فرزند گرامی‌اش، با قلبی آکنده از اندوه و حسرت، به مراسم خاک‌سپاری پدر بزرگوارش پرداخت؛ پیکر مطهر را با دستان خود غسل داد، کفن کرد و بر آن نماز گزارد، در حالی‌که رشته‌های قلب شریفش از غم و اندوه گسسته بود. [16] امام هادی (ع) در نهایت در منزل خود در سامرا دفن شدند[17] و امروز حرم ایشان و امام حسن عسکری (ع)، پناهی برای درماندگان و عاشقان در سامرا است. [1] تاريخ زندگانى امام هادى(ع)، رفیعی، علی، ص11 [2] تحلیلی از زندگانی امام هادی، قرشی، باقر شریف، ص22 [3] الكافي، الشيخ الكليني، ج1،ص497 [4] تاريخ الخميس في أحوال أنفس النفيس، الشيخ حسين ديار البكري، ج2، ص287 [5] تحلیلی از زندگانی امام هادی، قرشی، باقر شریف، ص24 [6] مناقب آل أبي طالب، ابن شهرآشوب، ج4، ص401 [7] ناسخ التواریخ زندگانی حضرت امام علی النقی علیه السلام، قلیخان سپهر، عباس، ج1، ص9 [8] وفيات الأئمة، من علماء البحرين والقطيف، ص351 [9] الإرشاد، الشيخ المفيد، ج2، ص311 - 312 [10] دلائل الإمامة - ط مؤسسة البعثة، الطبري‌ الصغير، محمد بن جرير، ص412 [11] إعلام الورى بأعلام الهدى، الشيخ الطبرسي، ج2، ص109 [12] الإمام علي الهادي، الكوراني العاملي، علي ص4 [13] كشف الغمة، الإربلي، علي بن عيسى، ج2، ص375 [14] مآثر الكبراء في تأريخ سامرّاء، المحلاتي، الشيخ ذبيح الله، ج3، ص125-126 [15] تاريخ زندگانى امام هادى(ع)، رفیعی، علی، ص186 [16] تحلیلی از زندگانی امام هادی، قریشی، باقر شریف، ص407 - 408 [17] مسند الإمام الهادي أبي الحسن علي بن محمد(ع)، العطاردي، الشيخ عزيز الله ، ص56
  10. چه تفاوتی میان مسأله "قضاء و قدر الهی" و مسأله "بداء" وجود دارد؟ پاسخ اجمالی: «قضاء و قدر الهی» بیانگر تعیین و تحقق حتمی پدیده‌ها بر اساس نظام علت و معلول است؛ در حالی‌که «بداء» به معنای تغییر در تقدیرات غیرحتمی و مشروط می‌باشد، نه تغییر در علم مطلق خداوند. به عبارت دیگر، قضاء و قدر ناظر به نظام ثابت و قطعی آفرینش است، اما بداء نشان‌دهنده امکان دگرگونی در سرنوشت‌های مشروط بر اثر اعمال و انتخاب‌های انسان، همچون صدقه یا صله‌رحم، و در عین حال هماهنگ با علم و اراده ازلی الهی است. پاسخ تفصیلی: پیش از ورود به وجه تمایز میان مسأله "قضاء و قدر الهی" و مسأله "بداء"، پسندیده است تا یک تعریف اجمالی از هریک از این دو مفهوم را بیان کنیم، سپس به تفاوتهای میان آن دو بپردازیم. واژه «قدَر» به معناى اندازه، و «تقدير» به معناى سنجش و اندازه گيرى و چيزى را با اندازه معينى ساختن است. و واژه «قضاء» به معناى يكسره كردن و به انجام رساندن و داورى كردن (كه آن هم نوعى به انجام رساندنِ اعتبارى است) استعمال می شود؛ و گاهى اين دو واژه به صورت مترادف و به معناى «سرشت» بكار می رود. منظور از تقدير الهى اينست كه خداى متعال براى هر پديده اى اندازه و حدود كمّى و كيفى و زمانى و مكانى خاصى قرار داده است كه تحت تأثير علل و عوامل تدريجى، تحقق می يابد؛ و منظور از قضاء الهى اينست كه پس از فراهم شدن مقدمات و اسباب و شرايطِ يك پديده، آنرا به مرحله نهائى و حتمى می رساند.[1] و منظور از «بداء» در لسان روایات تغيير يافتن تقديراتِ مشروط و غيرحتمى است.[2] بر اساس تعالیم والای قرآن کریم، علم خداوند متعال از تمامی جهات مطلق و عاری از هرگونه محدودیت است: «یقیناً خدا بر هر کاری تواناست»[3] این بدین معناست که خداوند از ازل تا ابد، به تمامی حوادث و وقایع عالم آگاه است و هیچ مخلوقی در این دانش مطلق با او شریک نیست: «و هیچ کس را بر غیب خود آگاه نمی کند»[4] البته، برخی افراد خاص، همچون پیامبران برگزیده، ممکن است به بخشی از این علم بر اساس عنایت الهی دسترسی یابند: «مگر پیامبرانی را که [برای آگاه شدن از غیب] برگزیده است»[5]، که این همان قضای حتمی است. با این حال، در مرتبه‌ای پایین‌تر، حقیقت دیگری مطرح می‌شود که به سرنوشت انسان‌ها و رخدادهای زندگی آنان مربوط است؛ این سرنوشت بر اساس عواملی همچون اراده و اختیار انسان‌ها و نیز شرایط محیطی و اجتماعی شکل می‌گیرد؛ انسان‌ها با بهره‌گیری از قدرت انتخاب و آزادی اراده خود، مسیرهای مختلفی را می‌پیمایند که این امر منجر به وقوع حوادث گوناگون می‌شود؛ این بخش از علم الهی که به تقدیر غیرحتمی یا «قدر» نامیده شده است، را می توانیم در کلمات علامه طباطبائی نیز مشاهده نمائیم.[6] بداء، به عنوان یکی از افعال و اوصاف الهی، جایگاه والایی در تعالیم اسلامی دارد و نقش آن در تحولات و مقدّرات غیر محتوم آشکار است؛ بر اساس وعده‌های خداوند، تغییر مقدّرات غیر محتوم می‌تواند ناشی از اعمال و اختیار انسان باشد، همانند صدقه، صله رحم، نیکی به والدین، قدردانی از آن‌ها یا حتی ترک این امور؛ این مفهوم در آیه شریفه قرآن کریم نمایان است: «خدا هر چه را بخواهد محو می کند و هر چه را بخواهد ثابت و پابرجا می نماید، و "امّ الکتاب" نزد اوست»[7] بخش نخست این آیه اشاره به قضای غیر محتوم دارد، در حالی که قسمت دوم آن قضای محتوم را بیان می‌کند[8] معنایی مشابه نیز در آیه « و اجل حتمی و ثابت نزد اوست»[9] مشاهده می‌شود. روایتی از امام باقر (ع) این تفسیر را تایید می‌کند؛ به طور مشخص، «اَجَل مُسَمًّی عِندَهُ» به اجل محتوم نزد خداوند اشاره دارد و «قَضی‌اَجَلاً» بیانگر حکم خدا درباره اجل موقوف است؛[10] همچنین، تاثیر اعمال نیک و بد در سرنوشت انسان، سعادت یا شقاوت او، در احادیث اسلامی مکرراً تاکید شده است.[11] بنابراین، بداء تغییر در علم مطلق الهی نیست، بلکه تغییری در مقدّرات غیر محتوم است که با اختیار و اعمال انسان مرتبط است؛ آیات قرآن به این اصل کلی نیز اشاره دارند که سرنوشت انسان‌ها به وسیله خواست و تغییر درونی آن‌ها قابل تغییر است: « یقیناً خدا سرنوشت هیچ ملتی را [به سوی بلا، نکبت، شکست و شقاوت] تغییر نمی دهد تا آنکه آنان آنچه را [از صفات خوب و رفتار شایسته و پسندیده] در وجودشان قرار دارد به زشتی ها و گناه تغییر دهند»[12] این نگاه، بیانگر تعامل اراده انسانی و حکمت الهی در شکل‌دهی سرنوشت است. [1] آموزش عقاید، مصباح یزدی، محمد تقی، ص151 [2] همان، ص152 [3] عنکبوت/ 62 (اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَيَقْدِرُ لَهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ) [4] جن/ 26 (عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَىٰ غَيْبِهِ أَحَدًا) [5] جن/ 27 (إِلَّا مَنِ ارْتَضَىٰ مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا) [6] المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج11، ص376 [7] رعد/ 39 (يَمْحُو اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ ۖ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ) [8] المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج11، ص380 [9] انعام/ 2 (هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ ثُمَّ قَضَىٰ أَجَلًا ۖ وَأَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ ۖ ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ) [10] الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص147 [11] الدر المنصور فی التفسیر بالمأثور، السیوطی، جلال الدین، ج4، ص616 [12] رعد/ 11 (لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ ۗ وَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوءًا فَلَا مَرَدَّ لَهُ ۚ وَمَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَالٍ)
  11. امام حسن عسکری (ع) کیست و در معرفی او چه باید گفت؟ پاسخ اجمالی: امام حسن عسکری (ع)، یازدهمین امام شیعیان، در سال ۲۳۲ هجری قمری در مدینه متولد شد و بیشتر عمر خود را تحت نظر و فشار شدید حکومت عباسی در شهر سامرا گذراند. ایشان فرزند امام هادی (ع) و پدر امام مهدی (عج) هستند. لقب «عسکری» برگرفته از محل اقامت ایشان است و القاب دیگری چون «زکی» و «صامت» نیز برای ایشان ذکر شده‌اند. امام در شرایط سیاسی بسیار سخت، با رعایت اصل تقیه، جامعه شیعه را به‌صورت پنهانی هدایت می‌کرد. در سال ۲۶۰ هجری قمری، در سن ۲۸ سالگی، به شهادت رسیدند و در خانه خود در سامرا به خاک سپرده شدند. ولادت فرزند ایشان، حضرت مهدی (عج)، به‌دلیل تهدیدهای حکومت، به‌صورت مخفیانه انجام شد. پاسخ تفصیلی: امام حسن عسکری (ع)، یازدهمین پیشوای شیعیان امامی، در سال ۲۳۲ هجری قمری چشم به جهان گشود و در سال ۲۶۰ هجری قمری به شهادت رسید؛ ایشان فرزند امام هادی (ع) و بانویی به نام سلیل بودند؛[1] که در منابع تاریخی او را امّ ولد با عنوان «حدیث» یاد کرده اند؛ از نگاه شیعه، امام عسکری (ع) پدر امام مهدی (عج)، آخرین حجت الهی و منجی غیبی است؛[2] ایشان بیشتر عمر خود را در شهر سامرا، تحت نظر حکومت عباسی و در شرایط، محدودیت و مراقبت شدید گذراندند؛ به همین جهت، لقب «عسکری» که برگرفته از محل اقامت ایشان است، به ایشان اطلاق شده است؛ افزون بر این، القابی چون «هادی»، «نقی»، «زکی»، «رفیق» و «صامت» نیز در توصیف صفات اخلاقی و معنوی امام به کار رفته‌اند.[3] امام حسن عسکری (ع)، یازدهمین امام شیعیان، دارای برادری به نام جعفر بود که پس از شهادت امام، ادعای امامت کرد و در تاریخ با عنوان «جعفر کذّاب» شناخته شد؛[4] ایشان بیشتر عمر خود را تحت نظر حکومت عباسی در شهر سامرا گذراند و در نهایت، در سن ۲۸ سالگی به شهادت رسید؛ بر اساس دیدگاه بسیاری از علمای امامیه، علت شهادت ایشان، مسمومیت بوده است. [5] پیکر پاک امام حسن عسکری (ع) پس از شهادت، در خانه شخصی‌اش در سامرا به خاک سپرده شد؛[6] نسل ایشان از طریق بانویی به نام نرجس خاتون، که مادر حضرت مهدی (عج) به شمار می‌رود، ادامه یافت؛[7] امام در دوران کودکی به همراه پدر بزرگوارش، امام هادی (ع)، به عراق منتقل شد و از آن زمان تا پایان عمر، در فضای محدود و تحت مراقبت شدید حکومت عباسی در سامرا زیست.[8] از دلایل اصلی اثبات امامت امام حسن عسکری (ع)، نصوص و روایاتی است که از امامان پیشین به جا مانده و به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم به امامت ایشان اشاره دارد؛ امام هادی (ع)، پدر ایشان، در مواردی با تصریح و تایید به امامت فرزند خود پرداخته است؛ همچنین در روایتی از امام رضا (ع) خطاب به دعبل خزاعی آمده است: «پس از من، پسرم محمد امام است، بعد از او فرزندش علی، سپس فرزند علی، حسن، و پس از او فرزند حسن که همان امام قائم (عج) است.» [9] در روایت دیگری از امام جواد (ع) نیز تصریح شده: «امام پس از من، پسرم علی است؛ فرمان او همان فرمان من، اطاعت از او همانند اطاعت از من، و سخن او همانند سخن من است. پس از او، فرزندش حسن امام است؛ گفتار، فرمان، و اطاعت او همگی ادامه همان مسیر پدرش است.» [10] از جمله دلایل اثبات امامت امام حسن عسکری (ع)، وصیتی است که امام هادی (ع) در حضور گروهی از شیعیان به ایشان کرد و با این اقدام، گواهی آشکار بر امامت فرزندش ارائه داد؛ در یکی از نقل‌ها، علی بن عمر نوفلی روایت می‌کند که روزی محمد، فرزند دیگر امام هادی (ع)، را در منزل ایشان دیدم و از امام پرسیدم: «آیا او امام پس از شماست؟» حضرت پاسخ دادند: «نه، امام و پیشوای شما بعد از من، فرزندم حسن است.» [11] شرایط دوران حیات امام حسن عسکری: امام حسن عسکری (ع) در یکی از پرتنش‌ترین دوره‌های خلافت عباسی زندگی می‌کرد؛ در فضای سنگین و امنیتی دوران حکومت عباسی، امام حسن عسکری (ع) برای حفظ جان خود و شیعیان، با رعایت اصل تقیه، امور جامعه شیعه را به‌صورت پنهانی و مخفیانه مدیریت می‌کرد؛ ارتباطات ایشان با یاران نزدیک، کاملاً محرمانه انجام می‌گرفت. یکی از نمونه‌های تاریخی این تدبیر، نقل داوود بن اسود است که می‌گوید: امام عسکری (ع) مرا فراخواند و قطعه‌ای چوب مانند پایه در، به اندازه کف دست، به من داد و فرمود: این چوب را به عمرى، یکی از یاران خاص حضرت، برسان؛ در مسیر، هنگام عبور از خیابانی، استری متعلق به یک سقّاء راه را بسته بود؛ سقّاء فریاد زد که عبور کنم، و من برای کنار زدن استر، چوب را بلند کردم و به او زدم؛ چوب شکست، و در محل شکستگی متوجه نامه‌هایی شدم که درون آن پنهان شده بود؛ بلافاصله آن را در آستین خود مخفی کردم؛ سقّاء با صدای بلند شروع به ناسزاگویی به من و امام کرد.[12] محمد بن عبدالعزیز بلخی روایت می‌کند: روزی در خیابان بودم که امام حسن عسکری (ع) را دیدم؛ ایشان از خانه خود خارج شده بود و به سمت دارالعامه می‌رفت؛ با دیدن امام، در ذهنم گذشت که فریاد بزنم: «ای مردم، این حجت خداست، او را بشناسید!» اما به این فکر افتادم که ممکن است مرا به خاطر این فریاد بکشند؛ هنگامی که امام به من نزدیک شد، با قرار دادن انگشت سبابه‌اش روی لب، اشاره کرد که باید سکوت کنم؛ همان شب، امام را در خواب دیدم؛ فرمودند: «در این راه، یا باید پنهان‌کاری کرد یا آماده شهادت بود؛ پس از خداوند برای حفظ خودت بیم داشته باش.» [13] با وجود همه تدابیر پنهان‌کاری و رعایت اصل تقیه، فضای سیاسی آن زمان به حدی سخت و متشنج بود که امام حسن عسکری (ع) مورد خشم و فشار شدید دستگاه خلافت، به‌ویژه معتمد عباسی قرار گرفت؛ ایشان بخش‌هایی از عمر شریف خود را در زندان سپری کردند و کلیه رفتارها و ارتباطاتشان به‌طور مرتب به خلیفه گزارش داده می‌شد؛ با این حال، در مقطعی و به دلایلی خاص، معتمد دستور آزادی امام را صادر کرد.[14] یکی از مهم‌ترین عوامل این فضای اختناق، شایعات و روایاتی بود که درباره ظهور قریب‌الوقوع «امام قائم» و «منتقم» مطرح بود؛ مفهومی که از نظر حکومت عباسی تهدیدی جدی تلقی می‌شد؛ به همین دلیل، امام عسکری (ع) ولادت فرزندشان، حضرت مهدی (عج)، را در نهایت پنهان‌کاری و حفاظت به انجام رساندند.[15] به‌دلیل پنهانی بودن ولادت حضرت مهدی (عج)، پس از شهادت امام حسن عسکری (ع)، برادر ایشان جعفر ادعای مالکیت میراث را مطرح کرد و با یاران نزدیک امام وارد کشمکش شد؛ او تلاش داشت جانشینی امام مهدی (عج) را انکار کند؛ این کشمکش موجب شد تا در منابع شیعه از او با عنوان «جعفر کذّاب» یاد شود. [1] زندگانى حضرت امام حسن عسكرى(ع)، مدرسى، سيد محمد تقى، ص7 [2] مناقب آل أبي طالب - ط المكتبة الحيدرية ، ابن شهرآشوب، ج3، ص523 [3] زندگانى حضرت امام حسن عسكرى(ع) ،مدرسى، سيد محمد تقى، ص9 [4] الإمام الحسن العسكري عليه السلام سيرة وتاريخ، الكعبي، علي موسى، ص106 [5] إعلام الورى بأعلام الهدى، الشيخ الطبرسي، ج2، ص131 [6] الإرشاد،الشيخ المفيد، ج2، ص313 [7] أعيان الشيعة، الأمين، السيد محسن، ج6،ص217 [8] وفيات الأعيان ، ابن خلكان، ج2، ص94 [9] الإمام الحسن العسكري عليه السلام سيرة وتاريخ، الكعبي، علي موسى ، ص112 [10] همان، ص 112 [11] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج: 1، ص: 325 [12] بحار الأنوار - ط مؤسسةالوفاء، العلامة المجلسي، ج5، ص283 [13] زندگانى حضرت امام حسن عسكرى(ع)، مدرسى، سيد محمد تقى، ص29 [14] اثبات الوصية، المسعودي، علي بن الحسين، ص 253 [15] الإرشاد، الشيخ المفيد، ج2، ص336
  12. امام جواد (ع) کیست و در معرفی او چه باید گفت؟ پاسخ اجمالی: امام محمد تقی (ع)، معروف به امام جواد، نهمین امام شیعیان است که در سال ۱۹۵ هجری قمری در مدینه متولد شد و در سن کودکی به امامت رسید. ایشان با علم، سخاوت و مناظرات علمی برجسته، جایگاه ویژه‌ای در میان مسلمانان یافتند. امام جواد (ع) در برابر انحرافات فکری و فرقه‌های گمراه، موضع‌گیری‌های قاطع داشتند و از آموزه‌های اصیل شیعه دفاع کردند. ایشان در دوران حکومت عباسی، تحت نظر و فشار سیاسی بودند و در ۲۵ سالگی به‌دست معتصم عباسی به شهادت رسیدند. پیکر مطهرشان در کاظمین، کنار قبر امام موسی کاظم (ع)، به خاک سپرده شد. پاسخ تفصیلی: امام جواد (ع) در سال ۱۹۵ هجری در مدینه متولد شدند؛[1] درباره تاریخ دقیق تولد ایشان میان مورخان اختلاف نظر وجود دارد؛ برخی از علمای بزرگ شیعه، مانند شیخ کلینی، شیخ مفید و شیخ طوسی، تولد امام جواد (ع) را در ماه مبارک رمضان دانسته‌اند؛[2] اما در کتاب المصباح روایتی از حسین بن روح نوبختی نایب خاص امام زمان (عج) نقل شده که ولادت آن حضرت را در دهم ماه رجب می‌داند. [3] امام جواد (ع) از همان دوران کودکی، نزد خانواده امام رضا (ع) و شیعیان، فرزندی پربرکت و مبارک شناخته می‌شد؛ ابویحیی صنعانی، یکی از راویان مشهور، چنین نقل می کند، روزی امام رضا (ع)، فرزندشان ابو جعفر (امام جواد) را به مردم نشان دادند و فرمودند: «این فرزند، برکتی بزرگ برای شیعیان ماست و هیچ‌کس مانند او به دنیا نیامده است.»[4] امام رضا (ع) در دوران امامت خود با چالش هایی روبرو بودند، سن ایشان بالا رفته بود و هنوز فرزندی نداشتند؛ این موضوع باعث شد گروهی به نام «واقفیه» امامت ایشان را انکار کنند و بگویند که ایشان عقیم هستند و نمی‌توانند امام باشند؛ در گزارشی آمده است که یکی از رهبران واقفیه به نام ابن قیامای واسطی، به امام رضا (ع) گفت: “شما چگونه امام هستید، در حالی که فرزندی ندارید؟” امام رضا (ع) در پاسخ فرمودند: “تو از کجا می‌دانی که من فرزندی ندارم؟ به خدا قسم، روزها و شب‌ها نمی‌گذرند مگر اینکه خداوند پسری به من عطا کند که حق و باطل را از هم جدا سازد. [5] این مسائل به شدت موجب نگرانی شیعیان شد تا جایی که این نگرانی خود را در محضر حضرت رضا (ع) بروز می دادند و به حضرت عرض می کردند «از خدا بخواهيد كه فرزندى نصيبتان فرمايد.» و گاهی نیز به حضرت می گفتند آيا امامت در عمو، يا دايى و يا برادر تحقق پ يدا مى‌كند؟ امام (ع) مى‌فرمود: خير؛ آنان با ناباورى مى‌گفتند: پس در چه كسى محقق مى‌شود؟ مى‌فرمود: در فرزندم![6] مادر امام محمد تقی (ع) به نام‌های مختلفی شناخته شده است؛ برخی او را «سبیکه» و برخی دیگر «خیزران» می‌نامند؛ او از خانواده ماریه قبطیه، کنیز رسول خدا (ص) و اهل نوبه (نقطه‌ای در آفریقا نزدیک مصر) بوده است؛ در برخی منابع، نام او «ریحانه» نیز ذکر شده او را خیزران نیز خوانده اند؛[7] امام موسی بن جعفر (ع) به یزید بن سلیط می‌فرمایند که اگر ممکن است، سلامشان را به مادر امام محمد تقی (ع) برساند و تأکید می‌کنند که او از بستگان ماریه قبطیه است؛[8] این موضوع نشان‌دهنده مقام و رتبه والای این بانو در تاریخ اسلام است. امام محمد بن علی (ع) به‌عنوان یکی از شخصیت‌های برجسته تاریخ اسلام، مشهورترین لقبش «جواد» است؛ این لقب به معنای سخاوت اوست و در کنار آن، القاب دیگری نظیر «تقی»، «زکی»، «مرتضی»، «قانع»، «رضی»، «مختار»، «متوکل» و «منتجب» نیز برای آن حضرت ذکر شده است که هر یک نمایان‌گر ویژگی‌ها و فضائل خاص ایشان هستند؛کنیه این بزرگوار «ابوجعفر» است البته ابوعلی نیز گفته شده است،[9] امّا در منابع تاریخی به‌ طور معمول به عنوان «ابوجعفر ثانی» شناخته می‌شود؛[10] این نام‌گذاری به منظور جلوگیری از اشتباه با «ابوجعفر اول»، یعنی امام باقر (ع) صورت گرفته است.[11] دلایل امامت امام جواد (ع) مانند دیگر امامان معصوم، شامل نصوص عمومی و خاصی است که از پیامبر اکرم (ص) و امامان (ع) به ‌ویژه امام رضا (ع) نقل شده است؛ در منابع حدیثی شیعه، احادیث و نصوص صریحی وجود دارد که به تصریح امام رضا (ع) درباره امامت امام جواد (ع) اشاره می‌کند.[12] امام جواد (ع) دارای دو همسر بود؛ همسر اول او، ام الفضل، دختر مأمون بود[13] که به عنوان جاسوس در خانه آن حضرت فعالیت می‌کرد؛ همسر دوم ایشان، سمانه خاتون نام داشت که مادر تمام فرزندان امام جواد (ع) بود.[14] بر اساس نقل شیخ مفید، امام جواد (ع) چهار فرزند به نام‌های علی، موسی، فاطمه و امامه داشت؛[15] همچنین در برخی دیگر از منابع به نام‌های خدیجه، حکیمه و ام‌کلثوم، ابو احمد الحسین و ابو موسی عمران اشاره شده است؛[16]رابطه امام جواد (ع) با ام الفضل چندان گرم نبود و او به قدری ناراضی بود که در نامه‌ای به پدرش از کنیز گرفتن امام شکایت کرد؛ اما مأمون به شکایت او توجه نکرد و او را از ادامه شکایت منع کرد؛[17] برخی بر این باورند که همین موضوع می‌تواند دلیل مسموم شدن امام جواد (ع) به دست ام الفضل باشد؛ پس از وفات امام، ام الفضل به حرم معتصم عباسی پیوست[18]، از این دو همسر، تنها سمانه خاتون فرزندان امام را به دنیا آورد و امام جواد (ع) از ام الفضل فرزندی نداشت.[19] در دوران امام جواد (ع)، فرقه‌های مختلفی در میان مسلمانان وجود داشتند که برخی از آن‌ها با اصول شیعه در تضاد بودند؛ اهل حدیث، به عنوان مجسّمی‌مذهب، خداوند را جسم می‌پنداشتند؛ امام جواد (ع) به شیعیان هشدار می‌دادند که نباید پشت سر کسانی که خدا را جسم می‌دانند نماز بخوانند و زکات خود را به آنان بپردازند.[20] یکی دیگر از فرقه‌های انحرافی، واقفیه بودند که پس از شهادت امام کاظم (ع) بر آن حضرت توقف کردند و امامت فرزندش، امام رضا (ع) را نپذیرفتند؛ وقتی از امام جواد (ع) در مورد نماز خواندن پشت سر افرادی که واقفی مذهب بودند سؤال شد، ایشان شیعیان را از این کار نهی کردند.[21] دشمنی زیدیه با امامیه و انتقادهای آن‌ها از امامان (ع) باعث شد که ائمه در برابر آن‌ها موضع‌گیری تندی داشته باشند؛ امام جواد (ع) در یکی از روایات خود، واقفیه و زیدیه را مصداق آیۀ «وجوه یومئذ خاشعة عاملة ناصبة» دانسته و آن‌ها را در کنار ناصبی‌ها قرار دادند.[22] غلات نیز به عنوان یکی دیگر از فرقه‌های خطرناک شناخته می‌شدند که به بدنام کردن شیعه و جعل روایت به نام امامان (ع) می‌پرداختند؛ امام جواد (ع) به طور خاص در مورد ابو الخطاب، یکی از سران غلات، فرمودند: «لعنت خدا بر ابو الخطاب و اصحاب او و کسانی که در مورد لعن او تردید کنند.» ایشان همچنین به ابو الغمر جعفر بن واقد و هاشم بن ابی هاشم اشاره کردند و آن‌ها را در ردیف ابو الخطاب دانستند، چرا که از نام ائمه (ع) برای سوءاستفاده از مردم بهره‌برداری می‌کردند.[23] امام جواد (ع) حتی در مورد افراد گمراهی مثل ابو المهری و ابن ابی الزرقاء که ادعا می‌کردند نماینده امامان هستند، بسیار قاطع عمل کردند و دستور به قتل آن‌ها دادند؛[24] این اقدام جدی امام به این دلیل بود که این افراد نقش خطرناکی در منحرف کردن شیعیان داشتند؛ امام جواد (ع) همیشه در تلاش بودند تا از آموزه‌های اصیل شیعه محافظت کرده و با هرگونه انحراف مقابله کنند. یکی از مناظرات مهم و تاریخی امام محمد تقی (ع) در دوران مأمون عباسی، مناظره‌ای با یحیی بن اکثم، فقیه دربار عباسی، بود. این مناظره به دلیل اعتراض سران عباسی به ازدواج امام با ام الفضل دختر مأمون ترتیب داده شد؛ مأمون، به منظور اثبات درستی تصمیم خود، به آن‌ها پیشنهاد کرد که امام جواد (ع) را بیازمایند.[25] در این جلسه مناظره، یحیی بن اکثم ابتدا مسئله‌ای فقهی درباره شخص مُحرِمی که حیوانی را شکار کرده، مطرح کرد. امام جواد (ع) با بیان وجوه مختلف مسئله، از یحیی پرسید که منظورش کدام وجه است؛ یحیی در پاسخ درماند و در نهایت امام جواد (ع) خود به تبیین و پاسخ‌گویی به مسئله پرداخت. درباریان و علمای عباسی پس از شنیدن پاسخ‌های امام، بر تبحر و علم او در فقه اعتراف کردند؛ مأمون پس از این مناظره، از خداوند شکرگزاری کرد و تصریح نمود که فضیلت این خاندان بر دیگران روشن است و سن کم امام مانع از کمالات او نمی‌شود.[26] امام جواد (ع) در مجلسی دیگر با حضور مأمون و فقها، درباره فضایل ابوبکر و عمر با یحیی بن اکثم مناظره کرد؛ یحیی به امام گفت که جبرئیل از طرف خدا به پیامبر (ص) گفت از ابوبکر سؤال کن آیا او از من راضی است؟ امام در پاسخ فرمود که من منکر فضیلت ابوبکر نیستم، اما باید به احادیث دیگر نیز توجه کرد و در نهایت اشاره کرد که این حدیث با قرآن سازگار نیست؛ امام به آیه «وَنَحْنُ أَقْرَ‌بُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» اشاره کرد و پرسید آیا خداوند از راضی بودن یا نبودن ابوبکر آگاه نبود که باید از او بپرسد؟پس از آن، یحیی درباره روایتی دیگر سؤال کرد که می‌گفت ابوبکر و عمر در زمین همانند جبرئیل و میکائیل در آسمان هستند؛ امام جواد (ع) پاسخ داد که محتوای این روایت صحیح نیست، زیرا جبرئیل و میکائیل همواره بندگی خدا را کرده و هیچ‌گاه مرتکب گناه نشده‌اند، در حالی که ابوبکر و عمر سال‌ها قبل از اسلام مشرک بودند.[27] در زمان سکونت امام جواد (ع) در بغداد، مسئله دیگری نیز مورد بحث بود: قطع دست دزد؛ اختلافی میان فقهای اهل‌سنت وجود داشت که آیا باید دست دزد از مچ قطع شود یا از آرنج؛ معتصم از امام جواد (ع) خواست تا نظر خود را بیان کند؛ امام ابتدا از پاسخ اجتناب کرد و خواست تا خلیفه عباسی او را از دخالت در این امر معاف کند، اما با اصرار خلیفه، فرمودند که فقط انگشتان دزد باید قطع شود و بقیه دست باقی بماند؛ ایشان دلیل خود را به آیه‌ای از قرآن نسبت دادند و معتصم این پاسخ را پسندید و دستور داد تا انگشتان دزد را قطع کنند.[28] امام محمد تقی (ع) در دوران حکومت عباسی، دو بار به بغداد احضار شد؛[29] سفر اول او در زمان مأمون کوتاه بود، اما بار دوم در ۲۸ محرم سال ۲۲۰ هجری قمری به دستور معتصم عباسی وارد بغداد شد و در همان سال، در آخر ذی‌القعده یا اوایل ذی‌الحجه به شهادت رسید؛ سن امام هنگام شهادت ۲۵ سال بود و او جوان‌ترین امام شیعیان به شمار می‌رفت؛ پیکر پاک او در کنار جدش، موسی بن جعفر (ع)، در مقبره قریش در کاظمین به خاک سپرده شد.[30] [1] جلاء العیون، مجلسی، محمدباقر بن محمدتقی، ص959 [2] الكافي، الشيخ الكليني، ج1، ص492 - الإرشاد، الشيخ المفيد، ج2، ص273 - تهذيب الأحكام، شيخ الطائفة، ج6، ص90 [3]المصباح، الكفعمي العاملي، الشيخ ابراهيم، ص 530 [4] الكافي، الشيخ الكليني، ج1، ص321 [5] عيون أخبار الرضا(ع)، الشيخ الصدوق، ج2، ص209 [6] الكافي، الشيخ الكليني، ج1، ص286 [7] همان، ص492 [8] موسوعة الإمام الجواد(ع)، الشيخ أبو القاسم الخزعلي، ج1، ص35 [9] مناقب آل أبي طالب، ابن شهرآشوب، ج4، ص379 [10] الكافي، الشيخ الكليني، ج1، ص82 [11]كشف الغمة في معرفة الأئمة، المحدث الإربلي، ج2، ص857 [12] الکافی، الشيخ الكليني، ج1، ص320 [13] الارشاد،شیخ مفید، ج2، ص285 [14]منتهی الامال، قمی، عباس، ج2، 569 [15] الارشاد، شیخ مفید، ج2، ص295 [16] منتهی الامال، قمی، عباس، ج2، ص569 [17] مناقب آل أبي طالب، ابن شهرآشوب،ج4، ص382 [18]وفيات الأعيان، ابن خلكان، ج4، ص175 [19]منتهی الامال، قمی، عباس، ج2، ص569 [20] تهذيب الأحكام، شيخ الطائفة، ج3، ص283 [21] من لا يحضره الفقيه، الشيخ الصدوق، ج1، ص379 [22] إختيار معرفة الرجال المعروف بـ رجال الكشي، الشيخ الطوسي، ج1، ص229 [23] همان، ص528 [24] همان، ص529 [25] اثبات الوصية، المسعودي، علي بن الحسين، ص223 [26] بحار الأنوار، العلامة المجلسي، ج50، ص78 [27] الإحتجاج، الطبرسي، أبو منصور، ج2، ص446 [28]تفسير العيّاشي، العياشي، محمد بن مسعود، ج1، ص319 [29] مناقب آل أبي طالب، ابن شهرآشوب، ج4، ص380 [30] الارشاد، شیخ مفید، ج2، ص295
  13. چگونه می‌توانیم از بروز بدعت‌های نادرست جلوگیری کنیم؟ پاسخ اجمالی: برای جلوگیری از بدعت‌های نادرست، باید به منابع اصیل دینی مانند قرآن کریم و روایات اهل‌بیت (ع) رجوع کرد، از دستورات پیامبر اسلام (ص) پیروی نمود، با علما و متخصصان دینی مشورت کرد، و وحدت و همدلی میان مسلمانان را تقویت کرد؛ این راهکارها مانع انحراف و حفظ‌کننده ارزش‌های حقیقی دین هستند. پاسخ تفصیلی: در دنیای پر از اطلاعات و منابع گوناگون، یکی از چالش‌های بزرگ پیش‌روی جامعه، بروز بدعت‌ها و آموزه‌های نادرست دینی است؛ بدعت‌های نادرست، نه تنها به ایجاد اختلاف و تفرقه در میان مسلمانان منجر می‌شود، بلکه می‌تواند ارزش‌های اصیل و حقیقی دین را تحت‌الشعاع قرار دهد؛ برای جلوگیری از این پدیده نگران‌کننده، مراجعه به منابع اصلی و معتبر دین همچون قرآن و روایات اهل بیت (ع) بسیار حائز اهمیت است؛ در این متن، به بررسی راهکارها برای جلوگیری از بدعت‌های نادرست می‌پردازیم. مراجعه به قرآن به عنوان منبع اصلی قرآن کریم به عنوان کلام خداوند، منبع اصلی و معتبر دین اسلام است که ما را از بدعت‌ها و انحرافات حفظ می‌کند؛ به عنوان نمونه، در سوره مبارکه نساء آمده است: «آیا در قرآن نمی‌اندیشند؟ اگر از نزد غیر خدا بود، قطعاً در آن اختلاف زیادی می‌یافتند».[1] این آیه شریفه به این نکته تأکید دارد که قرآن کتابی الهی و بدون هیچ‌گونه اشتباه و تناقض است؛ اگر قرآن از جانب غیر خداوند بود، در آن اختلاف‌ها و تناقض‌های زیادی دیده می‌شد؛ پس تمسک به آن برای جلوگیری از بدعت ها بسیار مؤثر خواهد بود. پیروی از پیامبر اسلام (ص) اتباع از پیامبر اسلام (ص) بر اساس روایات معتبر، ما را به مسیر صحیح زندگی دینی و اخلاقی هدایت می‌کند و اگر این تبعیت از رسول گرامی اسلام(ص) محقق بشود، می تواند تأثیر بسزایی در جلوگیری از شیوع بدعت ها در جامعه بگذارد. قرآن کریم نیز در مورد تبعیت از نبی مکرم اسلام(ص) می فرماید: «آنچه را پیامبر به شما عطا کرد بگیرید و از آنچه شما را نهی کرد، باز ایستید و از خدا پروا کنید».[2] از این آیه شریفه دانسته می شود که مسلمانان موظف هستند هر آنچه پیامبر (ص) به آن‌ها عطا می‌کند، بپذیرند و از دستورات او پیروی کنند؛ پیامبر به عنوان رهبر دینی و معنوی، راهنمایی‌ها و دستورات الهی را به مسلمانان می‌رساند و پیروی از او اهمیت بالایی دارد و باعث عدم انحراف و شیوع بدعت در جامعه می گردد. همچنین در جایی دیگر نیز اینگونه آمده است: «بگو: از خدا و پیامبر اطاعت کنید؛ پس اگر روی گردانیدند [بدانند که] یقیناً خدا کافران را دوست ندارد».[3] این آیه شریفه به خوبی اهمیت اطاعت و پیروی از دستورات الهی و پیامبر اسلام (ص) را نشان می‌دهد و به مسلمانان یادآوری می‌کند که برای رسیدن به رضایت خداوند، باید از دستورات او پیروی کنند. مراجعه به علما و متخصصان دین مراجعه به علما و متخصصان دین، بر اساس آموزه‌های قرآن کریم، ما را به فهم صحیح و دقیق دین راهنمایی می‌کند و باعث می شود تا از بدعت ها و انحرافات مصون بمانیم؛ قرآن کریم در این رابطه می فرماید: «از آگاهان بپرسید اگر نمی‌دانید».[4] به طور کلی، این آیه مسلمانان را تشویق می‌کند که در صورت نداشتن دانش و آگاهی کافی در مورد مسائل مختلف، به اهل علم و دانش مراجعه کرده و از آن‌ها راهنمایی بگیرند؛ و در مقابل وظیفه علما دین نیز بیان حقایق می باشد؛ پیامبر اکرم(ص) می فرمایند: « إِذَا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فِي أُمَّتِي فَلْيُظْهِرِ الْعَالِمُ عِلْمَهُ فَمَنْ لَمْ يَفْعَلْ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ»[5] اگر در میان مردم بدعت ظاهر شد، وظیفه شخص عالم است که علم خود را اظهار بکند و بگوید و گرنه لعنت خدا بر او خواهد بود. این حدیث شریف، وظیفه احیاء دین را که در درجه اول بر عهده علما است از راه مبارزه با بدعتها و تحریفها، بیان می‌کند. این رویکرد می‌تواند باعث جلوگیری از بدعت ها در جوامع مختلف و افزایش آگاهی و دانش انسان ها بشود. اهمیت به منابع معتبر (روایات) استفاده از منابع معتبر دینی، بر اساس روایات اهل بیت (ع)، ما را به فهم صحیح و دقیق آموزه‌های دینی هدایت می‌کند. یکی از بهترین روایاتی که می توان به آن اشاره کرد تا بدانیم رجوع به روایات ائمه اطهار(ع) چه جایگاه والایی دارد و چقدر از اهمیت برخوردار است، حدیث ثقلین می باشد؛ اینک به بررسی این حدیث شریف می پردازیم. حدیث ثقلین: حدیث ثقلین در مواقع و مکان‌های مختلفی مانند روز عرفه، غدیر خم و نیز در بستر بیماری پیامبر اسلام (ص) صادر شده و با اختلافاتی در الفاظ نقل گردیده است؛ در اغلب روایات، الفاظ «کتاب»، «عترت» و «اهل‌بیت» مشترک‌اند، اما اختلافاتی در صدر و ذیل روایات دیده می‌شود؛ در بسیاری از نقل‌ها، «اهل‌بیت» برای توضیح مراد از «عترت» آمده است،[6] ولی در برخی نقل‌ها تنها «عترت» و در برخی دیگر تنها «اهل‌بیت» ذکر شده‌اند.[7] بر اساس یکی از این نقل‌ها، پیامبر اسلام (ص) در حجة‌الوداع، که در آخرین روزهای حیات ایشان بود، وصیتی برای امت خود بیان کردند: «من در میان شما دو چیز سنگین و گران می‌گذارم که اگر به آن‌ها تمسک کنید، هرگز پس از من گمراه نمی‌شوید: کتاب خدا و عترت من، اهل‌بیت من؛ این دو هرگز از یکدیگر جدا نمی‌شوند تا در کنار حوض کوثر به من ملحق شوند؛ پس بنگرید که چگونه پس از من با آن‌ها رفتار می‌کنید؛ بدانید که این (تمسک به عترت) آب خوش‌گوار و شیرینی است که باید بیاشامید، و آن دیگر (روی‌گردانی از ایشان) آب شور و تلخی است که باید از آن پرهیز کنید.»[8] حدیث ثقلین به خوبی اهمیت پیروی از قرآن و اهل‌بیت(ع) را نشان می‌دهد و به مسلمانان توصیه می‌کند که با تمسک به این دو منبع، از گمراهی دوری کنند و به هدایت الهی دست یابند. نتیجه گیری با توجه به مطالب گفته شده، دانسته شد که بدعت‌های نادرست می‌تواند به انحراف جامعه و ایجاد اختلافات بی‌مورد منجر شود؛ با تکیه بر آموزه‌های صحیح دینی که در قرآن و روایات مورد تأیید قرار گرفته‌اند، می‌توان از بروز این بدعت‌ها جلوگیری کرد؛ آموزش صحیح دینی، تشویق به پرسشگری و تحقیق، و مراجعه به علما و متخصصان، از جمله راهکارهای مؤثری هستند که می‌توانند ما را در این مسیر یاری کنند؛ با دنبال کردن این اصول، می‌توان به حفظ و ترویج ارزش‌های اصیل و حقیقی دین اسلام پرداخت و جامعه‌ای پویا و به دور از بدعت ها ایجاد کرد. [1] نساء/ 82 «أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ ۚ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا» [2] حشر/ 7 «وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» [3] آل عمران/ 32 «قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ ۖ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْكَافِرِينَ» [4] نحل/ 43 «فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ» [5] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج: 1، ص: 54 [6] عیون أخبار الرضا، الشیخ الصدوق، ج2، ص208 [7] مسند أحمد، أحمد بن حنبل، ج17، ص170 [8] الإرشاد، الشیخ المفید، ج1، ص233
  14. تفاوت بین بدعت و ابتکار (نوآوری) در یک جامعه چیست؟ پاسخ اجمالی: تفاوت اصلی بین بدعت و نوآوری در دین، در ریشه و روش آن‌هاست. بدعت به معنای افزودن یا کاستن از دین بدون پشتوانه‌ای از قرآن و سنت است و از نظر اسلام حرام شمرده می‌شود. در مقابل، نوآوری دینی به معنای به‌کارگیری روش‌های جدید در فهم، آموزش یا تبلیغ دین است که بر پایه اجتهاد، اصول فقه و منابع معتبر مانند قرآن و سنت انجام می‌شود. نوآوری‌های علمی و اجتهادی نه‌تنها بدعت نیستند، بلکه موجب رشد و پویایی فقه و پاسخ‌گویی به نیازهای جدید جامعه می‌شوند. تشخیص صحیح این دو مفهوم، مانع جمود فکری و انحرافات دینی خواهد بود. پاسخ تفصیلی: بدعت: بدعت در لغت به معنای ایجاد و احداث است؛[1] در اصطلاح دینی، بدعت به معنی قرار دادن چیزی در دین است که هیچ ریشه‌ای در قرآن و سنت ندارد چنانچه علامه مجلسی نیز بدعت را چنین تعریف نموده است؛[2] بدین ترتیب، بدعت به عملی گفته می‌شود که فردی از روی سلیقه خود، آیینی یا رسمی را که در زمان رسول خدا(ص) وجود نداشته، به دین اضافه کند؛ همچنین بدعت می‌تواند شامل تغییر در احکام دین نیز باشد، مثلاً تبدیل یک عمل مستحب به واجب،[3] در هر صورت شکی در حرمت بدعت از نظر اسلام نمی باشد.[4] از ویژگی‌هایی که می توان برای بدعت بر شمرد: 1. دخل و تصرف در دین است بگونه ای که یک چیزی از دین کم شود و یا یک چیزی به دین اضافه شود؛ 2. اينكه هيچ ريشه اى در دين نداشته باشد؛ 3. به عنوان یک امر شرعی و دینی در جامعه تبلیغ و ترویج می‎شود.[5] ابتکار که به معنای نوآوری می آید : نو یا تازه عبارت از چیز یا کسی است که با اشیاء یا افراد موجود و شناخته شده تفاوت دارد مثلاً شعر نو به شعری گفته می شود که با اشعار موجود متفاوت است بنابر این نوآوری عبارت از فراهم آوردن چیزی است که در مقایسه با ساخت های ذهنی حاصل از عادت، متفاوت است به عبارت دیگر نوآوری یعنی فاصله گرفتن از عادت؛[6] نوآوری در لغت فارسی به معنای آغاز، ابتکار و انجام کاری تازه است؛[7] از این نظر، تفاوتی با واژه «بدعت» ندارد. در عربی نیز واژه «الابتکار»که به معنای نوآوری می باشد به معنای انجام کاری برای نخستین‌بار است،[8] که همان مفهوم تازگی و بی‌سابقه بودن را دارد. اما در اصطلاح، نوآوری با بدعت تفاوت اساسی دارد. نوآوری در دین به معنای ایجاد روش‌های تازه در تبلیغ، آموزش یا فهم متون دینی است، نه افزودن چیزی به اصل دین. در این نگاه، اصول و متون دینی ثابت و تغییرناپذیرند، اما شیوه فهم و تفسیر آن‌ها می‌تواند بر اساس نیازهای زمان و جامعه تغییر کند. و با توجه به اینکه منابع اسلامی مانند قرآن برای تحقیق،کشف و استنباط است و بیان شده از قول حضرت صادق(ع) که کلام الهی برای یک زمان و عصر معین و برای یک مردم خاص نیست لذا با بینش وسیع و عمیق می توان بر اساس اصول در دین نو آوری کرد.[9] منظور از نوآوری مطلوب در دین، که بزرگان و علما بر آن تأکید می‌كنند، اجتهاد و پژوهش در علوم اسلامی، به‌ویژه فقه، و در قالب کتاب و سنت و آموزه‌های وحیانی و استفاده از روش صحیح پژوهش در آن عرصه‌هاست، که در اصول فقه تبیین شده‌اند؛ در این‌گونه نوآوری مجتهد به هیچ وجه مطلبی را از پیش خود به دین و فقه نمی‌افزاید، بلکه با استفاده از آموزه‌های کتاب و سنت، استنباط و برداشت جدید خود را ارائه می‌دهد و از احکام کلی و منابع استنباط، فروع جدیدی را کشف و استخراج می‌کند تا پاسخگوی نیازهای جدید باشند؛ در پرتو همین نوآوری‌های عالمانه و مجتهدانه و مبتنی بر منابع استنباط، فقه شیعه در گذر تاریخ، تحولات پرشماری را پشت سر نهاده و نوآوری‌ها در هر دورانی بر حجم و غنای فقه افزوده است تا آنجا که امروزه نمی‌توان فقه را از نظر کیفی و کمّی با فقه رایج در زمان شیخ صدوق مقایسه کرد. در المقنع شیخ صدوق، که کتاب فقه ایشان به شمار می‌آید و حجم محدودی نیز دارد، متن روایات پس از حذف اسانید به منزلة فتاوای آن بزرگوار ارائه شده است پس از شیخ صدوق، شیخ مفید از قاعده‌های اصولی در استنباطات خود بهره گرفت و مقنعه را كه حاصل برداشت‌های ایشان از روایات است نه متن روایات، نوشت؛ از این روی، مقنعه شیخ مفید با المقنع شیخ صدوق متفاوت است. [10] از این جهت، مخالفان اخباری‌مسلك شیخ مفید، با اینكه وی شخصیتی بس باعظمت بود و امام زمان(عج)، در توقیع خود ایشان را ستودند و تأیید کردند،[11] دربارة آن شخصیت بزرگ می‌گفتند: دو گروه به اسلام خیانت کردند؛ نخست کسانی که خلافت امیر مؤمنان(ع) را غصب کردند و دیگری شیخ مفید و كسانی همچون او که اصول را وارد مذهب شیعه کردند! این نوآوری‌ها و تحولات در فقه ادامه یافت و حتی شخصیت بزرگی چون مقدس اردبیلی با آن تقوا و تقدس بی‌نظیر، با نوآوری‌ها و تحقیقات خود بسیاری از چالش‌های فقهی را حل کرده و مسیرهای جدیدی را برای پژوهشگران حوزه فقه در دوره های بعدی باز کردند؛ پس از آن، شیخ انصاری با هوش و بینش ژرف خود تحولی بزرگ در فقه و اصول ایجاد نمود.[12] بنابراین، نوآوری‌هایی که در فقه صورت می‌گیرد، به‌طور کامل در چهارچوب اصول علمی و اجتهاد است؛ این نوآوری‌ها به‌وسیله دقت و تعمق در قرآن و روایات به‌دست می‌آیند و همگی در راستای روش صحیح فقاهت و اجتهاد قرار دارند؛ به همین دلیل، این نوع نوآوری‌ها نه تنها مورد انتقاد قرار نمی‌گیرند، بلکه از افتخارات علمای اسلام محسوب می‌شوند و تفاوت آشکاری با بدعت دارد. تشخیص صحیح تفاوت بین این دو مفهوم (بدعت، نوآوری) از اهمیت زیادی برخوردار است، زیرا در برهه ای از زمان دیده شده است که برخی از جریان های اسلامی چنان دچار جمود فکری شده اند که هر امر نو و جدیدی را بدعت دانسته اند و استفاده از وسایل مدرن را به این دلیل که در دوره رسول خدا(ص) وجود نداشته است ممنوع می دانسته اند؛ برای نمونه می توان به گروه "اخوان التوحید" اشاره کرد که معتقد بودند صنایع جدید همچون تلگراف و تلفن، ماشین و هواپیما ابزار شیطان اند.[13] بنابراین، می توان اینگونه گفت که تفاوت اساسی بین بدعت و نوآوری در دین در ریشه و روش آنهاست؛ بدعت افزودن یا کم کردن چیزی در دین بدون ریشه در قرآن و سنت است؛ در حالی که نوآوری، بر اساس اصول و منابع دینی (مانند قرآن و سنت) و با استفاده از روش‌های صحیح اجتهاد و پژوهش صورت می‌گیرد تا پاسخگوی نیازهای جدید باشد؛ جمود فکری و عدم پذیرش نوآوری‌های منطبق با اصول دینی، می‌تواند منجر به آسیب‌های جدی در دین و جامعه شود، همانطور که در مثال اخوان التوحید دیده شد؛ بنابراین، تشخیص صحیح بین بدعت و نوآوری امری ضروری و حیاتی است. [1] مجمع البحرین، الطریحی النجفی، فخرالدین، ج1، ص164 - تهذیب اللغة، الأزهری، محمد بن أحمد، ج2، ص142 [2] بحار الأنوار، العلامة المجلسی، ج74، ص202 [3] فرهنگ شیعه، خطیبی کوشکک، محمد، ص153 [4] عوائد الايام ، النراقي، المولى احمد، ص111 [5] بدعت( معیارها و پیامدها)، بیاتی، جعفر، ص41 [6] مقاله نوع آوری چیست، گنجی، حمزه، ص1 [7]لغت نامه، دهخدا، علی اکبر ،ج14، ص 22767 [8] تاج العروس من جواهر القاموس ، المرتضى الزبيدي ، ج6، ص113 / مجمع البحرين، الطريحي النجفي، فخر الدين، ج: 1، ص: 233 / تفسير التبيان ، الشيخ الطوسي، ج9، ص497 [9] مجموعه آثار، مطهری، مرتضی، ج 3، ص 199- 201 [10] بهترین ها و بدترین ها از دیدگاه نهج البلاغه، مصباح یزیدی، محمد تقی، ص279 [11] ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، افندی، عبدالله بن عیسی بیگ، ج5، ص177 [12] بهترین ها و بدترین ها از دیدگاه نهج البلاغه، مصباح یزدی، محمدتقی، ص279 [13] کنگره جهانی جریان های افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای اسلام، مقاله اخوان التوحید تاریخ و کارنامه، ص39
  15. پاسخ اجمالی: در تاریخ اسلام، برخی اعمال و سنت‌ها بدون پشتوانه شرعی و برخلاف سیره پیامبر اکرم (ص) به عنوان بدعت شناخته شده‌اند. از جمله این موارد می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: نماز جماعت تراویح که توسط عمر بن خطاب پایه‌گذاری شد، در حالی که پیامبر (ص) آن را فرادی اقامه می‌کردند. دست بسته نماز خواندن (تکتف) که در سنت پیامبر (ص) وجود نداشته و اختلاف مذاهب اهل سنت نیز گواهی بر عدم اصالت آن است. عبارت "الصلاة خیر من النوم" در اذان صبح که پس از وفات پیامبر (ص) و توسط غیر مؤذن وارد اذان شد و بعدها تثبیت گردید. پاسخ تفصیلی: بدعت به معنای ایجاد چیزی جدید است که هیچ اصل و مبنایی در کتاب و سنت ندارد و صرفاً بر اساس نظرات شخصی یا گروهی انجام می‌شود؛[1] در تاریخ اسلام، بدعت‌های متعددی رخ داده که برخی از آن‌ها تأثیرات قابل توجهی بر جوامع اسلامی داشته‌اند؛ در ادامه به چند نمونه از بدعت‌های معروف اشاره می‌کنیم: بدعت در نماز تراویح بدعت در نماز تراویح یکی از اولین و معروف‌ترین بدعت‌ها در تاریخ اسلام است؛ پس از وفات پیامبر اکرم (ص)، عمر بن خطاب، خلیفه دوم اهل تسنن، نماز تراویح را به صورت جماعت برگزار کرد؛ عبدالرحمن بن عبدالقاری نقل می‌کند که در یکی از شب‌های ماه مبارک رمضان به همراه عمر بن خطاب به مسجد رفت؛ آن‌ها مشاهده کردند که بعضی افراد به صورت فرادی و برخی دیگر به صورت گروهی نماز می‌خوانند؛ عمر بیان کرد: نظرم این است که اگر این نمازگزاران را به یک امام جماعت بسپارم، بهتر خواهد بود؛ او سپس تصمیم گرفت و سپس ابی بن کعب را مأمور برگزاری نماز جماعت کرد. عبدالرحمن بن عبدالقاری ادامه می‌دهد که در شب دیگری، به همراه عمر از منزل بیرون آمد و شاهد بود که مردم به همراه یک امام جماعت نماز می‌خوانند؛ عمر در واکنش به این مشاهده گفت: این کار، چه بدعت خوبی است.[2] به این صورت، عمر بن خطاب نماز تراویح را به صورت جماعت در آورد و این کار به عنوان یک بدعت نیکو شناخته شد؛ این در حالی است که پیامبر اکرم (ص) این نماز را به صورت فرادی انجام می‌دادند؛ علماء اهل سنت نیز به این نکته تصریح کرده اند که اولین کسی که مردم را بر یک امام برای نماز تراویح جمع کرد، عمربن خطاب بوده است و قبل از او چنین چیزی در عهد رسول الله(ص) و خلیفه اول وجود نداشته است.[3] تکتف(دست بسته نماز خواندن) یکی دیگر از بدعت‌های بزرگ در تاریخ اسلام که توسط بزرگان اهل تسنن وارد اسلام شده است، دست بسته نماز خواندن است و این بدعت را نیز منتسب به پیامبر اکرم(ص) نموده­اند.[4] این درحالیست که علماء اهل سنت معترف هستند که علت اختلاف مذاهب چهارگانه اهل سنت در حکم فقهی دست بسته نماز خواندن، این است که این عمل از سنت­های نبی مکرم اسلام(ص) نمی­باشد و مردم به آن امر کرده­اند.[5] حتی در این مسأله، در کتب اهل سنت، روایت برخلافش نیز وجود دارد که بدین صورت نقل شده است: محمد بن عمر و ابن عطا روایت کرده‌اند ابوحمید ساعدی از ده نفر از اصحاب رسول خدا (ص) شنید که یکی از این ده نفر ابوقتاده است پس ابوحمید می‌گوید من داناترین شما به نماز رسول خدا (ص) هستم به او گفتند: نماز را عرضه کن، او چنین گفت: رسول خدا (ص) زمانی که به نماز می‌ایستاد دو دست خود را بالا می‌برد تا موازی دو گوشش قرار می‌گرفت سپس تکبیر می‌گفت تا اینکه هر عضو بدنش در جای خود قرار می‌گرفت سپس حمد و سوره را قرائت می‌کرد سپس تکبیر می‌گفت سپس دو دستش را تا گوشش بالا می‌آورد سپس به رکوع می‌رفت و دو کف دست خود را بر زانو می‌گذاشت سپس آرام می‌گرفت نه سرش را بالا می‌آورد و نه زیاد پایین می‌انداخت و می‌گفت خدا سخن کسی که او را مدح کند شنید سپس دو دستش را بالا برد تا کنار گوشش قرار گرفت سپس گفت: الله اکبر و سپس خود را به زمین‌ انداخت و دو کف دست خود را کنار خود گذاشت سپس سر بلند کرد و بر پای چپ نشست و انگشتان دو پایش را موقع سجده باز کرد و سجده کرد و سپس الله اکبر گفت و بلند شد و بر پای چپ نشست تا همه‌ اندامش آرام گرفت سپس در سجده بعد همین‌کار را کرد .... همه گفتند: راست گفتی رسول خدا (ص) این‌چنین نماز می‌خواند.[6] گفتن جمله "الصلاة خیر من النوم" در اذان صبح بدعت دیگری که در تاریخ اسلام رخ داده است این است که عده ای از مسلمانان(أهل تسنن) در اذان صبح می‌گویند:"الصلاة خیر من النوم" و این را منتسب به نبی مکرم اسلام(ص) نیز می دانند؛[7] این در حالیست که علماء اهل سنت در کتاب­های خود چنین نقل نموده اند: حسن بن مسلم، به من خبر داد که مردی، از طاووس (که با عدّه‌ای نشسته بود) پرسید: ‌ای ابو‌ عبد‌الرحمان! از چه زمانی جمله «الصلاة خیر من النوم» گفته شد؟ طاووس گفت: این جمله در عهد پیامبر خدا (ص) گفته نشد؛ بلکه بلال، در زمان ابو‌بکر و پس از وفات پیامبر (ص) آن را از مردی که مؤذّن نبود، شنید و آن را از او گرفت و در اذان گفت. [حکومتِ] ابو‌بکر، چندان نپایید و عمر که آمد، گفت: کاش بلال را از این چیزی که به وجود آورد، نهی کنیم! و گویا فراموش کرد که چنین کند. پس مردم تا به امروز، این جمله را در اذان می‌گویند.[8] نتیجه گیری: در تاریخ اسلام، برخی رفتارها که پس از پیامبر اکرم‌(ص) و بدون پشتوانه شرعی رایج شدند، از جمله: برپایی نماز تراویح به جماعت، دست بسته نماز خواندن (تکتف) و افزودن جمله «الصلاة خیر من النوم» به اذان صبح، نمونه‌هایی از تحریفات عملی و بدعت هایی در عبادات اسلامی‌است که بعدها در جوامع مسلمان تثبیت شدند. لازم به ذکر است، شناخت بدعت‌ها نه تنها ما را از تکرار اشتباهات تاریخی بازمی‌دارد، بلکه راهی برای بازگشت به آموزه های اصیل دین است. در این مسیر، رجوع به قرآن، سنت صحیح، و مشورت با علمای راسخ، چراغ راهی است برای حفظ وحدت و سلامت فکری امت اسلامی و دوری از بدعت ها. [1] رسائل الشریف المرتضی، السید الشریف المرتضی، ج2، ص264 / بحار الأنوار، العلامة المجلسی، ج74، ص202 [2] صحیح البخاری، البخاری، ج3، ص45 [3] تاریخ الطبری، الطبری، ابوجعفر، ج4، ص209 / تهذیب الأسماء و اللغات، النووی، ابوزکریاء، ج2، ص12 / البدایة و النهایة، ابن کثیر، ج7، ص150 / الانس الجلیل، العلیمی، ابوالیمن، ج1، ص260 / الاوائل للعسکری، العسکری، ابوهلال، ص152. [4] صحیح البخاری، البخاری، ج1، ص148 [5] بدایة المجتهد و نهایة المقتصد، ابن رشد، ج1، ص112 [6] سنن ابن ماجة، ابن ماجة، ج1، ص280 / سنن أبی داوود، السجستانی، أبی داوود، ج1، ص194 / سنن الترمذی، الترمذی، محمد بن عیسی، ج2، ص150 / سنن الدارمی، الدارمی، ابومحمد، ج2، ص855 / السنن الکبری، البیهقی، ابوبکر، ج2، ص105 / عمدة القاری شرح صحیح البخاری، العینی، بدرالدین، ج6، ص104 / صحیح ابن حبان، ابن حبان، ج5، ص195. [7] المعجم الکبیر، الطبرانی، ج7، ص174 [8] مصنف عبدالرزاق الصنعانی، الصنعانی، عبدالرزاق، ج1، ص474
×
×
  • اضافه کردن...